یک مشت پر، زیر چرخ یک قطار زیرزمینی!...

دخترکی "ده – یازده – دوازده یا درهمین حوالی ساله" مشغول گدایی در مترو... با موهایی پریشان، بلند و قهوه ای رنگ، صورتی رنگ پریده و کثیف و بلوز و دامنی گشاد پارچه ای... چیزی شبیه دیگر هم صنفانش ... یک کودک خیابانی...

در دستانش دو جوجه رنگی... و به زور! در حال خوراندن دانه ...

سر و گردن یکی از آن دو، میان دو انگشت دخترک و اندک دانه ای که برروی انگشت سبابه اش بالاجبار به خورد نوکهای کوچک بسته "جانور نحیف رنگ شده" می رفت...  دخترک خود را به اطراف بی تفاوت نشان می داد...

انگاری او عامداً در حال ترحم بود ... شاید برای جلب ترحم دیگران!...

کمی در ورودی درگاه داخلی یک واگن مترو "خود را منتظرگذاشت" ... پس از دقایقی، بدون نگاه ... "توجهش به توجه دیگران جلب شد" و به راه افتاد...

تک به تک، صندلی به صندلی جلو آمد و کیسه نایلونی اش را با پولهایی چرک و کثیف جلوی دیده گان مسافران گرفت... هیچ نمی گفت... تنها "او و جانورهایش" با چشم خیره به چشمان مردمی نگاه می کردند- که افکارشان (شاید) در پس شبهای دخترک!! مشغول به کنجکاوی بود... و دستان او که "آگاهانه با تردید" به سوی آنها دراز و تقاضای کمک می کرد...

"چند اسکناس بی ارزش" بر مشتی از پولهای پاره نایلون او اضافه شد...

واگن به ایستگاه بعد نزدیک و پس از "چند تکان شدید" ایستاد...

او خود را پس از چند سنکندری جمع و جور کرد...

جوجه های کم رمق و بی جان را درون "نایلون چروکیده کثیف پولها" انداخت...

و از آنجا دور شد...

یک مشت جوجه رنگی، دخترکی چرک و نحیف و ناتوان و جامعه ای نظاره گر و در حال عبور...

هرکدام دستاویز یکدیگر... جوجه رنگی و دخترک و جامعه پرشتاب...

 

/ 26 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خاطره

سلام . پست جدید نگذاشتید و به ناچار جواب یکی از دوستانتان را می نویسم که فرمودند : اگر کاری از دستتان بر می آید و "پارتی " دارید! او را به کمیته امداد و بهزیستی معرفی کنید! در قالب طرح های ساماندهی یکی از محله های شهر رشت که از قضا قلب تپنده شهر نیز هست .. چند سال پیش در بخش اقدامات اموزشی پیشنهاد کردیم که افرادی که اینگونه اند و زیر 18 سال اند به مراکز بهزیستی معرفی شوند .. (برای بهسازی سیمای شهری) خاطرم هست که به واسطه این طرح بسیاری از این افراد جمع شدند و به مراکز بهزیستی فرستاده شدند . و باقیمانده آنها هم از ترس در معابر عمومی کمتر ظاهر می شدند . یکی دو ماهی خوب بود . بعد دوباره روز از نو و روزی از نو .. یه گروه جدید و یه چیدمان جدید.. باید قبول کرد که پول خوبی تو این کار هست ..

خاطره

در ضمن آدمهایی که واقعا بی چیزند آنقدر آبرو دار هستند که اصلا شما نمی فهمی که ندارند . صورتشون رو با سیلی سرخ نگه می دارند . مناعت طبع و آزادگی دارند[گل]

عباس

برادر گرامي آقا رضا. به نظر بنده نقش دخترك براي كارفرمايش با نقش إقايي كه نام برديد براي كارفرمايش يكيست ايندو ياد گرفته اند بازيگراني باشند تا چهره اربابانشان را نشناسيم به دخترك غذا وعروسك ميدهند به آن آقا ويلاي شمال وماشين وسفرهاي آنچناني.بهرحال به قول شما بايد ريشه اصلاح شود.مضافا اينكه ما ديگر بايد حرفهاي در لفافه همديگر را درك كنيم اين زشتيها با گرفتن وبستن حل نميشوند قبول دارم مهم اينست در اين مكاتبات بتوانيم منظور برسانيم به همين خاطر بايد كلمات يكديگر را كامل وبا توجه بخوانيم از اينكه مطلب مرا قابل دونستيد بخونيد ممنونم سلامت باشيد

پرنده مهاجر

دخترک گدا ،دست در دست مادرش راه میرود از این مغازه به آن مغازه ؛ ازاین خیابان به آن خیابان . و دستهای کوچکش درمقابل مردم مغازه ها و خیابانها دراز است دخترک گدا دست در دست مادرش راه میرود و هزاران سوال در ذهن اونقش بسته است ... و آرام آنها را زمزمه میکند : که چرا مادرم ، مثل مادر تو نیست ؟ چرا من مثل تو نیستم ؟ چرا پدرم شبها به خانه نمی آید ؟ چرا در نه سالگی هفت ساله نیستم تا به مدرسه بروم ؟ .. چرا و چرا و چرا ......

