برای قدری چسبندگی!

دیروز نشانه های چسبندگی تو اوقات ما را قدری آشفته کرد...

چسبندگی به جفتی که ممکن است شرایط باز نمودن چشمانت را به این دنیا، حساس تر و خاصتر از آنچه که تاچندی پیش برایمان قابل تصور بود، گرداند...

فرزندم!

بدان دنیا به آن اندازه به تو می چسبد که هیچ گاه جفتت، اولین هم آغوش، معتمد و هم خوابت نیز به تو این میزان نزدیکی نجسته است...

این علقه ها هستند که تو را در بند می کشند، آزادی ات را سلب و تو را در قفس هوای زمینی محصور خواهندنمود...

می چسبند، نفست را می گیرند، هوایت را می دزدند و صدایت را خفه خواهندنمود...

فرزندم!

جفتی تو را در آغوش گرفته است ... سخت!... این تجربه اولین جفت، اولین همسر، اولین عشق، اولین دلدار، تجربه معاشقه یک رگ و پی و گوشتی از خون آدمیزادی به توست...

کسی که مراقب توست و به همان میزان ناتوان از بروز یک آسیب... آسیبی که تعلقش به تو لطمه ای سخت خواهدزد... در بزنگاه تولدی، ورود به مرتبه ای نو، تو را همچنان به سختی در آغوش می فشارد و راهت را سد و پایت را در زنجیر خواهدکشید...  

و این نقطه آغاز عشقهای زمینی است... عشقهایی که تو را در بند هوای خود خواهد نمود و این تویی که در بزنگاهها باید بگذری تا آزادگردی...

رها و خرامان راه روی، بدوی و پرواز کنی در عشق بیکرانه اله، شعور عظیم جهان و درک کنی و رد شوی از گوشت و خون و آهن...

 

دخترم مهرسا!... این آخرین روزهای حضور در این بستر گرم و آرام، در پرتو صداهای گنگ اطراف، ضربان قلب مادرت –همسر من- کسی که او را مادر خواهی خواند... و در حال پایان است...

پایانی برای آغاز راهی دوباره و پرمخاطره ... روزهایی که از پس آن هویت و شخصیت خواهی یافت، احساس، عشق و عقل را درک خواهی نمود... آمار خواهی گرفت...

آدمی می شوی، نفسی مطمئن و انسانی آزاده ... برای آدمهای هم عهدت، زمانه ای که متعلق به آیندگان ماست... به گذشتگان موثر نسلهای بعد از خود...

دخترم!... در این آخرین دقایق بارگذاری، دنیا در حال آماده سازی تو  برای خروج و ورودی تازه خواهدبود...

آخرین آخرینها و هرچه که به آن در این راه سخت و طولانی بدان نیازمندی کریمانه به تو عطا خواهد نمود.... کاملت خواهدکرد...

عزیز دخترم مهرسا!... لباسهایت را رخت آویز کرده ایم و اتاقت را آماده برای آمدنی شاد... برای سقوطی دلنشین، برای شیبی ملایم و عزیمتی نازک خیالانه...

 

روزگاری برتابلویی از شیشه برای تنها برادرت نقشی حک شد و اینک نوبت توست...

دخترم!

در این سال، ماه، روز، ساعت و لحظه ای که چشم می گشایی بر این دنیای پرنور و رنگ، وظیفه بودنت آغاز خواهدشد...

بیا بر دستان ما، آرام چو کبوتری از آشیان دور،از رنج راهی طولانی خسته ... چون تیری از کمان دلدار رسته ، چون عطری از پیراهن معشوقی برهوا جسته...

بتاب چون شعاع نورانی از یک خورشید گرم... یک منبع بعید یک عصاره فیض سفر کرده از راهی دور... از یک گلوله رحمت، یک دامنه ازلی تا یک قله ابدی ... از یک بی ادعای گرمابخش، ذخیره وفا، آتشکده عشق، روزی بخش بی انتظار...

بسان خورشید!... بتاب بر این پیکره های سنگی...

دخترم!

از این جهت نام تو را مهرسا گذاردیم!

تا همگان از پرتو مهر بی دریغ، از گرمای وجود بی بدیل، از پرتوی روشنای شراره های بخشنده و بدون انتظارت  وام گیرند...

 

بارالهی! ... گیسوانی چون شب زیبای زمستانه و عمری چون یک روز گرم تابستانه، بلند... چشمانی چون آهو خرامیده در بستری آرام، سیاه... سیمایی چون گلبرگ خیس و نازک گلی بهاری، زیبا و دلی پاک چون قطره های به هوا برخواسته از یک دریای پرمتلاطم وعمیق و بی مثال به این فرشته کوچک در حال ورود به این پهنه زیبای انسانی، دنیای عشق و امید و آرزو ارزانی بفرما...

نوشتاری برای دخترم مهرسا... پسرم پارسا و همسرم فاطمه...

/ 22 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خاطره

آقای پدر کم پیدا هستید؟ انشالله مهرسا خانوم تشریف آوردند ؟ منتظر خبرهای خوب هستیم[گل]

انسان

[دست]بسیار زیبا از دنیا گفتید[گل]دلبستگی به دنیا[رویا]

مسیر سبز

سلام و تبریک میگم بخاطر این نعمتی که نصیبتون شده:) تمام دخترا برای خانواده هاشون نعمت و شیرینی و شادی بهمراه دارند. برای دخترتون بهترین هارو از خداوند خواستارم. انشاالله شاهد بالیدن و سربلندی و موفقیت هاش در آینده باشید.[گل]

پرنده مهاجر

خب بله !.. پست جديد ِ شما هم مث ِ لباس ِ جديد ِ پادشاه گويا فقط واسه خودتون قابل رؤيته !!! ... آمديم نبوديد ! [نیشخند]

اکرم

پس چی شد این پست جدید؟!!![عجله][کلافه]

عمه

سلام ...انشاالله خانومت بسلامتی زانوی خیربزمین بذارند.لبت خندان ودلت آرام انشاالله.میلادمنجی عالم بشریت مبارکباد

عمه

خداییش چسبندگی دنیارو خوب ترسیم کردی مثل وسط خواب عمیق که هرکاریش بکنی نمیتونی دل بکنی .خوابی شیرین و وسوسه گر

خدایا شکرت

سلام پدر گرامی آقا امیر پارسا و مهرسا خانوم. تشریف ندارید؟! خیره انشاا... . [گل]

عمه

علی آقا زانوی این...؟؟؟؟؟؟بزمین رسید؟[خنده][مغرور]

parisa

خیلی زیبا و تاثیر گذار بود داشتم فکر میکردم زمانی که این مهرسا کوچولو بزرگ بشه و این پست و پست های بعدی که دربارش نوشته میشه رو بخونه قطعا به داشتن پدری همچون شما افتخار میکنه[لبخند][گل]