گرم و سرد پدرانه...

 

امروز گرمای طاقت فرسا امانم را بریده بود. عرق می ریختم... پنجره را که باز کردم هرم آتش به داخل اتاق حمله ور شد... عجب روزگرمی بود امروز...

اینجا دیگر کولر جوابگو نیست... کولرها دیوانه وار می چرخند اما هیچ ثمری بغیراز بالابردن شمارش کنتور ندارند... اینجا خیلی گرم است...

دستم که به پیشانی امیر پسرکم خورد بسیار داغ شد... از شدت گرما... درجه تبش بالا و بالاتر می رفت... داغ و پرحرارت... او را به آغوش گرفتم و به قصد درمانگاه شال و کلاهش کردم... عجب روز گرمی بود امروز ...

مردم در خیابان به کندی حرکت می کردند و من به سرعت می راندم... حرکت من و بی حرکتی آنها بر سرعتم افزوده بود... آدمها سر در گریبان داشتند و ها ها می کردند، هوای دهانشان دیواری بر دیدگانشان شده بود و ما را نمی دیدند... کسی به ما چشمی نداشت و چشمها بر زمین بود... عجب روز گرمی بود امروز ...

پاهایم وقتی خیس شد که تازه فهمیدم جلوی یک حفره آب پارک کردم، بی توجه رفتم پائین و پسرم بالا می آورد... ماشینم پر از استفراغ شد، آدمی که از کنارم می گذشت با آنسوی خط موبایلش گرم حرف می زد... عجب روز گرمی بود امروز...

پسرکوچکم بی حال بود، دیگر از آن شیرین زبانیها خبری نبود، دیگر ورجه ورجه نمی کرد و آرام خود را به من تسلیم کرده بود، فقط ناله می کرد و می گفت بابا حالم بد است...

پسر دوست داشتنی ام تب کرده بود... امروزعجب روز گرمی برای من بود...

 

/ 1 نظر / 32 بازدید
...!!

من نمیدونم چرا جدیدا طوری شده که همه ی آدما فقط به فکر مسائل و مشکلات خودشونن و به این جمله ی معروف اتکا میکنند که مشکل خودشه به ما ربطی نداره چرا حتی برای یه لحظه هم که شده خودشون رو جای همدیگه نمی زارن تا یه کم درد اون مشکل رو حس کن و یه راهی برای حلش بیدا کنند!!!نمیدونم چرا آدما اینقد خودخواه شدن!!! حالا از همه ی اینا که بگذریم حال بزرگ مرد آینده چطوره؟؟؟!!!