فیلمنامه های منتشر شده

متن که در ذیل می آید فیلمنامه ای به نام "واعظین" که در چندین جشنواره ملی حائز رتبه های نخست در سالهای متمادی شده است. سبک نگارش این فیلمنامه "تجربه خلاق" یا "اکسپرمنتال" می باشد که در سال 1389 نوشته شده است.

 

 

 

 

 

واعظین کاین جلوه بر محراب و منبر می کنند

چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند

 

 

 

 

نام فیلمنامه :

واعظین

 

 

روز – خارجی

دو پیرزن برروی سکوی کنار درب جایی که در انتها معلوم می شود درگاه یک مسجد قدیمی است نشسته اند و با یکدیگر اختلاط می کنند.

 

پیرزن اول با ظاهری پوشیده ، چادر مشکی ، با یکدستش چادر را به صورت ضربدری نگه داشته است که صورتش را به صورت مورب گویی برش داده و قسمتی از دهانش پیداست. پیرزن دوم تسبیحی در دست دارد ذکر می گوید و به زمین نگاه می کند و هر از چندگاهی چشمانش را به طرف پیرزن دوم می گرداند ، مقنعه بلند تا روی سینه ها و چادر که کشش بر روی گردنش و روی شانه هایش افتاده است.

 

پیرزن 1 – دیروز دختره! - واه واه چی بگم بخدا – گفتم ... – تو خیابون بودم عصمت خانوم- گفتم یه کم اون موهای رنگ کرده تو بکن تو! بزک کرده بود بلاخورده هه ! بابا عفت و حجاب (تاکید می کند) ... چی بگم؟ می دونی چی می گه؟

پیرزن دوم که در خلال حرفهای پیرزن یک فقط اکتفا به ذکر گفتن کرده است ، نچ نچ کنان جواب می دهد.

 

پیرزن 2 – چی عمه لیلا!

پیرزن 1 – هیچی!

پیرزن 2 – هیچی؟

پیرزن 1 – آره هیچی!

پیرزن 2 – یعنی چی هیچی؟

پیرزن1 – بلاخورده راشو گرفت رفت!

پیرزن 2- هی ... چی بگم ؟ (چند ذکر دیگری می گوید و در حالیکه چشم به زمین دوخته است

به پیرزن 1 نگاه می اندازد) راستی عمه نوه ات چطوره؟

پیرزن 1 – خوبه ! کنیز شماست ...( پیرزن با هیجان )می دونی چیه عصمت خانوم نوم فرهنگیه! یه پارچه خانومه ... هرچی از کمالاتش بگم کم گفتم ... چی می دونم تو تیلیویزیونه ...

پیرزن 2 – نومزد کردید براش ؟

پیرزن 1 – می گه به هرکی بله نمی گم ...

حرف پیرزن ناتمام رها می شود. صدایی به گوش می رسد.

صدای پشت صحنه : کات !... آقا کات!

 

یک گروه فیلمبرداری به چشم می خورد که در مقابل دو پیرزن قراردارند و صدا از آن کارگردان بوده است. کارگردان جوان پشت مانیتور و برروی یک صندلی کوچک برزنتی ، تصویربردار بهمراه دستیاراول ، دستیار دوم بوم را نگه داشته است ، منشی صحنه با ظاهری آراسته و حجاب مختصر در سمت چپ کارگردان نشسته است و تعدادی برگه در دست دارد و می نویسد، دو دختر که گویی طراح لباس هستند در راست صحنه دیده می شوند، ظاهری بی پروا ، مانتو شلوار با رنگ تند پوشیده اند، کارگردان جوانکی با ظاهری قرتی، موی بلند، ریش بزی، لباسی که برروی حروف لاتین بلغور شده است، شلوار لی و کتانی که تن پوش آن یک کاور چند جیبه است، مدیرتولید که فردی جاافتاده بهمراه چند نفر صحنه را پرکرده اند – همه عوامل بدون استثنا عینک دودی به چشم زده اند حتی تدارکات صحنه که مبهوت عوامل مونث صحنه شده است ، رویهمرفته تیم جوان است.

