هفت روز

وقتی از شهر خود خارج می شوی... وقتی از آنچه بدان تعلق داری کنده می شوی، ترک می گویی آنچه که به آن وابسته ای، شهر و دیار و خانه و کاشانه و کیش و منسب و مرتبه ات...  و به دامن طبیعت، مام زمین، ذات بی واسطه خلقت، زمین سبز... به هرآنچه که از آن بوده ای، از آن جدا شده ای باز می گردی...

وقتی زیرانداز سبز طبیعت، فرش زیر پایت... هوای آبی آسمانت، سقف بالای سر و می شود هوای پاک اطرافت، اتمسفر مورد استنشاقت ... آزاد می شوی، انسان می شوی، باز می گردی به اصل خود، به ذات خویش...

به انسانی که پاک است، مانند زمین... آزاد است مانند هوا، و سبز است چون فرش زیرپایش... سبزه های معطر یک دشت پرشکوفه...جدا می شود از امواج، فرکانسهای مضر ماشینهای انسانی... تکنولوژی های آلوده بشری...

جایی که ستاره ها را می شود دید... سکوت را می شود شنید، هوای پاک را می شود بوئید، عطر زمین را می شود حس کرد و با هم بودن را می شود باور کرد...

امروز سیزدهمین روز اولین ماه سال "روز طبیعت"... روزی که نحسی سیصد و اندی روز دیگر را بدان واسطه "بدر" خواهندنمود...

به واسطه فرهنگ و رسومش، اعتکافش، عزلت جمعی و جدائی اش از زندگی شهری، از ظواهر انسان فریبی که انسان را از اصل خویش جدا نموده است... از آنچه که آدمی را تنها کرده است از جامعه انسانی خود... از خدایش، از آرمانهای پاک والایش...

روزی که نحسی "ماشین زدگی" و "مدرنیته لجام گسیخته" زندگی بشری را با قدم بر فرش طبیعت بدر خواهندنمود ... روز سیزدهم فروردین ...

سیزدهمین روز اولین ماه سال... یک روز زیبا، روز اعتکاف طبیعی یک طبیعت پاک ... انسان...

این آخرین کلام از پانزده پست ویژه نوروزی بود... سالتان به کامتان ...

/ 29 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اکرم

برادر من اگه نیای بازم شعر میگماااا... بالاخره یکی باید چراغ این وبو روشن نگه داره تا مشتریا نپرن خدای ناکرده...[شوخی][زودباش]

رضا

سلام وقت به خیر شما نیز ، مثل من کم پیدا شده اید! هر کجا هستید موفق و پاینده باشید!

عباس

به ياد آن عزيز ناپيدا همه با هم يك صدا ميگيم يالا بيا يالا بيا شايد اين جمعه بيايي شايد...

عمه

کهکشان سیرم و دارم سرِ پرواز دگر تا به خطی رسم از نقطه ی آغاز دگر کاهی از کوه نیاید که به جولانگهِ باد شده ام ریگ روان را علم افراز دگر شد گلو گیرِ قفس نغمه ام ای مرغ هوا به هوایی که شوم طعمه ی شهباز دگر به تماشای خود از آینه رو گردانم در نگر همّتم از چشم نظر باز دگر جز من ای عشق بلند آمده درگاه هنوز خاکبوس قدمت نیست سرانداز دگر خالی ام همچو نی از ناله دم گرم تو کو؟ تا به لب آیدم از پرده ی دل راز دگر جز به جبران زمینگیری خود چرخ نگشت آسمان دگری خواهم و پرواز دگر گر موافق خورَدَم زخمه به ساز ملکوت هم به شور آورمت باز به شهناز دگر نتراشیده سرآنگونه قلندر شده ام که به گیلانکده ام خواجه ی شیراز دگر شیون این مایه که دم می زنی از قول غزل به ردیفت نرسد قافیه پرداز دگر ... شیون فومنی

سودی

سلام . اکرم خانم شما بیاین بگین چی شده؟باباملتی رو از نگرانی در بیارین[نگران]

پرنده مهاجر

ما به عنوان اولین مشتری ِ پریده اعلام میداریم که دیگه به وبلاگ شما سر نمی زنیم اصن !!! [قهر][دروغگو][نگران]

اکرم

سلام ،سودی خانم عزیز نگران نباشید بزودی برمیگردند...[گل]

خاطره

سلام... پست زیبایی بود.. مخصوصا قسمتی که در مورد نحسی لجام گسیخته مدرنیته گفتید .. [گل]

فرناز

شما ظاهرا زیر لفظی می خواستید .[چشمک]