5روز

اگر یک شاه بودم...

برخی اوقات تخیل یک رویا احساس خوب قرارداشتن در شرایط واقعی آن آرزو را برای انسان فراهم می آورد...

مانند خواندن "قصه شاه پریان" یا "افسانه های امپراطوران و انسانهای اساطیری" یا دیدن فیلمهای افسانه ای چون" زورو، بت من، اسپایدرمن" و از این دست چیزها...

از آنجائیکه آرزو بر جوانان عیب نیست کمی تخیلم را قلقلک دادم ... به قول شاعر: نصف العیش وصف العیش...

امروز در حال گذر از عبور پرشتاب آدمهای گرفتار مجاورم، می اندیشیدم که اگر من یک انسان با نفوذ و قدرتمند حکومتی بودم در برخورد با پدیده های مختلف، آدمهای پیرامون و به قولی رعایای تحت سلطه ام چه می کردم؟!... برای سپری کردن قسمتی از اوقات فراغتم دست به چه کارهایی می زدم و چه لذتهایی را تجربه کرده و چه رویاهایی را جامه عمل می پوشاندم؟

و در اختصار اگر چنین بود، چنان می کردم و اگر چنان آنچنان!

ذهنم تخیل کرد ... من اگر شاه بودم اینچنین می کردم ...

روزی از روزها... در میان یک کاخ به هم تنیده ... در میان زر و سیم و یاقوت و ابریشم ... در میان شمعدانها نقره... فرشهای ابریشم... جواهرات گرانبها و خادمان و حاشمان بسیار جناب شاه تصمیم می گیرد که از سرایش به خارج از این سرای زرین طی مسیر نماید ... تنها، ناشناس و بی تشریفات ...

کمی اطرافم را می پائیدم، راهرو منتهی به اتاق شخصی ام را چک می کردم و از نبودن این و آن اطمینان حاصل می فرمودم!... تاجم را از سر برداشته و آن را در گوشه ای مخفی، ردایم را در چوبه رخت آویز نقره فامم می آویختم و لباسی مبدل بر تن کرده و دور از چشم همگان از دربهای کاخم بیرون آمده و تک و تنها به راه می افتادم...

خیابانهای شهرم را بی آنکه که در آن حرفی زنم، کاری کنم، امری نموده و نطقی نمایم طی کرده و به نظاره آدمها می نشستم... برصندلی اتوبوسی، در میان ازدحام جمعیت در حال انفجار یک قطار زیرزمینی، صندلی عقب یک تاکسی نارنجی با شانه های به هم چسبیده به مسافران مجاور... در میان جمعیت یک پیاده روی مملو از آدمها یک خیابان شلوغ ... برروی نیمکتی در راهروی پرهیاهوی یک بیمارستان دولتی... در میان کریدور پرتنش یک مجتمع قضایی و وسط آدمهای یک محله پائین و کوچه پس کوچه های "باریکه راههای" حومه یک شهر بزرگ...

اگر من شاه بودم آدمی از آن دوردستها نشان می کردم و خود را به او می رساندم ... در کنار فردی، در کنار قشری آسیب پذیر... آدمهایی که برق چشمانشان مدتی است که دیگر از سرمنزل مقصود قطع شده است و دیگر نمی توانی بارقه امیدی در ذهن آنان بیابی...

من اگر یک شاه بودم ... می نشستم در کنار یک بیمار... آدمی که بی آنکه بداند در کنار که نشسته است، سفره دلش را باز خواهدکرد... آدمی که زندگی اش در گرو مقداری پول از ظن خود بسیار و از گمان شاهی چو من، ناچیز زندگی بخش است...

من اگر یک شاه بودم ... می نشستم در کنار یک راننده تاکسی ... آدمی که از طلوع دم یک روز گرم یا یک روز سرد زمستانی تا غروب آفتاب و مدتی نیز پس از آن کار می کند... آدمی که سالهای سال در عین کهولت می دود تا هزینه های جاری زندگی اش، جهیزه دخترش، کرایه خانه اش و پسردانشجویش و چه و چه هایش را تامین نماید...

من اگر یک شاه بودم ... می نشستم در کنار آدمی که پشت گیشه یک داروخانه، غرق در اعماق ذهنی بی چاره گی و سردرگمی خرید یک داروی گرانقیمت حیاتی است ...

من اگر یک شاه بودم ... می نشستم برزمین، در کنار کودکی که گل می فروشد در سرمای هوای این روزها، یا دود می کند مشتی اسپند را در هوا ... تا چشم نخورند آدمهای سوار بر ماشین های گران قیمت پشت یک چراغ قرمز ...

من اگر شاه بودم، شماره اتومبیل آن تاکسی سوار را برای مسئول دفترم پیامک می کردم ... چک شاهانه ای را برای کودکی بیمار، مستمندی مضطر و زندانی بی بضاعت صادر می کردم...

من اگر شاه بودم کودک گل فروش را فرزندم می خواندم...  فرزند خواندگان این چنینی را بورسیه می دادم، سرویس می دادم، آموزش می دادم، همسر می دادم، کار می دادم و می گفتم که بگویند صنعتگری هستم گمنام... آدمی هستم خیر... انسانی هستم در آنسوی مرزها، پدری پیر که هیچگاه او را نمی بینید... او را نمی یابید...

من اگر شاه بودم در میان آدمها می چرخیدم، می گشتم و می گریستم و می خندیدم... لذت می بردم و کیف می کردم از احساس قدرتم... از اراده ام، از خواست مطاعم، از قدرت لایزالم، از توان عظیمم و از ظرفیت بالایم... و به خودم افتخار می کردم...