 

پیرزن ها هنوز ساکت نشده اند با یکدیگر حرف می زنند ولی صدایی از آنها شنیده نمی شود.

کارگردان در حالیکه بر روی یک صندلی پشت مانیتور نشسته است با دستیارش با دلخوری صحبت می کند.

کارگردان: به طالبی بگو بیاد کارش دارم!

دستیار به طرف عوامل می رود.

دستیار : آقای طالبی تشریف بیارید آقای کارگردان با شما کار دارند!

مدیرتولید در حالیکه چند کاغذ دستش است و دو دختر روبرویش در حال خوش و بش و گپ هستند.

دستیار کارگردان به او نزدیک می شود.

طالبی : ( در حالی که سعی می کند عالمانه حرف بزند ) کار هنری یعنی تجلی احساس در ضمیر ... ضمیر... کالبد یک هنرمند ...

دستیار : آقای طالبی آقای کارگردان با شما کار دارند!

مدیرتولید : باشه اومدم!

مدیرتولید حرفش را بلغور می کند و در انتها می گوید:

مدیرتولید : اوکی؟

دختران می خندند.

مدیر تولید به طرف کارگردان می رود. کارگردان با اشاره به مدیرتولید می گوید که خم شود و به حرف او گوش دهد.

کارگردان : بابا اینا کیند آوردی؟

مدیرتولید : کیا؟

کارگردان : بابا اونا رو می گم ( اشاره می کند به پیرزنها) ... در نمی آد! متنم خیلی گویا نیست ... بازی اینا هم که دیگه شاهکاره!

مدیرتولید : خوب چکار کنیم؟

کارگردان : بابا تا جشنواره چی بود... ( کمی درنگ می کند) همون عفت و حجاب 4 روز وقته! وقت نداریم بابا ...

 

دختر منشی صحنه با تصویربردار در حال گفت و گو هستند و گپ می زنند.صدای او بقدری زیاد است که جلب توجه پیرزن یک را می کند.

منشی صحنه : تو فیلم اون پسره مقدسه بود! ریش داره ... بودی ، نه؟ ... فکر کنم اونجا دیدمت!

تصویربردار : (فقط صدایش به آهستگی شنیده می شود) حیدری رو می گی؟ تو هم مگه اونجا بودی؟

 

پیرزن اولی به دومی رو می کند و با لذت صحبت می کند.

پیرزن 1 – الهی قربونش برم ... نوم رو می بینی چقدر برازنده است ... همونیه که تو بازیم برات گفتم!

پیرزن 2 سری تکان می دهد و با طعنه می گوید!

پیرزن 2 – بله ! معلومه یه پارچه خانومه!

صدایی بگوش می رسد !

صدا : کات! ممنونم.

 

یک گروه دیگر فیلمسازی به چشم می خورد که در حال ساخت فیلم هستند. از لحاظ سنی جا افتاده و حرفه ای نشان می دهند. کارگردان با سن و سال و هیبت سینمایی( ریش بلند و موهایی سفید جوگندمی، یک کاپشن بهاره کرمی رنگ پوشیده که پیراهنش که پائینش گرد شده است از زیر آن بیرون زده است با یک شلوار لی و نیم چکمه) ، تصویربردار چهره ای نسبتاً مذهبی و متین، مدیرتولید با شلوار گشاد ارتشی و تیشرتی بلند و کاوری چند جیبه، صدابردار هدفون در گوش و بوم من صدا را گرفته است، دستیار تصویربردار مسئول ریل و شاریو می باشد، منشی صحنه زنی نسبتاً محجبه است که مشغول کار خود است.

