یک تجربه فراموش شده!

در این سوی دنیای دور از واقعیت قابل فهم و درک او، ما در انتظار وی، آماده، امیدوار و البته شادمان از حضورش لحظه شماری کردیم...

او هیچگاه نمی دانست بی اطلاع از آخرین دقایق واپسین سوق به دنیایی بزرگ، در گذر از دنیایی به دنیای دیگر، آرام و غافل، دلخوش محفظه ای تنگ و تاریک، بی اطلاع و منفعل، معلق در یک زندگی حداقلی انسانی است...

نور، رنگ و هوا... اتمسفر اجتماع بی مرز انسانی... واقعیتهای بیرونی ای که او از وجودشان بی اطلاع و جهان در این استمرار روزمره اش، هزاران نفر را هرروزه بدین گونه ترانسفر این جابجائی بزرگ می گرداند...

آگاهی  و بی اطلاعی... واقعیاتی که در مقاطع مختلف زندگی ما انسانها، میزبانانشان تعویض خواهندشد... در پس هر دنیایی، در زمان هر جابجائی، هرسفری...

روزی کودکی در رحم و روزی این مائیم در سراشیبی مرگ... هردو غفلتمان از ماهیت دنیای فرارویمان زمینه اضطراب و پریشانی، امتناع و تمرد و عصیانمان را فراهم خواهدساخت...

این مای شادمان و این اوی غمگین... شادمانی از وجود دنیای واپسین و جذاب برای آدمهای این سوی و غمگینی از یک انقلاب، جابجائی، خشنود از ظلمت دنیای پیرامونی خود، در آستانه سفری بزرگ برای آدمهای آنسوی... انسانی و جنینی بی پناه که توان جلوگیری از بروز سرنوشت محتومش را در وقوع قطع شریان عادات و اطوار روزانه اش نخواهدداشت... خداحافظی برای پایان یافتن دلبستگی های مادی قابل فهم و عجین شده اش...

و این ما بودیم که آگاه از زمان محتوم هجرت و سفر مسافر کوچکمان، عزیمت قریب الوقوعش را پیش بینی و آماده سازی برای این انتقال را اسباب تراشیده و البته او از این جریان ناآگاه...

غافل از این عزیمت پرقیل و قال، بسنده و دلخوش به حداقلها، گذر از تنگناها و خوشبخت از شرایط موجود خویش در اثر بی اطلاعی از دنیای پیش رویش، قانع به شرایط موجود خویش روز را شب و شب را روز می خواند...

و تولد ... آنگاه که مهرسایم چشمانش را به این دنیا گشود...

در آن لحظه که مسافرکوچکم، از دنیای کوچک خویش بدین فضای عظیم رخت عزیمت بست و هزاران مسافر کوچک دیگر نیز هم قطار او و به موازات یکدیگر، قامتشان در دستان آدمهای پیش رویشان دست به دست شد،آنسوی این چرخه هستی بخش نیز، خیل آدمهایی که از پس این دنیای بزرگ و این رحم بزرگ اجتماع انسانی، به سوی سرایی دیگر رخت عزیمت بستند...

لحظه شماری برای ورود آدمهایی که شاید در آن سوی نیز، عده ای به انتظار عزیمت قریب الوقوعشان در تدارک ورود و برای حضور شادی بخششان دست می کوبیدند و همچون ما به واقعیتی آگاه و ما از حضور جهان بزرگشان بی اطلاع...

ناآگاه از دنیایی بزرگ که ذهن مان با قبر مادی تاریک و تنگی ظاهری،  شرطی شده است و ما را از اصل این انتقال بزرگ و تولدی دوباره غافل نموده است... دنیایی که در نتیجه ذهنیات عوامانه ما از واقعیت محتومی بنام مرگ، دنیایی بس بزرگ، پرنور و پرجبروت را در قهقهرا سیاهچاله های ذهنیمان سقوط داده است...

دنیایی دیگر که لایق بشر، همان مخلوق ارشد خداوندگار بزرگ جهانیان، برازنده قامت او دوخته شده است و او بی اطلاع...

تولد و مرگ، واژگان قراردادی که شاید هردو در معنا در یک ریشه مشتق یکدیگرند...

انتقالی از سرایی به سرای دیگر...از رحمی کوچک به دنیایی بزرگ... چرخه ای که هیچگاه از حرکت وا نمی ایستد...

تولد، مرگ... واژگانی از یک جنس، از یک معنا...

تولد! تجربه ای که در زیر سلطه کلمه ای بنام مرگ به فراموشی سپرده شده است...

خداوندا برای این مسافرکوچک، این فرشته زیبا و این پرنده مهاجر زیباروی... نسیم فروفرستاده شده از عالم بالای روحانی خویش، هدیه لطیف و کوچکی که در صحت و سلامت و کمال کریمانه خویش به ما بخشیدی تو را شکرگذارم...

/ 15 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عمه

سلام.امروزاومدم راجع به موکلم (تسخیری[خنده])دکترامیرپارسا بنویسم .لطفا درکمال محبت ومهربانی ازایشان بعنوان خان داداش یادکنید.نگذارید درهمهمه ی رسیدگی به نورسیده موکل بنده درغم جایگاهش قراربگیرد.نمیدونم شماخودتون اولی بودین یاخیر.امانمیدانی که غم اولی بودن درزمان تولد دومی چقدرسخت وسنگین هست.غمی که با گذر زمان هم نتونست این بغض راباخودببرد

عمه

سلام..اورابانوزادتنهانگذارید سعی کنید ارزش وجودش رابه رخش بکشید .میدونم نفسش به نفستون بسته است .اما ما اولی ها این چیزا سرمون نمیشه.هنوزم که من بالای نیم قرن از اون دوران میگذره ومنو دومی مثل دوقلوها بهم متصلیم امااون خاطرات اون پس زدنها اون ساکت باش نی نی بخوابه ها رانمیتونم ازیادببرم.لذا ازشما بعنوان بابای جوان موکلم خواهش میکنم بیشترمراقب روحیه لطیف گل پسرباشید.

عمه

سلاممن بهروالدینی که بچه دومی توراه دارندویا مفتخربه وجودش شدن اینارومیگم.الان من عاشق دومیم ازته دل دوسش دارم اماعالم بچگی ایناحالیش نیست.ببخشیداگرجسارت کردم.

خاطره

سلام . حلول ماه مبارک رمضان بر شما تهنیت باد . امیدوارم دلیل کمرنگ شدنتان در فضای مجازی خیر باشد و این روزهایتان پر از شادی سلامتی و موفقیت باشد

عمه

ماه رمضان، شروع «َحّوِل حال» ست روی دل ما ، تبسمی از بال ست همبال فرشته‌ها شدن آسان ست در ماه خدا، که سیب شیطان کال ست التماس دعا

پرنده مهاجر

یه وقت پست جدید نذارید هااااااا .. ما با این گرما و با زبون روزه انتظاری نداریم از شما !!! [نیشخند]

عمه

سلام.مامنتظر اولین لبخندمهرساجون پشت درنشستیم [لبخند] خونه ی شما فرشته ها نشستن لطفا مارادردعاهافراموش نکنید[گل]

انسان

هر که خود را بشناسد خدا را شناخته است.... طاعاتتان قبول ....التماس دعا[گل]

عمه

سلام.عبادات قبول.التماس دعا[گل]

دکمه

کلا کلمه ی مرگ رو دوست ندارم [گریه] چه ذوقی کنن بچه هاتون وقتی این متن رو بخونن... [گل]