ما دهه شصتی ها!

وقتی به گذشته ام نگاه می اندازم... حال و آینده ام... تنها چهار مقطع و برهه زمانی در آن متصور خواهم شد... کودکی ، نوجوانی، میانسالی و پیری ام...

کودکی ام در "بک گراندی" با صدای جنگ و شبهایی که - در تاریکی بدون برق و چراغ - ستاره هایش را می شد شمارش کرد... آژیر خطر و دیوار صوتی - که همیشه فکر می کردم زیر گچ دیوار خانه مان قراردارد- زیرزمینی که تاصبح باید بغ بغوی کفترها را تحمل می کردی و آن اتاق کوچک تنها جان پناهت در مواجهه با خطر حمله هوایی دشمن بود – بسیار زودگذشت...

کودکی ام در سر و صداهای نابهنجار و هیاهو و جیغ آمبولانسها و شیشه های چسب خرده خانه ها و پناهگاههای خیابانی و مردم یک شکل که عموما لباسهای خاکستری داشتند، گذشت.

نوجوانی ام در تجربه های خطرناک مقطعی جنون آمیز از پسر نابالغی سپری گشت که بدنبال جستجوهای کودکانه اش در دنیای واقعی، بسیار ناآرام و پرمتلاطم روزگار گذرانید ...

نوجوانی ام در سکوت گذشت ... سکوت یک جامعه و انجماد آن پس از جنگ ... دورانی که همه برای سازندگی خانه هایشان در حال مال اندوزی و توسعه اقتصادی بودند... همه در لاکهای خود فرورفتند و صبح ها دیگر آدمها را مرموزتر از صبح سالهای قبل می یافتی و عده ای هم همچنان در حال و هوای جنگ روضه می گرفتند و در زیر زمین خانه هایشان ندبه می کردند... آن روزها هم برای من - در قد و قواره یک نوجوان پرانرژی جستجوگر- که حالا به جامعه ای در مقطعی از سنش پای گذاشته بود که در رخوت و انزوا فرورفته است و تندی او و کندی آن، بسیار ذهنش را و آداب و اخلاقش را پریشان می کرد، سپری شد...

اینها تمام دوران نوجوانی من بود... دورانی که گرسنه ای پس از ورچیدن سفره ای سرآن تازه حاضر می شود اما دیگر دریغ از لقمه ای نان ...

دوران نوجوانی ام در آزمون و خطا گذشت ، انقدر ادامه داشت تا خود را متاهل یافتم... مردی با یک همسر و یک فرزند... به همین سادگی و سرعت... دورانی که باید جواب خانه ات را بدهی و فکرت به هزار جای غیرمتمرکز متمرکز شود...

میانسالی ام که احساس می کنم علیرغم سن تقویمی ام - علیرغم تمام شوخ طبعی هایم - قاعدتاً باید سالهای بعد آغاز شود از خیلی وقتهای پیش آغاز شده است...

احساس می کنم، دو مقطع زندگی ام به یکدیگر چسبیده است... کودکی ام و میانسالی ام... دیروز کودک بودم و امروز پیر...

چنین روزی که برایتان می نویسم ... در روزهای سی و یک سالگی و میانسالی ام! شکرگذارم... از قضا دوران آرامیست به لطف همسر، خانواده و عزیزانم... آرام... و این روزگار را مدیون خداوندم ، نه از فرصت های ایجاد شده جامعه ام...

همیشه در جستجوی چیزی هستم و آن را نمی یابم ... بدنبال جوانی از دست رفته ام...

روزگار انگاری تا بدین روز، دو فصل داشته است... کودکی و میانسالی...

قصه ما دهه شصتی ها شاید این باشد... دهه شماچطور؟ از دوران جوانیتان چه خبر؟

/ 9 نظر / 20 بازدید
reza

دهه پنجاه ، از این نیز بدتر بود(دهه سوخته) دهه شصتی ها باید برای دهه پنجاه ، مجلس روضه بگیرند!! التماس دعا[گریه]

reza

مستند اوایل پنجاه!!! شورش و تظاهرات - انقلاب 1357- دوران ترورها - جنگ و... باور کنید اوایل دهه پنجاهی را هیچکس غیر از خود شخص ، نمی تواند تصور نماید!!! دورانی که ....