 

کارگردان جلو می آید و به طرف منشی صحنه می رود. (معلوم می شود که دو پیرزن و گروه فیلمساز مقابلش بازیگر بوده اند )

کارگردان : خانم ! خیلی خوبه ! آفرین ولی غیرقابل پخشه ! یه کم روسریتون رو بکشید جلو تا بشه چی؟

منشی صحنه : ... قابل پخش!

کارگردان اشاره با دستش به نشانه تائید می دهد.

کارگردان : ... اوککی! ( کارگردان در حال برگشت )... بچه ها خوب بود ولی یه بار دیگه می گیریم ...

کارگردان نیم نگاهی به آسمان می اندازد، هوا گرفته است و هر لحظه امکان باریدن باران وجود دارد.

کارگردان به طرف گروه نگاه می کند، پشت دوربین کسی نیست. دستیار با سیم کابل مانیتور در حال ور رفتن است.

کارگردان (با ناراحتی رو به دستیار تصویر): احمد! آقای قاسمی کجاست؟

دستیار از جا می پرد.

دستیار تصویربردار: جان! ... ( دور و برش را نگاه می کند) ... والله ... والله ... نمی دونم!

کارگردان دور خودش می چرخد و کلاهش را از سرش بر می دارد و با ناراحتی به زمین می کوبد.

کارگردان: آخه نمی دونم این چه وضعیه... غلط کردم هم تهیه کننده شدم هم کارگردان؟ بابا پول علف یابوئه مگه؟ کجاست این آقا!

از خشم کارگردان تلاطمی بین عوامل پیش می آید و هرکس به سوی می نگرد .

کارگردان (با عصبانیت رو به دستیار تصویربردار): چرا منو بروبر نگاه می کنی ؟ زنگ بزن!

دستیار با هول و هراس دستش را به جیب هایش می زند تا موبایلش را پیدا کند ، موبایل از جیب داخل کتش پیدا می شود. دستیار زیرچشمی هم به کارگردان نگاه می کند و هم شماره می گیرد. با هر فشاری به دکمه های تلفن چند سانتی دستش حرکت می کند.

دستیار تصویربردار : آقا انگار جواب نمی ده! ... ( نگاه به موبایلش که تا جلوی سینه اش پایین می آورد ) آهان جواب داد ( به گوشش می گذارد) آقا؟ ... آقا؟ ( زیرچشمی به کارگردان نگاه می کند و با ترس ) آقا دارند نماز می خونند! ... ( با ترس و وانمود کردن شرمندگی) ببخشید!

کارگردان ازکوره در می رود .

کارگردان : ااااه !

تصویربردار خاضعانه در حال ادای نماز است. باد شروع به وزیدن می کند گرد و خاک به پا می شود ولی او همچنان در حال نماز است. گرد و خاک و بطری خالی و آشغال به سر و روی گروه فیلمبرداری پاچیده می شود . دستیار تصویر به دستیار بعدی با بلندی فریاد می کشد.

دستیار تصویربردار: رضا کاور دوربین! ... بجنب!

کارگردان عصبانیست و فقط به یک نقطه ذول زده است و جم نمی خورد در حالیکه کلاهش را برروی زمین می لغزد و می رود.

صدای تق و تق قبل از اذان به گوش می رسد. تصویربردار در حال نماز خواندن است . از کنار چشم نگاهی می کند.

صدایی به گوش می رسد.

صدا : کات! بچه ها کات!

 

گروه تصویربرداری به چشم می خورد که در حال ساخت یک فیلم است. دو گروه فیلمبرداری به اتفاق دو پیرزن و مرد در حال نماز بازیگران این فیلم هستند. کارگردان مسن با ظاهری متدین ، ته ریش سفید و گروهی که متانت و همگونی رفتاری دارد، منشی صحنه محجبه، مدیرتولید و طراحان صحنه همگی در صحنه حاضرند.

 

 

کارگردان به جلو می آید و به سمت پشت صحنه اشاره می کند. در حالیکه همچنان باد و خاک می آید.

