پسره بی ایمان!

یک کیک شکلاتی و یک فنجان شیرکاکائو سفارش دادم و نشستیم... یک کتاب کوچک شعر از قفسه کتابها آوردم و برای امیرپارسا خواندم (جهت فرهنگ سازی امر مطالعه البته!)... پسرکم با این که دوسال و نیمش بیشتر نیست ولی بسیار بسیار اجتماعی است... خیلی وقتها باهم به تنهایی و بدون حضور مادرش ( البته در صورتیکه خود سرکارخانم اجازه بفرمایند!) سینما، کافی شاپ و یا حتی باشگاه اسب سواری و غیرو می رویم و خیلی بامن پایه گشت و گذار است...

بالاخره سفارشات ما را آقای (به قول امیرپارسا) کاشی شاپی آورد. "دوستپسر" اینجانب خوشبختانه از کیک شکلاتی خوششان آمد، خداروشکر ... ولی شیرکاکائو، داغ بود و حضرت امیر احتیاط فرمودند... کمی منتظر ماندم تا سرد شد... به امیرپارسا گفتم بابایی بخور!... بابا بخور! ... هرچه گفتم فایده ای نداشت... می گفت داغه دهلم می سوزه... می سوزم!(البته عذرخواهی می کنم غلط املایی تلاوت نکردم اینجور ادا فرمودند ایشان!)... گفتم: باباجون! من باباتم... هروقت می گم یه کاری رو بکن... بکن! فکر همه جاشو کردم... داغ نیست! عزیزم به من اعتمادکن! می گم سرد شده بخور! ... اما کو گوش شنوا... نخورد که نخورد... می گفت: داغه!... و البته خبری هم از اعتماد نبود که نبود!

یه لحظه یاد پدر بزرگمون افتادم ( لطفاً پدر را با بزرگ سرهم نخوانید به عبارتی در معنی یعنی همان "خدای بزرگمان" اجالتا!)... من که آدمم و خیلی وقتها قابلیت اشتباه دارم - و ممکن است فتوای غلط صادر کنم - از اینکه پسر دوسال و نیمم به من اعتماد نکرد، ناراحت شدم، حالا ما بندگان خدا (به قول آخوندا نعوذبالله) با این همه سن و سال، سر خدا چه بلایی می آوریم... در بسیاری از سوره های قرآن آمده که فلان کار را بکنید کارتان درست می شود و در پایان عبارت آمده است " مگر به خدا اعتماد ندارید" ... باز اعتماد نمی کنیم و از ترس ضرر و زیان، باز کار خودمان را می کنیم ...

عجب بندگانی هستیم ما و عجب صبری خدا دارد... شما اگر جای خدا بودید چکار می کردید؟! من که امروز می خواستم فنجان شیرکاکائو را از روی لجم بریزم تو یقه مبارک ایشان بگم: دیدی یخه! حالا نخور... خوردی؟ پسره بی ایمان!

/ 2 نظر / 11 بازدید
...!!

خیلی خیلی از طرز نوشتن شما خوشم میاد موضوع جالبی بود و از اون مهم تر نتیجه گیری جالب تر از اون داشت!! ما آدما کلا عادت داریم وقتی همه ی کارامونو کردیم اگر خوب بود که هیچ اما خدانکنه که بلعکس بشه میگم خدا نخواست همش میگیم خدا باید یه جوری بهمون میفهموند که اینکارمون اشتباه نباید انجامش بدیم مگه ما با بقیه بنده هاش چه فرقی داریم چرا دم به دقیقه به اونا تقلب میرسونه یه بارم برای ما این کار رو میکرد مگه چی میشد ما هم مثل بقیه بنده هاش...............

خدایا شکرت

[خنده]خدا دوست پسرتونو! براتون سالم و شاد حفظ کنه، خیلی جالب بود. در مورد اعتماد هم خیلی درست گفتین. [گل]