کوتاهترین شب سالم از آن توست!

عرق سردی بر پیشانیم جاری شد و در آن ازدحام سردرگم و مضطر شروع به جستجو کردم ...

از چند نفر با اضطراب پرسیدم : خانم! ... آقا! این بچه کوچک را که الان داشتم از او عکس می گرفتم، ندیدید؟... ولی آنها مبهوت در لبهای لرزان و چشمهای نگرانم جواب خاصی ندادند...

ای وای! امیرپارسا کجا غیبش زد؟

چند قدم جلو می رفتم، چند قدم عقب و مجدداً سر جایی که قبلا به او گفته بودم بایست! بر می گشتم... تصورم این بود راه را اگر اشتباهی بروم، فاصله مان هرلحظه بصورت تصاعدی بیشتر و بیشتر می شود و امکان یافتنش را برایم ضعیفتر می کند.

 

شاید بگویم بیش از دو دقیقه طول نکشید که او را در 50 متری، مقداری بالاتر در میان شلوغی و در کنار یک مرد شمع بدست یافتم که خیره به شعله های شمع آقا در جا ایستاده است... او را به شدت در آغوش فشردم... پاهایم دیگر تاب ایستادن نداشت و ضعف تمام بدنم را گرفته بود... خوب از سرنوشتی که می توانست از ناپدیدشدن در چنان خیابان شلوغی برای بچه دو سال و نیمه متصوربود، آگاه بودم... انگاری خدا او را دوباره به من هدیه داده بود و با فشردنش از بودنش اطمینان حاصل می کردم... آن دو دقیقه برایم تنها 120 ثانیه ناقابل همیشگی نبود... هرچه قرار بود در آینده برایم پیش بیاید از جلو چشمانم گذشت و به مغزم خطورکرد...جواب مادرش را چه بدهم!... باید از کجا شروع کنم و به کجا مراجعه نمایم؟... اگر امشب امیرپارسا را خانه نبرم شب را چگونه صبح کنم؟ و ... و خیلی سوالات که همان زمان کم برای طرح همه شان کافی بود...

امیرپارسا پیدا شد، آن شب گذشت و همه چیز ختم بخیر شد، ولی چند تجربه بدست آوردم که تنها یکی از آنها مسئله لزوم مراقبت بیشتر از فرزند بود... چیزی که الان به آن دست یافتم، پی بردن به ارزش کیفی زمان در راستای طول یک زمان معین است...

آدمها اکثرا فکر می کنند که طول سپری شدن یکساعت برای همه یکساعت و یک دقیقه برای همه یک دقیقه است، اما من این مسئله را دریافتم که در شرایط مختلف طول سپری شدن یک زمان خاص برای دونفر متغیر است...

به طور حتم عبارتی عرفی مانند جمله ( فلان لحظه برایم یکسال گذشت) به گوش همه آشناست و بدیهی است این مثال به همین واقعیت اذعان دارد که زمان در بیرون و درون ذهن انسان به دو صورت تحلیل خواهدشد... که این همان جادوی ثبت گذر زمان است...

همه را به این مناسبت گفتم تا بگویم: یلدا! ... امشبی که به شب یلدا شهرت دارد برای همه ما محترم و شادیبخش است ... چرا؟ ... به خاطر بلندیش؟... خیر ... بخاطر کیفیت سپری کردنش... در این زمان که شب یلدا را مبارک می دانیم و آن را پاس می داریم باید بدانیم که - با توجه به اصل موردذکر - مهم این نیست که بطور مثال در این شب چنددقیقه طول زمان مادی اش بیشتر از دیگر شبهاست... بلکه آنچه که تاثیر استفاده بهینه از این زمان را برای آدمی صدچندان می کند، کیفیت استفاده از ظرف زمانمان است... چه اهمیتی دارد که چنین شبی چند دقیقه بلندتر از شبهای دیگر است؟!... مهم آن است که قلبهایمان لبریز از محبت و شادی به یکدیگر باشد...

اگر زندگی شادی نداشته باشیم... اگر زندگیمان پراسترس باشد، چرا باید برای زمان بیشتر پیش رویمان جشن بگیریم؟ چرا که زمان بیشتر منجر به زجر بیشتر و بلای جانمان خواهدشد...

ای عزیزان من ! آن زمان که با شمایم بلندترین زمان ها در پس ذهنم اندک می گردد و این اعتباری است که در کنار شما بودن به زمان من می دهد!... تمام زیبایی این شب میمون، بخاطر کوتاه شدن آن است نه بلندبودن آن... چرا که وقتی با عزیزانم هستم، گذشت دقایق محسوس نخواهدبود...

ای خانواده دوست داشتنی ام... دوستان عزیز و همراهان مهربانم ... خدا را شکرگذارم که در کنار شما سیاهی شبم را به سپیدی روز مبدل خواهم کرد...

عزیزانم ! ... کوتاهترین شب سالم پیشکش نفسهای گرمتان! متشکرم...

 

/ 7 نظر / 30 بازدید
خدایا شکرت

فوق العاده، پرفکت، بی نظیر! واقعا دیگه هیچ چی نمیتونم بگم از بس از این نوشتار لذت بردم! از تک تک جمله هاش! واقعا متشکرم که این حس ناب رو به من هدیه کردید دوست عزیز. انشاا... در تمام عمر، لحظه هاتون رو با لذت بودن در کنار عزیزان شیرین کنید.[گل]

خاطره

زیبا بود .. این نکته که فرمودید خیلی مهمه اینکه کجا و با کی باشیم تا یک شب یا دقایقی از شب کوتاه یا بلند بگذرد .. [گل]

...!!

به نظرم این جمله خیلی به متنی که نوشتید بخوره: تو که نیستی"یلدا"بلند ترین شب سال نیست اوج "دلتنگی" است ×××××××××× موقعیت آدما مهم نیست مهم چه جوری گذشتن اون موقعیت و با چه کسایی گذروندنشه که میتونه بد ترین شرایط رو به خاطر انگیز ترینش تبدیل کنه.....!!

...!!

آقای فامیل شما غیبیت های خودتون رو شمردید؟؟؟!!!

...!!

[نیشخند][خوشمزه]

مامان دختر

خب اومدم اعتراف کنم که اشتباه فکر کردم :| چقدر زیاد زیاد مینویسین شما..یلدا تا حالا اینهمه پست؟!!!

مامان دختر

دیروز که اومدم اینجا عکس پروفایلتون متفاوت بود با الان..کمی جوانتر بود..حس کردم مجرد باشین بخاطر همین گفتم احتمالا تا بحال مجبور نشدین طلا بخرین.. این پست رو که خوندم خب معلوم شد اشتباه کردم دیگه!دیگه هیچی هیچی هم که نخریده باشین همون حلقه رو خریدین البته نه با اون وزن و نگین :)