کارگردان : آقا کات ! خاموشش کن ( به بلندی)

دستیار تصویر فن را خاموش می کند و اوضاع آرام می شود. مرد نماز خوان که حالا معلوم شده است بازیگر بوده است حرکت می کند و خود را می تکاند.

کارگردان (رو به بازیگر): بازیت عالی بود، همه چیز خوب بود ولی الان وقت نمازه (صدای اذان به گوش می رسد) بچه ها ممنون از همکاریتون، نماز رو می خونیم بعد ادامه کار رو می گیریم. ( عوامل متفرق می شوند)

 

(کات به )

 

تمام عوامل در بین تجهیزات فیلمبرداری به صورت جماعت ایستاده اند و نماز می خوانند. نما فیکس می شود گویی عکسی گرفته شده است.

 

عکس برروی صفحه فیکس می شود. صدای مجری جشنواره به گوش می رسد و در پس آن صدای تشویق حضاربه گوش می رسد.

صدای گوینده سالن : لوح تقدیر، تندیس جشنواره و جایزه نقدی بهترین عکس سومین جشنواره نماز و نیایش به روایت دوربین تقدیم می شود به آقای ... ( صدای تشویق همگان)

 

تصویر و صدا فید می شود.

 

 

این هم چند فیلم نامه دیگر که مابین سالهای 88 تا 90 نوشته شده است :

 

 

نام فیلمنامه : کرامت

نویسنده : علی اصغر فاریابی

 

سکانس 1 . خارجی . روز

زن دهاتی، با شکل و شمایلی که به عشایر یکجانشین شده لر شباهت دارد (شلوار گشاد، عمامه ای بر سر، که حجاب شده است، پیراهن زری دوز گشاد و گالشی بر پا که زیر آن تا ساق دستمال بسته شده است) راه ده تا امامزاده را از راه باریکه ها و سنگلاخها و پرتگاهها و سراشیبها و سربالاییها می پیماید. او صبح علی الطلوع راه می افتد و ظهر به امامزاده می رسد. امامزاده ای با بنایی جدید، در میان یک کوهپایه، با راه مواصلاتی اتومبیل رو، اندکی آنطرفتر جاده ای، دکل های برق! زن به امامزاده می رسد و داخل می رود. او مضطرب و پریشان است!

 

سکانس 2 . خارجی . یک روز دیگر

زن دهاتی راه ده تا امامزاده را از راه باریکهها و سنگلاخها و پرتگاهها و سراشیبها و سربالاییها می پیماید. او صبح علی الطلوع راه می افتد و ظهر به امامزاده می رسد، داخل امامزاده می رود. او مضطرب و پریشان است!

 

سکانس 3 . خارجی . یک روز دیگر

زن دهاتی راه ده تا امامزاده را می پیماید. او صبح علی الطلوع راه می افتد و ظهر به امامزاده می رسد. داخل می رود. او مضطرب و پریشان است!

 

سکانس 4. خارجی . یک روز دیگر

زن دهاتی راه ده تا امامزاده را می پیماید. داخل امامزاده می رود. او مضطرب و پریشان است!

 

 

سکانس 5. خارجی . روز آخر

زن دهاتی راه ده تا امامزاده را می پیماید، به امامزاده می رسد. او شادمان است!

بنای امامزاده تخریب شده است. تابلویی - جلوی جایی که قبلاً درب ورود بوده است - به چشم می خورد. برروی آن نوشته شده است : این امامزاده سند تاریخی ندارد. زن دهاتی در مقابل بنای تخریب شده امامزاده ایستاده است و به آنجا می نگرد. در مشتش یک النگو و یک گردنبند است که از لابلای انگشتانش آویزان است. او متعجب است!

