معامله ای که روزی با خدا کردم...

شاید این پست را برخی که از لحاظ فامیلی ، خانوادگی و یا روابط دوستانه ارتباط زیادی با من دارند، بخوانند... حتما این مطالب را - برای کسی چون من - یک اقرارمحسوب خواهندکرد... بگذار بشود...

این محیط وب و خاصه وبلاگ برعکس فضاهای اجتماعی دیگر برایم بسیار مقدس و الهام بخش است ...

بهمین جهت این نوشته را تقدیم می کنم به آدمهایی که برخی اوقات پیش خود فکر می کنند، خدایا! من از کجا دارم لطمه می خورم چرا خودم نمی دانم؟... امیدوارم همه ما معامله گران شایسته ای باشیم علی الخصوص با خدایمان...

قصه از آنجا شروع شد که من و همسرم مثل همه آدمها از یک جایی با یکدیگر آشنا شدیم... چیزی حدود 6-7 سال پیش ... این ارتباطمان خیلی زود مورد مخالفت مخصوصاً خانواده من قرار گرفت و پس از طرح بحث خواستگاری، به شدت مورد انتقاد ایشان قلمدادشد...(به دلایلی)

آنروزها با اصرار من و انکار خانواده ام گذشت و ماهها و سالها در شدیدترین اتفاقات ممکن به همین منوال سپری شد... روزگار سخت و پیچیده ای بود ... چیزی شبیه جنگ ایران و عراق... جنگ از جایی شروع شده بود و اوج و سروصدای اولیه ای داشت ولی بعد هرازچند گاهی، یک اتفاقی میافتاد و عملیات هجومی یا دفاعی صورت می گرفت و اوضاع کمی آرام می شد تا حمله بعدی!...

سالها گذشت و این تعقیب و گریزها - مخصوصا برای من - به عنوان یک روال و زندگی جا افتاد.... بهترتیب من پسر بودم و ویژگیهای خودم را داشتم، ولی متاسفانه طرف مقابلم آسیب پذیر بود و شرایط ، طبیعتاً برای او سخت تر می گذشت...

به جایی رسید که خانواده من خاصه مادرم علیرغم آگاهی از ارتباط قلبی و احساسی و رفت و آمدها و قرار و مدارهای فیزیکی - برای آنکه اوضاع از آن چیزی که هست بدتر نشود - به روی خود نمی آوردند، تا این هوا از سر اینجانب خارج شود... اما ناآگاه بودند که این روزمرگیها جزئی از زندگی من شده است ...

گذشت و گذشت ... تا روزی در کمال تعجب مادرم در کنارم نشست و سر حرف را در رابطه با من و دختر موردعلاقه ام باز کرد...

مادرم از احوالات من پرسید و جویای حال ایشان شد و به نوعی خواست از زیر زبانم در آورد که آیا هنوز هم به او فکر می کنم یا نه!

من هم طبق سنوات قبل و جلوگیری از تنش آزاردهنده تکراری، اصل موضوع را کتمان کردم... اما ایشان با لحن دیگری بحث را ادامه داد... مادرم گفت : ببین پسرم من دیشب خوابی دیدم... در عالم خواب دیدم، فلانی، بسیار بعنوان عروس به من مادرشوهر مهربان و فداکار است و حتی مانند یک دختر به من علاقه نشان می دهد...

تعجب کردم و راغب شدم سر از حرفهای مادرم در بیاورم... ایشان ادامه داد که اگر هنوز هوای او را داری ترتیب خواستگاریمان را با خانواده وی بدهم تا این جدایی سه ساله تمام شود...

طبیعتاً من اعلام رضایت وخوشحالی کردم و مادرم هم طبق قولش با دخترخانم تماس گرفت و از تمایلش برای ازدواج با من صحبت کرد و قرار و مدارها را برای خواستگاری گذاشت...

بگذریم که پس از این تغییر موضع مادرم با دخترخانم تماس گرفتم و از شادی وصف ناپذیر وی مطلع شدم... بماند ... ولی من به شدت تحت فشار قرار گرفتم...

از طرفی خوشحال بودم که بعد از چندین سال اصرار، حالا موفق شده ام ... از طرفی می دیدم حس شیطانی در من نفوذ کرده است و من را وسوسه می کند...

خدایا چه عذاب دردناک و چه وسوسه عجیبی بود...

