در آینه!

در کنار خیابان... جنب حراجی ها، پیرزنی و دختری جوان... در کنار یکدیگر...

پیرزن و ابروانش قیطانی، دخترک نیز با ابروانی قیطانی ... پیرزن و صورتی سرخابی، دخترک نیز با صورتی پرآرایش و مهتابی... پیرزن و چشمانی سیاه و اکلیلی، دخترک نیز با چشمانی سیاه و سایه های رنگین کمانی، پیرزن و موهای رنگ شده و فرشده و پیدا از زیر شالی بسیار عقبتر از روی پیشانی، دخترک نیز با موهای بلوند و صاف، قسمتی زیر یک روسری کوتاه پارچه نخ نمای عنابی ... پیرزن ... دخترک ... پیرزن و دخترک ... دوش به دوش هم ...

مدتی به آنها نگاه کردم... فرق بین آندو در چه بود که یکی را پیر و دیگری را جوان می دانستم ...یکی را زیبا و یکی دیگر را نازیبا؟...

پیرزن، پیر و دخترک جوان ... فرق آنان در سنشان نهفته بود ... جزء به جزء هردو به یکدیگر شبیه و در یک نکته متفاوت بودند...

یکی جذاب و دیگری را نادیده می توانستی فرض کنی...

پیرزن آینه سالهایی نه چندان دور دخترک در این سالها بود...

مدتی آنجا ایستادند... مدتی آنجا ایستادم... دخترک دستان پیرزن را گرفت و خرامان خرامان و مغرورانه قدم برداشت و از آنجا دور شد...

چشمان من آندو را دنبال کرد...

آدمی دست آینه اش را گرفت و رفت... او در میان جمعیت گم شد...

/ 9 نظر / 4 بازدید
عباس

ما همه نسل اجدادمان هستيم تاريخ آينه ماست درستي و غلطهاي خود را در آن ميبينيم چراكه روش تربيتي پروردگار نيز همين است دقت در گذشتان.گاهي شباهتها حسند اما گاهي سرنوشت آنها چيزيست كه ما را از روش زندگي آنها نهي ميكند.پس چرا بالاخص بعضي از ما كه سرنوشتمان سرنوشت گروهي را رقم ميزند بر روشهاي گذشتگان حتي بر اشتباهات آنها پافشاري واشت گذشتگان را كه در آينه تاريخ مينيم باز تكرار ميكنيم آيا فكر ميكنيم قانون تاريخ عوض شده ويا اراده خداوند بر عاقبت عملكردمان تغيير كرده است ويا خودمان را از گذشتگان خود زرنگتر ميدانيم ويا چون نيت آنها را پليد ميانگاريم و نيت خود را پاك اعمال اشتباه آنها را تكرار ميكنيم براستي حيف....

خاطره

سلام .. ذهن شاعرانه ای دارید .. فکر می کنم اگر به جای شما یه پیرمرد بود که نگاه می کرد لاجرم از اون خانومی که شما به سادگی ندیده گرفتینش .. به سادگی نمی گذشت .. همین امروز توی باغ فین کاشان بودیم ..آقای میانسالی در صدد جلب توجه خانوم میانسالی بود .[نیشخند] خیلی هم جالب بود چون از ما به عنوان وسیله استفاده کرد و به دوست همسرم گفت شما کار با نیکون (دوربین)رو بلد نیستید گویا .. و شروع کرد به توضیح دادن ..ما هم که از قبل متوجه قضایا بودیم لبخند زنان گوش می کردیم هرچند کسی که شاگرد قرار گرفته بود خودش عکاس حرفه ای بود [نیشخند] اما خوشبختانه مخ زنی به نحو احسنت انجام شد

اکرم

دوست دارم مثل یک آینه باشم صاف،روشن،بی ریا تا که هر زشتی و زیبایی مرا باور کند......[رویا][گل]

عباس

متن من از نظر املايي جاافتادگي دارد لذا عذر خواهي ميكنم اما در مورد كامنت با يك برداشت شخصي از موضوع پست شما نسل تاثير گذار بر جامعه فعلي را در جاياه دختر و تاريخ وگذشتگان اين افراد را در جايگاه خانم مسن وتاريخ را به ايينه براي درس گرفتن تشبيه كردم

رضا

سلام زمانی که خاطرات از امیدها و آمال، پیشی بگیرد؛ پیر شدن شروع می شود! پیر شدم، پیر تو ای جوانی ... از مطالب زیبا و جذاب شما برادر عزیز تشکر می کنم و در ادامه راه برایتان موفقیت و سعادت از خداوند طلب می کنم. عباس آقا در کامنتهایش ، منظور و مفهوم مطلب را درک میکند؛ اما بنده حقیر به سختی متوجه منظورتان می شوم. مخم، توان پردازش کمی دارد( سی پی یو "فول کش" نیست!) راستی برای ارتقا سخت افزاری، چه باید کرد؟

دکمه

گذشته را در دست بگیر و مثل آینه نگاهش کن... همون مثلی هست که میگن آینه ی عبرت و اینا. خیلی بده پا گذاشت روی گذشته. با این قسمت نوشته که گفتین یکی زیبا و دیگری نا زیبا مخالفم.

دکمه

چون نسبی هست، و یه جورایی درک از زیبایی اکتسابیه به نظر من. گفتم مخالفم. وگرنه مطلبتون رو متوجه شدم. فقط با این قسمتش یکم مشکل دارم. نمی دونم شاید من بودم، می نوشتم در عین تشابه، متفاوت. ولی خب این نوشته ی شماست و نه من.

خدایا شکرت

درسته. ولی نمیدونم چرا ما با اینکه این آینه ها رو جلوی چشممون داریم، ولی انگار باور نداریم که اونها روزی چون ما جوان بوده اند و ما روزی همچون اونها پیر و ناتوان خواهیم شد! با تشکر از مطلب زیباتون.[گل]

پرنده مهاجر

زندگی آینه ای بیش نبود که در آن صورت خود را دیدم من درون آینه مثل گل خندیدم، مثل پر رقصیدم، مثل دل لرزیدم زندگی راه درازیست که من از درون آینه، قصه هایش دیدم من در آن راه دراز چشمه هایی دیدم نهرها، باغها، کوههایی دیدم من در آن راه دراز صحرایی دیدم خشکی، قحطی، دره هایی دیدم من به امید بهار، برفهایی دیدم در پی پاییزش، فصلهایی دیدم من درون آینه، همدلی را دیدم آرزو، ماندن، روییدنی را دیدم من درون آینه، بد دلی را دیدم یأس، رفتن،پژمردگی را دیدم من درون آینه خویشتن را دیدم قافل از خوبی، بدی، آشنایی دیدم.. آشنایی که در آن راه دراز از من و آینه ز من دور تر است آشنایی که به همراه زمان از خود و عکس خودش پیرتر است زندگی آینه ای بیش نبود ...