روزی می گشتم و می چرخیدم در دیارم و آزاد می کردم، آباد می کردم، تغییر می دادم، دست می گرفتم، دست می دادم و باز می گشتم...

و باز می گشتم پاورچین وارد اتاقم ... وارد اتاق شاهیم و تاج زرین برسر، حکومت می کردم...

/ 11 نظر / 26 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اکرم

[گل][دست]

رضا

به درویشی قناعت کن ! که سلطانی، خطر دارد! علی(ع) در مدت 25 سال خانه نشینی، پادشاه واقعی بود! در رسیدگی به وضع مردم مستمند؛ بردن نان و ... به صورت پنهانی به در خانه های ایتام؛ حتی با وجود خلافت کوتاه 4سال و اندی ... علی؛ علی است علی ای همای رحمت، تو چه آیتی خدا را ...

رضا

چه پادشاهی بالاتر از پادشاهی بر دلها ! حسین (ع) شاه پریان با شاهزاده کوچکش!(علی اصغر(ع) ) چه می کنه؟ ( تکیه کلام عادل فردوسی پور : چه می کنه این لیونل مسی!!) [خنده]

خدایا شکرت

سلام. صبح زیبای زمستان بهاریتون به خیر. بسیار زیبا و تامل برانگیز بود. من در این نوشتار، ذهن خلاق یک نویسنده و دل پاک یک کودک رو دیدم. موفق باشید.[گل]

پرنده مهاجر 2

چقدر خوب می شد چنین انسانهایی منصب های پادشاهی مملکتی را به عهده میگرفتند، حالا پادشاه یا اسم های دیگر... اما سخته... اینکه مقام داشته باشی و از مقامت تنها به خاطر رفاه مردمت استفاده کنی، اینکه پول زیادی داشته باشی و اونو خرج رفاه مردمی بکنی که از نداری حتی مقدار کوچکی از اون پول رنج بسیاری رو تحمل میکنن. اینکه منصب داشته باشی و قشر مردم دوستت داشته باشن و مورد حمایت اونها باشی خیلی سخته... ولی اگر دنیا اینجوری بود چقدر زیباتر بود...

ulduz

قشنگ بود! احساسی... ولی من فکر میکنم یک شاه وظایف سنگین تری داشته باشد[چشمک]

عباس

من اگر يك شاه بودم سعي ميكردم اونقدر مخم رو مشغول سياسي كاري و سياست زدگي نكنم تا بتووووونم به مردمم آنگونه كه شما وصف كردي فكر كنم و عاشقانه از خدمت به آنان لذت ببرم.اما امان از وقتي كه اونقدر اهم واجبات حفظ چيزايي باشه كه در اصل اونا بايد در خدمت مردم باشن نه مردم در خدمت اونا!!!

عباس

حفظ ..... از اهم واجبات است حتي اگر گروه زيادي از انسانها له بشن.يك وقتايي انسانها دور از جون جمع ببخشيد معذرت ميخوام روم بديوار مثل اسبهاي كشنده درشكه تنها به چشم كشيدن درشكه بهشون نگاه ميشه اگر هم يكيشون توان نداشته باشه نابود ميشه

پرنده مهاجر

تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخته،خوشبخته .. ﺟـﻬﺎﻧﻲ رو ﺗﺼﻮر ﻛﻦ ﺑﺪون ﻧـﻔﺮت و ﺑﺎروت ‫ﺑﺪون ﻇﻠﻢ ﺧﻮد ﻛﺎﻣـﻪ ﺑﺪون وﺣﺸﺖ و طاغوت ‫ﺟﻬﺎﻧﻲ رو ﺗﺼﻮر ﻛﻦ ﭘﺮ از ﻟﺒﺨﻨﺪ و آزادی ‫ﻟـﺒﺎﻟﺐ از ﮔﻞ و ﺑـﻮﺳﻪ ﭘﺮ از ﺗـﻜﺮار آﺑﺎدی ...... " ﺗﺼﻮر ﻛﻦ ﺗﻮ ﻣﻲﺗﻮﻧﻲ ﺑﺸﻲ ﺗﻌﺒﻴﺮ اﻳﻦ روﻳﺎ ! " ... روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت ..... . . . . . . و من آن روز را انتظار می کشم حتی روزی که دیگر نباشم .. [چشمک] [گل][گل][گل]

پریسا

و من اگر شاه بودم... نه همون بهتر که نیستم چون شاه هر چقدر هم که سخاوتمند و به فکر مردم باشد باز هم شاه است ذاتش خوب است اما تا قبل از پادشاهیش وقتی ثروت و قدرت را دید دیگر نمیتواند از آن دل بکند و بعید میدانم کسی که چند با حتی شده از روی اجبار سرکسی را از بدن جدا کرد بتواند به درجه ی اخلاص و خضوع برسد چون روحش آلوده شده شاید بتواند اصلاح شود ولی زمانی که دیگر شاه نباشد شاه شاه است حتی اگر مانند کورش کبیر هم باشد و باز هم سر انانی را میزند چه بیگناه و چه گناه کار شاید توجیه شاه این باشد که برای رسین به اهداف بزرگ اهداف کوچکتر را باید نادیده گرفت اما آن کوچکتر هم برای خودش بزرگ است پس من خوشحالم که شاه نیستم شما را نمیدانم[لبخند]