علی اصغرفاریابی

                                  دیماه 89

 

 

فیلمنامه : پایان بازی

 

سکانس 1 . داخلی – شب – اتاق کودک

پلان 1 . (نمای حرکتی) از یک لیوان چای سرد شده ، یک لیوان آب نصفه، یک ظرف که مقدار کمی غذا از آن خورده و مقداری برنج که از کنار بشقاب غذا برروی زمین ریخته شده – همگی برروی زمین – ( ادامه نمای حرکتی از پائین به بالا ) چرخ یک صندلی چرخدار نمایان می شود و تا میز کامپیوتر ادامه می یابد، دستان کودکی که با عجله از داخل محفظه نایلکسی پفک بر می دارد.

 

پلان 2 . ( نمای حرکتی ) کودک برروی صندلی که با دقت مشغول کار با کامپیوتر است، از حرکات صورت او در می یابیم که او در حال انجام بازی است.

 

پلان 3 . (نمای حرکتی از پشت کودک ) مانیتور رایانه دیده می شود، کودک در حال بازی با یک بازی جنگی استراتژیک است.

 

سکانس 2 . داخلی – شب – اتاق نوزاد

پلان4 . ساعت کوچک دیواری عروسکی که ساعت 11:30 نیمه شب را نشان می دهد.

پلان 5 . آویز بالای تخت نوزاد که عروسکهای متعدد پارچه ای است.

پلان 6 . نوزاد که آرام در تخت به خواب رفته است.

 

سکانس 3 . داخلی – شب – راهرو خانه

پلان 7 . دستی درب اتاق کودک را باز می کند، دست تا آرنج که همچنان درب نیمه باز را نگه داشته است و کودک که بی توجه به بازشدن درب در منتهاالیه اتاق مشغول بازی با رایانه است، درب بسته می شود و تصویر فید می شود.

(فید )

 

سکانس 4 . داخلی . شب . اتاق کودک

پلان 8 . اسلحه مرد مبارز رایانه ای عوض می شود و مرحله 8 بازی با موفقیت طی می شود، برروی صفحه عبارت YOU WIN ( شما پیروز شدید!) درج می شود و یک مرحله ارتقاء می یابد.

پلان 9 . کودک میان 2 مرحله فرصت می کند تا به صندلی خود تکیه ای دهد و خمیازه ای بکشد. کودک به طرف گوشه ای از اتاق سر می چرخاند.

پلان 10 . ساعت دیواری نیمه شب را نشان می دهد.

پلان 11 . عبارت دستوری ماموریت جدید مبارز بازی از سوی فرمانده خوانده می شود.

عبارت دستوری : شما به رتبه سرگردی ارتقاء می یابید، هم اینک گروههای تروریستی را نابود و "تام" را از دست گروگانگیرها رها کن، شما بایستی مخفیانه به کشور مقصد "ایران" سفر کرده و در اقدامی ضربتی ماموریت خود را انجام دهید، شما در پایان این مرحله به درجه سرهنگی نائل می شوید.

دموی مرحله در حال پخش است، سرباز از هلی کوپتر پائین می آید، موسیقی آغازین این مرحله به بلندی شنیده و متعقاباً صدای گریه نوزاد از اتاق مجاور به گوش می رسد.

صدای مادر ( به بلندی ) : آرش ! آرش ! . .. صدای کامپیوتر و کم کن ...

صدای نوزاد همچنان به گوش می رسد ولی کودک نمی شنود.

پلان 12 . فیش هدفون کمی از جای خود در آمده است.

پلان 13 . کودک انگشتان دستش را ورزش می دهد تا آماده بازی شود.

پلان 14 . شمارش معکوس بازی از 10 شروع می شود. 10 ، 9 ، 8 ،...

پلان 15 . کودک هیجان زده و چشمانش خیره به صفحه رایانه است، صدای گریه نوزاد به گوش می رسد.

پلان 16 . به پرده اتاق باد می وزد و نور خفیفی از بیرون به داخل تابیده است.

پلان 17 . برروی صفحه دستور حرکت داده می شود : GO : حرکت!

پلان 18 . پسر به آرامی بازی را شروع می کند.

پلان

/ 0 نظر / 56 بازدید