همینطور که گفتم 2سال آخر، دیگر از طرف خانواده ام ناامید بودیم و دیگر هیچ تلاشی برای جلب نظرشان نمی کردیم و دستاویز من برای جدایی از ایشان مخالفت خانواده ام بود و همین مسئله توجیه عدم ازدواج را تامین می کرد و طبیعتاً قهرمان قصه من بودم ... عاشق سینه چاک از طرف همه و البته بدون مسئولیت ... چراکه در سال اول بسیار از خود فداکاری نشان داده بودم و در راه حصول به نتیجه اصرار کرده بودم...

ولی حالا چه بهانه ای برای جدایی بود؟

حسی شیطانی مرا وسوسه می کرد که فلانی! تو که چهارسال با فلانی بوده ای، برو و فرصت های دیگر را تجربه کن!... دختری دیگر، خانواده ای دیگر و موقعیتی دیگر(دیگر نمی خواهم بیشتر بنویسم)

اما حس دیگری مقابلش می ایستاد، که ندای وجدان من بود. به من سیلی می زد که فلانی! مگر این بنده خدا، برای تو چندین سال صبر نکرده؟ مگر تمام فداکاریهای ممکن را برایت انجام نداده؟ ... مگر تمام حملات را تحمل نکرده؟... مگر نمی دانی که با خلق گشاده و مناعت طبع بی نظیرش زندگی تضمین شده ای را خواهی داشت؟...

و این هم از سویی دیگر به من شلاق می زد... خدا یا چه کنم؟

وسوسه های شیطانی کاملا برایم مشخص و واضح بود... ولی در عین حال موجه ... به معنای واقعی هوس و والسلام...

لحظات و روزهای خاصی بود که از به یادآوردنش ناخشنودم... اما می نویسم... چرا که احساس می کنم، این داستانیست - برای اکثر افرادی که روابط دوستانه بلندمدتی را تجربه می کنند- در این مرحله منجر به جدایی خواهند شد...

خودم را در آن روزها میان یک دوراهی می دیدم... راهی به سوی سعادت و راهی به تباهی...ولی تمایلات و هوسهای شیطانی که مرا مجبور به تردید می کرد، بسیار قدرتمند بود... وسوسه هایی که می گفت فلانی برو و رابطه ای دیگر را تجربه کن – مثل خیلی ها - ... چرا که الان دیگر در سراشیبی مقدمات ازدواج هستی و شل بنجبی کار تمام است...

یکی دو روزی گذشت... علیرغم آنکه می خواستم خود را خوشحال نشان دهم، مادرم از روی غریزه مادریش فهمید یکجای کار می لنگد... چرا که خوددار بودم و متفکر... همین شد که مجدداً جویای حال من شد و من هم تردید خودم را به وی اعلام کردم...

مادرم تمام مسئولیت قضیه را محول به شخص خود دانست و از آنجا که خیر و صلاح من را می خواست به جان و دل حرفم را خرید و به من اطمینان داد که مجدداً با دخترخانم حرف بزند و بگوید که باز صلاح نمی داند این وصلت سر بگیرد... بدون آنکه ایشان را از اصل ماجرا با خبرکند!...

عجب شب و روز بدی بود... مادرم مجدداً تماس گرفت و بشدت منکر این وصلت شد و خیال این دخترمعصوم را راحت کرد و یا بهتر بگویم ناراحت...

بشدت از خودم متنفر شده بودم... از " دودوزه ای" که این وسط بازی کرده بودم و از دست اندازی به احساسات پاک یکنفر... آرزو می کردم که ای کاش مادرم آن خواب را نمی دید و آن پیشنهاد را نمی داد، تا وجدانم از آن جدایی آرام باشد... ولی دیگر هیچ راهی برای آرام بودن نمانده بود... من در حال انجام یک خیانت بودم... خیانت به کسی که می دانستم هیچ گناهی را جز عشق مرتکب نشده است ...

آن شب چندین ساعت پیاده در خیابان رفتم و فکر کردم... تا اولین و آخرین تصمیم مهم زندگی ام را تابدان لحظه یا شاید تا همیشه گرفتم...

بزرگترین معامله ام را با خدا کردم... چون از طرفی آگاه بودم از لطمه بزرگی که به آن دختر معصوم می خورد و از طرفی آگاه بودم از پشت پا و نکبت زندگی بعدی ام و از طرفی - با توجه به شناختم- از سعادت و تضمین زندگی با ایشان نیز مطمئن بودم...

