برخی اوقات!

برخی اوقات اولویتهای زندگی ما تغییر می کند...

این انسان عجیب، همه چیزش عجیب و شگفت انگیز است... علایقش، احساساتش، آرزوها و سلایقش همه در برهه های مختلف متغیر است...

گاهی به چیزی علاقه مند و گاهی از همان چیز منزجر... گاهی چیزی او را شاد می کند و گاهی همان او را اندوهناک...

گاهی چیزی به او امید می بخشد و گاهی همان او را مایوس...

براستی این در نتیجه تغییر متغیرهاست! یا تغییر در ذهن آدمی؟...

روزگار می چرخد و این انسان است که پوست می اندازد، تغییر می کند، چیز دیگری می شود...

احساساتش، عواطفش، روحیاتش و یا حتی ذائقه اش دگرگون و به چیز دیگری اشتغال می ورزد...

دیگر نمی شناسدت، نمی خواهدت، نمی پذیردت...

این از شگفتی های آدمی است، ازشگفتی های ذهن آدمی، ذهن پیچیده ترین ارگانسیم طبیعی جهان...

اوست که قوانین خودساخته خود را خود نقض می کند... بررویش راه می رود و نادیده اش می گیرد...

این اولویتهای زندگی ماست که گاهی تغییر می کند...

این انسان عجیب، همه چیزش عجیب و شگفت انگیز است... علایقش، احساساتش، آرزوها و سلایقش همه در برهه های مختلف متغیر است...

مثله منی که می نویسم، گاهی نوشتن اولویت اول، گاهی دیدن، گاهی ندیدن، گاهی ننوشتن جایش را می گیرد...

تعریف "من" چیست؟...

گاهی برخوردار و گاهی محروم... گاهی منتفع و گاهی مغبون...

گاهی، گاهگاهی می خواهم خودم باشم... بخندم، گریه کنم، ببوسم، در آغوش گیرم یا نبینم و نادیده بگیرم...

این احساس من است که رها می شود، فارغ از جو عرفهای خیابانهای پر از تابلو...

فارغ از دستورالعملهای هندسی، فارغ از دستورات آئین نامه های مکتوب...

این احساس من است که گاهی مانند پرنده ای از سینه ام در حال پرکشیدن است و بال می کوبد برقفس، حبس می شود، زندانی می شود، سانسور می شود...

بهتر بگویم "خودسانسوری" می شود...

زندان و زندانی و زندانبان هرسه یکی و شاکی و متشاکی هر دو در یک تن اسیر و شاهد یکدیگر...

فریادبزن، پرواز کن، بخند و بخوان در این زمین و از زمین جدا شو!...

ای آدم! ای من! تا به کی ایده آلهایت از جنس مرکب، قلم ابزارت و مفاهیمت در صفحات کاغذ محصور است...

تا به کی باید آرزوهایت را بنویسی ، آرمانهایت را در افسانه ها جستجو کنی...

برخی اوقات اولویتهای زندگی ما تغییر می کند...

می خواهم ننویسم... می خواهم نگویم، تنها می خواهم آنچه را که نوشته ام عملی کنم... بسازم، به تصویر کشم، زنده کنم، ببینم...

از قفس سینه کاغذی ام بالی کشم و پرزنم از انحنای دو میله خم شده به هوا...

گاهی از کلمات متنفر، از حرفها منزجر و از شعارها فراری می شوم...

برخی اوقات اولویتهای زندگی ما تغییر می کند...

دیروز اولویتم "نوشتن" و امروز "عمل کردن" است ...

تا فردا ...

/ 16 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پرنده مهاجر 2

آدمی است دیگر سرشار از احساسات ضد و نقیض همین تناقض هاست که زمینه های کمال را فراهم میکند تا راه درست را بیابیم...

اکرم

چه گفته هایی بر لب و چه نقشه هایی در سرم جه فکر میکردم ولی چه شد چه آمد بر سرم از آن رفیق نا رفیق با آن همه مکر و فریب باور نکردم من ولی دیدی چه آمد بر سرم چه حرفها دارد دلم بر خاک تو آید سرم از این همه من خسته ام سودای تو دارد سرم[دلشکسته]

عباس

واقعا عجب موجود سياسيكاريست بعضي از آدمي برخي اوقات برخي چهره ها در زماني منكر هستند و در زماني ديگر معروف .بستگي دارد به ديد بعضيا!!اگر ديد انسان با ديانتش با انسانيتش با وجدانش با عقلش استاندارد شود انوقت فيلتر انصاف ديد ما را در هر زمان يكسان ميكرد خدايا به ديد ما فيلتر عقلانيت و انسانيت و ديانت واقعي ببخش تا به حق بنگريم و به حق عمل كنيم تا در نهايت به حق برسيم.

ulduz

زیبا نوشتید[گل]

شادی

در هرشرایطی خود واقعیتان باشید برخی شما را خواهند ستود و برخی از همه چیز شما متنفر خواهند بود اما چه اهمیتی دارد؟این زندگی شماست به بهترین نحو از آن لذت ببرید.

عمه

سلام...آقای پدردکترامیرپارساجراح معروف قرن حتی ذائقه ی ماهم تغییرمیکنه .گاهی شورگاهی شیرین وگاهی قهوه تلخ[لبخند]

عمه

چون بوم بر خرابه دنیا نشسته ایم اهل زمانه را به تماشا نشسته ایم بر این سرای ماتم و در این دیار رنج بیخود امید بسته و بیجا نشسته ایم ما را غم خزان و نشاط بهار نیست آسوده همچو خار به صحرا نشسته ایم گر دست ما ز دامن مقصد کوته است از پا فتاده ایم نه از پا نشسته ایم تا هیچ منتظر نگذاریم مرگ را ما رخت خویش بسته مهیا نشسته ایم یکدم ز موج حادثه ایمن نبوده ایم چون ساحلیم و بر لب دریا نشسته ایم از عمر جز ملال ندیدم و همچنان چشم امید بسته به فردا نشسته ایم آتش به جان و خنده به لب در بساط دهر چون شمع نیم مرده چه زیبا نشسته ایم ای گل بر این نوای غم انگیز ما ببخش کز عالمی بریده و تنها نشسته ایم تا همچو ماهتاب بیایی به بام قصر مانند سایه در دل شب ها نشسته ایم تا با هزار ناز کنی یک نظر به ما ما یکدل و هزار تمنا نشسته ایم چون مرغ پر شکسته فریدون به کنج غم سر زیر پر کشیده و شکیبا نشسته ایم فریدون مشیری

خاطره

سلام .نیستید؟ انشالله سفر تشریف دارید؟ در ولایت کیش یا این بار در بلاد کفر دبی؟[عینک]

شادی

بت و بتخانه همه ذکر خدا می گویند سخن از اقرأ و از غار حرا می گویند بشریت چه نشستی که مسیحت آمد حکم توحید به آوای فصیحت آمد عید مبعث مبارک.[گل] ممنون از حضور سبزتون

ویولون

نا اميد از دَر رحمت بـہ ڪجا بايـכ رفـت؟ .. يا رَب از هر چـہ خطا رفت، هزار استغفار...! سعـכی