رضا

با سلام و صبح به خیر در جواب مطلب شما که گفته بودید"شاید از شمایی که فرزند یک کارخانه دار باشید بهتر می فهمم... " جای چند نکته، خالی است: اولا: شما، این حقیر را اصلا و قطعا نمی شناسید و بالعکس ثانیا: علت علاقه مندی من به مطالب شما، صرفا نحوه نگارش خوب وقایع و نگرش نسبت به معضلات جامعه و پرداختن به آنها بوده است و اولین آشنائی ظاهری بنده با شما برادر عزیز ، کاملا اتفاقی بوده است و شما را با معرفی خودتان در وبلاگتان شناختم!( هر چند فضا مجازی است و واقعیت واقعی افراد ، به هیچ وجه شناخته نمی شود ! مگر برای اهل فن و خبره) ثالثا: این چه قیاس "مع الفارغ"ی است که شما بکار برده اید! اگر بچه یک کارخانه دار بودم( با احتمال ناچیز یک در میلیون) که جز مرفهین بی درد بودم و اصلا چه لزومی داشت که این وقت سحر بیدار شوم و خودم را به زحمت بیاندازم! اصلا شب را کامل استراحت می کردم و از 8 صبح تا یازده شب، فقط به پول فکر می کردم! و الان برای خودم الان یک مولتی میلیاردر بودم و به حماقت افراد جامعه در دلم، می خندیدم! بحث در این مورد بسیار است و ان شا الله در فرصت دیگر خودم را معرفی خواهم کرد(واقعی) شاید اگر بعد مس

رضا

اهل تبریز هستم و هویت واقعی من "م.ع.ص.م." متولد اول شهریور 1353 خورشیدی ( سال پلنگ) می باشد و اصلیت این حقیر یکی از روستاهای اطراف بستان آباد در استان آذربایجان شرقی است ( راستش را بگم ! ما اصلا مهمان نواز نیستیم!! و اگر به تبریز بیائید ، قطعا مجبورید در مسافر خانه و یا هتل( اگر پولدار باشید!) بمانید! چرا که بنده را به زور در منزل می پذیرند( به علت گفتن صریح و رک بعضی مطالب و ....) واقعیت روحی این حقیر، ( اگر ریا نباشد) از دوروئی و تظاهر و تملق و چاپلوسی به شدت متنفرم و در این چهل سالگی ام! و حتی یک دوست صمیمی نیز نداشته ام! ( چون از تعریف نابجا و دور از حقیقت، دوری گزیده ام و سعی کرده ام برای اطرافیانم به مانند آینه باشم و بالعکس) از افرادی که مرا بی مورد تعریف می کنند! نیز خوشم نمی آید و اگر این موارد ... را رعایت نکنند ، بعد از مدتی رابطه و دوستی ام را قطع می کنم! مادرم می گوید:" خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو"( البته به زبان ترکی!) اما بنده معتقدم که هنر زندگی "شنا در خلاف جهت جریان آب" می باشد و ...

رضا

ببخشید! کتابی نوشتن بنده، بخاطر این است که زبان فارسی( البته در مفهوم کلی، "فارسی" یک گویش و لهجه است که خود به شاخه های مختلفی تقسیم می شود!) زبان خارجی ما محسوب می شود و ما به ناچار از آن استفاده می کنیم! ( الزام در مدارس و نگارشهای اداری و ...) مطالب انتقادی این حقیر، جنبه کلی و ... دارد و این طور برداشت نشود که از شما ( شخص نوعی) کینه و ناراحتی دارم ( اصلا شما را هیچوقت ندیده ام!) بنده مجرد و بی پول و بیکار و ( کسی که حقم را به ناحق خورده اند! و توجیه عمل خود را نمی کنم!) هستم و هر از گاهی "دزدی" میکنم ( به اندازه نیازم، دزدی میکنم و جانب انصاف را نگه می دارم!) "پارتی" ندارم و تنها نگهبان من " خدا" ست که در حضور قاضی که خودش " شاهد عادل" است، این کار را انجام می دهم! ... حرفها و اعترافات اینجانب ... هر چی بشود، بشود( اصل فقهی.. که اصل عربی اش یادم رفته! )

رضا

ادامه: شاید اگر بعد مسافت نبود( از تبریز تا قم، البته اگر ما را قابل می دانستید!) قرار ملاقات حضوری با شما برادر عزیز را می گذاشتم و حرفهای ناگفته بسیاری را می گفتم( هر چی بشود، بشود!) و شما را از دودلی و تردید ، رهائی می دادم!!

دکمه

اینم خوندم... نمی دونم چم شده، یعنی می دونم. ببخشید

اکرم

عجب پست جنجالی شد این پست...![سوال][متفکر]