خاطره

سلام . منم دهه شصتی هستم .. کودکی من(تا 6 سالگی) سرشار از بازی های کودکانه .. بازی های دسته جمعی 20-30 نفره در شالیزار های شمال گذشت .. از جنگ ..از آژیر های خطر .. بمباران.. تنها 2 بار از بلندگوی شهرمان اعلام کردند که تمام چراغ ها را خاموش کنید .. و از جنگ چیزی جز 2 شهید در کوچه ما چیزی باقی نماند .. هنوز زلزله سال 69 یادم هست .. خونه های کاه گلی و چوبی که از وسط به دو نیم شده بود .. مردم هراسان .. چادر های خاکستری هلال احمر ... و ماشین هایی که غذا می اوردند برای ما .. صدای سقف های حلبی.. وقتی زلزله شدید و بعدش باران شدید می امد ..رعد و برق های وحشتناک .. هنوز یادم هست و هنوز هم می ترسم .. صدای پدرم که به همراه عمویم بلند بلند اذان می گفتن .. را یادم هست .. ما محروم بودیم از خیلی از موهبت ها .. کودکی من در فقدان پدر .. در سختی و رنج گذشت .. زیر دود چراغ نفتی مشق نوشتم .. تلاش کردم و بزرگ شدم..

خاطره

راست می گوئید ..من هم حلقه گم شده ای دارم بین کودکی و جوانی .. نوجوانی ام به گمانم بسیار سرد .. درگیر تلخی های زمانه .. در فقدان پدر ..و مادری که صبح تا غروب در حال کار روی شالیزار ها بود گذشت .. درس و کار توامان .. خستگی بسیار به گمانم از 10-12 سالگی به 27 سالگی وصل شدم .. زمانی که توانستم اولین حقوق زندگی ام را دریافت کنم و کمی ارامش پیدا کنم . با این جمله شما خیلی موافقم جامعه هیچ فرصتی برای من ایجاد نکرده و هر چه امروز در زندگی ام دارم ماحصل تلاش فردی و فضل و کرم پروردگارم است .

هانا

هــی رفـیق دهـه شـصـتـی : مـیدونم تـو جــــــــــــوونی پـیـــــــــر شـدی میـدونـم آهـنـگ یـو یـو بـازی کـردنـت آژیـر قـرمـز بود... میـدونـم واسـه دوچـرخـه و آتـاری مـعـدل 20 آوردی و هـرگـز نـخـریدن برات... می دونـم کلاسـات پـر آدم بـود ... میـدونم ...حـالا بـایـد هـم کلام نـسـل "جـاسـتـیـن بیـبـر" شـوی!!! کسـایی کـه شلوار را تـا نـصـفـه کـشـیـده اند بـالا و افـتـخـار مـیـکـنـند!!! سخـت اسـت رابـطـه ات بـا سـلـنـا و جنـیـفر و آنـجلیـنـا!!! سخـت اسـت فـهـمـیـدن عـجـیجـم و عجـقم!!! سـرتـو بـگـیـر بالا رفـیق، در عـوض یـه مـرد و یـه زن واقـعـی بـار اومـدی به سـلامـتـی هـمـه دهـه شـصـتـی هـا... و بـه سـلامـتـی مـا هـفـتادی هـا!!

هانا

ببینید آقای فامیل مگه ما دهه 70چمونه |؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟[عصبانی][ناراحت]

هانا

ببینید آقای فامیل مگه ما دهه 70چمونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟[عصبانی][ناراحت][سوال]

سودی

منم دهه شصتی ام ولی از کودکی ام رختخوابهای به هم چسبیده با خواهرو برادرهایم و پچ پچ ها و خنده هدی یواشکی از ترس بیدار نشدن پدرمان و تلاشهای مداومم برای درس خواندن و خوشحال کرد ن خانواده ام و بهترین جایزه ام گرفتن یک دفتر خط دار با جلدی پر از ستاره و یک مداد با رومدادی به شکل یک گوی که داخل آن دانه های برف و درخت کریسمسی بود و عروسکهای پلاستیکی و لاک زدن های یواشکی و حسرت عروسکها و لباسهای زیبای دخترخاله ام گذشت .از نوجوانی ام جزحس بزرگ بودن و بزرگ شدن و لجبازی های این دوران یادم نمی آید و بعد نگاههای دیگران و سعی در دختر خوب بودن و بعد عاشق شدن و طی کردن راه مخابرات و فرستادن نامه های عاشقانه که هنوز هم در صندوقی جایشان امن است و حال که بهترین روزهای زندگی ام در کنار همسرم و کودک دلبندم است .سنی ندارم من هنوز جوانم