رانده و مانده!

چندی پیش رانندگان سرویس یکی از مدارس دخترانه ابتدایی، جهت پاره ای از مشکلات کاریشان اعتصاب فرموده بودند...

داستان از این قرار بود که این قشر زحمت کش به اولیاء محترمه مدرسه اذعان داشته بودند که:

-           ای نسوان محترمه! ای بانوان محترم فرهنگی!... شمایی که با اولیاء دانش آموزان قرارداد 9 ماهه منعقد می کنید، چرا   با ما رانندگان بیچاره! روزشمار حساب می کنید و از آنطرف هزینه سرویس روزهای تعطیل رو از والدین می گیرید؟... روزهای جمعه و عیدنوروز و غیرو...

اینگونه شد که کارفرمایان محترمه زیربار نرفته و توجیه این عمل زیبا را خرج و مخارج مدرسه و کم و کاستی های بودجه و از این دست دلایل عنوان فرموده و صدالبته کو گوش شنوا...  

و باز اینگونه شد که این قشر معظم راننده، در اقدامی انقلابی در یک ظهر دل انگیز بهاری، زمانیکه شکوفه های بهاری در حال عطرافشانی و پرندگان زیبا در حال طنازی و شاخه های درختان در حال رقص و خودنمایی بودند،  ایشان نیز جنب مدرسه مذکور عربده کشان به طرز فجیعی حق طلبانه، از سوارکردن نسل آینده ساز این مرز و بوم! امتناع فرموده و تحصن کنان جلوس اعضاء فرموده بودند...

بله ... اینجانب اینگونه شد که به درخواست یکی از این رانندگان محترم -برای پوشش تصویری از خیال خوش ایشان و البته ارضای حس کنجکاوی شخصی خود - در محل حاضر و ناظر بر این مشاجره و بکش بکشهای حق مدارانه این شیرمردان و آن شیرزنان در این سوی و آنسوی دیوار بودم...

دقایقی بر همین منوال به فریادهای مردانه و توجیحات زنانه! گذشت تا در گیر و دار این وقایع، حادثه ای اندر حادثه، توازن قدرت را به نفع بانوان محترمه تغییر داد ... اتفاقی که مرا تا این لحظه در حد وصف ناپذیری منقلب و تا حدانفجار احساسات درونی ام را مجتمع یا بهتر بگویم متراکم نموده است...

تغییر آهنگ داستان زمانی رخ داد، که در این اثنی و احوال قمر در عقرب و داد و بیدادهای رانندگان محترم، "حاج آقا" ی روحانی مدرسه دوان دوان نزد ما آمد و پس از یک واکاوی گوتاه در طرفینش – به گونه ای که کسی زیاد متوجه حضور ایشان نشود- رو به لیدر محترم گروه رانندگان نمود و گفت:

-          برادر!... سلام علیکم ... خوب هستید انشاء الله ... عرضی داشتم ...

راننده که به ظن و تصور خود، فکر می کرد حاج آقا قصد پادرمیانی میان آنها و اولیاء مدرسه را دارد، گفت:

-          حاج آقا احترام شما سرجا!... لطفاً در این موضوع دخالت نکنید، بگذارید حقمان را از این نامردها! بگیریم...

حاج آقا عبایش را جمع کرد، زیربغلش گذاشت و عمامه اش را کمی به جلوی سرش هل داد و ادامه داد:

-          ببین برادر من!... مسئله اصلاً این حرفها نیست... شما بزرگواری کنید...

حرف حاج آقا ناتمام ماند...

-          ببینید حاج آقا ما چند ماهه دیگه داریم بزرگواری می کنیم... اااااا ... اینها پول رو از نه نه باباهای اینا می گیرند (اشاره به بچه هایی که از سر و کول هم در خیابان مجاور مدرسه بالا می رفتند) به ما ها نمیدهند...

حاج آقا سرش را جلو آورد و گفت:

-          ببین برادر من! من اصلاً کاری به این حرفها ندارم... شما حق خودتون رو بگیرید، حرفی نیست...

راننده با بی حوصلگی حرف حاج آقا رو قطع کرد:

-          پس چیه حاج آقا!... امرتون رو بفرمایید! (سر و صدای راننده ها بگوش می رسید، مرد نگاهی به همکارانش کرد و سری تکان داد و به حاج آقا چشم دوخت)...

 

-          راستش را بخواهید من هم با شما هم مشکلم...گفتم خدمت برسم عرض کنم حالا که زحمت می کشید و حقوقتان را مطالبه می فرمایید، یک زحمتی بکشید و این حق ما رو هم بگیرید!... (کمی باتامل) چطوریش به مرام و مردانگی شما...

 

به حاج آقا با تعجب و کمی شوخ طبعی گفتم: حاج آقا!... شما دیگه چرا؟... مگه حق شما رو هم ندادند؟

در این لحظات بود که ایشان دو لب مبارک را گشوده و کتابی فرمودند:

-          برادر من!...  5 ماهه در این مدرسه نماز ظهر و عصر برقرار کرده و متاسفانه حقوق مرا هم پرداخت نکرده اند!...