در آن لحظه با خدای خود خلوت کردم و افکار فاسدم را از خودم دور کردم... با خدایم معامله ای کردم و شیطان را از خود راندم...

خدا رو شکر از آن معامله 4 سال می گذرد... درب رحمت خدا به زندگیم باز شد... زندگی سالم... عشق وصف ناپذیر و یک زندگی آرام ... فرزند سالم که مثل الماسی در هرمکانی با ما می درخشد و دیگری که در راه است و یک آبرو و اعتبار خانوادگی و کاری... ایمان دارم که اینها تنها قسمتی از سود آن معامله در آن بزنگاه و دوراهی پیش رویم بوده است ...

امروز احساسی به من گفت که این مطالب را برای آنانی که به راحتی احساسات طرف مقابلشان را به بازی می گیرند، بنویسم... آنهایی که با وعده های زیبا، آدمها را در میانه راه تنها می گذارند... روی سخنم به آنهاست که مواظب باشید... مسیری که انتخاب می کنید، بزنگاهی دارد که اگر درست تصمیم نگیرید، تا پایان عمر سرنوشتتان را تحت تاثیر همان یک اراده قرار خواهدداد... همیشه باید حسرت بخورید و دیگر هیچ کاری نیز از دستتان برنمی آید...

دوستان عزیز و خوانندگان محترم این مطلب... من عقل ، وجدان ودل را محک خوبی برای عملکردم در زندگی می دانم... امیدوارم که هیچگاه چشمی را خیس خودخواهی های جاه طلبانه مان نکنیم.... متشکرم.

/ 12 نظر / 140 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خاطره

سلام .. متن جالبی بود ..همه ما در زندگی زمانی رو داریم که انتخاب می کنم .. اینکه زندگی با عشق بوده خیلی ارزشمنده.. به نظر من احساسات پاک انسانی که جهت دار باشه و به نتایج مثبتی در زندگی آدم ختم بشه خیلی خوبه .. خدا رو شکر ..

سودی

خداروشکر که قبل از اینکه دیر بشه متوجه اشتباهتون شدین .عشقتون پایدار .ای جان پس امیر پارسا قراره یک همبازی واسش بیاد.

خدایا شکرت

سلام. قطعا با بهترین کس معامله کردید و هنوز سودهای بیشمار بعدی در راهند. انشاا... هر لحظه تو زندگیتون، معجزه ی این معامله ی خدایی رو به چشم ببینین. آخ جون، نی نی کوچولو! من عاشقشم! خدا خانواده ی عزیزتون رو براتون سالم و شاد حفظ کنه.[گل]

خاطره

نمی دونم این پیامام به دستتون رسید یا نه ولی باز میزارم .. نی نی جدید مبارک کله پاچه تنها خوری ... نوش جونتون .. [گل] برای آرزوی خوبی که برای من و همسرم داشتید سپاسگزارم.. منم برای شما و خانواده تان شادی و سلامتی روز افزون رو آرزو می کنم ..

کویر

ادما در مقابل اصرار مقاومت میکنن و وقتی یکباره اصرار برداشته میشه یک خلع و تردید ایجاد میشه . شما هم که ب سلامت عبور کردی[چشمک] با ارزوی روز افزون ارامش و خوشبختی پایدار در خونواده تان و خونواده ها[گل]

reza

آمار روز "ششم دی ماه" وبلاگت، از روزهای دیگر بیشتر است!!(بزنم به تخته!) شاید بختت باز شود و معامله ات با "فیلترینگها" بگیرد (عدو شود سبب خیر، گر خدا خواهد) و شاید هم روی دیگر سکه!!! به قول فیلمنامه مختار: ... دو رو دارد- عوام ؛خدایش می پندارد و خواص روی ابلیس آن را

محبوبه

شخصیت جالب و صادقی دارید آرزوی خوشبختی وسلامتی برای شما و همسر مهربان وبسره گلتون میکنم......

غارنشین

ممنون ازین نوشته..

هاتف

احوال مردها ظاهرا عجیب مثل هم است... مخصوصا هوس هایشان!

هاتف

مهم عاقبت به خیری است. اما فرآیندی را این جنس ذکور طی می کند تا عاقبت بخیر شود یا نشود، گاهی به قیمت همه ی عمر زنش!! تمام می شود...