با تعجب گفتم: جدی میگید حاج آقا!... مگه شما چکار کردید که این خواهران از خدا بی خبر! پولتون رو ندادند؟

 حاج آقا با تاسف به گونه ای که انگاری خلافت بحق ایشان را یک مشت "زن فرهنگی نما" غصب کرده اند عنوان فرمودند:

-          روزی 4هزارتومان قرارمان بوده... متاسفانه پرداخت نکرده اند! 5 ماهی است که متاسفانه معوقه دارند!

بچه ها از سر و کول هم بالا می رفتند و هیاهویی بود ... نگاهی به آنها انداختم و رو به راننده تاکسی کردم و گفتم:

آقای ... بشین داخل ماشینت... برو... سوارشون کن دارند خیابون رو می جوند... تاتلفات ندادند بدید دست صاحباشون ، الکی هم اینجا وای نایستید...

پول نماز "حاج آقا" رو خوردند... چه برسه به حق شماها!

راننده بیچاره هاج و واج نگاه می کرد... نمی دانم به حرف حاج آقا و قضیه "پول نمازها" فکر می کرد، یا استراتژی حمله به مدرسه رو طرح ریزی می کرد... هرچه بود منقلب بود بنده خدا...

بهرتیب من بودم و رانندگان تاکسی و حاج آقا و بچه هایی که از سر و کول هم بالا می رفتند و یک مشت زن پشت دیوار مدرسه و تعدادی علامت تعجب و یک علامت سوال و بعدچندپایی که قرض کردم تا دچار عملیات گاز انبریه پلیس ضداعتصاب و ضدشورش نشوم...

اینگونه بود که از آن مهلکه فرارکرده و بی خیاله حس کنجکاوی و ماجراجویانه ام شدم و از آن جای متواری گشتم...

/ 22 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خدایا شکرت

دوست عزیز، امیدوارم سوء برداشت نشده باشه براتون، واقعیتش مثل همون وقتایی که گفتم تمرکز کافی برای دادن یک نظر درخور ندارم، نظر خاصی نداشتم، به جای گل، از نوشته ی پرنده ی مهاجر عزیز الهام گرفتم و متواری شدم! والا اصلا قصد خاصی نداشتم.[نیشخند] قدرت دید و بیان شما رو در مسائل همیشه ستوده ام. انشاا... همیشه در بیان حق و حقیقت بدون درنگ، بدون ترس و بدون اباء باشید.[گل]

پرنده مهاجر

گویا،همیشه این متواری شدن هاست که حرف ها می آفریند !!! کاش می شد خیلی از حرف ها رو به زبون آورد، بدون هیچ ایما و اشاره ...[چشمک]

اکرم

برادر من عجله کن بی صبرانه منتظر پست مربوط به امیر پارسای عزیز و دوست داشتنی هستم...[منتظر][عجله]....[گل]

پریسا

هرکی به فکر خویشه پوزه به فکر ریشه!! والا بخدا ببین تو چه مملکتی زندگی میکنیم همش دزدی و اختلاص و حق خوری و....حتی فرهنگیان محترم هم کلاه بردار شدن بعد میگن آموزش و پرورش!!آخه چه پرورشی؟!چجوری انتظار دارن تو این جامعه جوونای سالم داشته باشیم جامعمون دزد پرورشده بخدا[ناراحت]

اکرم

[خمیازه]....بازم که خبری نشد...بازم داره طبع شعرم گل میکنه...نمیدونم این تهدید بود یا مژده ....[سوال][چشمک]

اکرم

در روی خط زندگی یک روز در راهت شدم. آزاده ای بودم ولی یک عمر در پایت شدم. با تو چو گشتم آشنا چون صید در دامت شدم. در دام تو صیاد دل بنگر چنین رامت شدم.! با رفتنت در هر قدم سرگشته،بی تابت شدم! در عشق تو فرهاد من شیرین تر از شیرین شدم. چون حسن تو دیدم دگر عمری خریدارت شدم. پخته بودم خامت شدم عمری هوادارت شدم. چون تو شدی نب دار من یک عمر قربانت شدم. درمان درد من شدی یک عمر محتاجت شدم. چون درد من بودی دگر یک عمر بیمارت شدم. چون تو پذیرایم شدی یک عمر مهمانت شدم. چون تو شدی مهمان من با جان پذیرایت شدم[گل]...

فرناز

اکرم جون لازم شد یه وبلاگ مجزا درست کنید و یه رقابت سالم بین برادر و خواهر ایجاد بشه .[نیشخند][چشمک] شما فوق‌العاده هستین خیلی عالی بود [ماچ] [ماچ]

دکمه

یعنی من اینو خوندم و نظر ندادم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ فکر می کردم نظر گذاشتمااااااا اصن بعیدِ من ساکت بشینم [نیشخند]

فرناز

مرسی ممنون از تبریکتون ولی من این موضوع رو اضافه کنم که ما غیر از اینکه رابطه مادر شوهر و عروسی داریم رفیق هم هستیم. واقعا از خدا ممنونم برای همچین مادري[قلب][ماچ]