دریچه ای رو به زندگی!

همانگونه که در یکی از پستهای "ماقبل قبل قبلترها" عرض کردم ... چندسال پیش جهت انجام پروژه یک فیلم مستند، میهمان زندانیان محترم اداره کل امور زندانها بودم...

زندان و زندانی عالمی دارد و اگر من بخواهم صدپست را هم اختصاص به این موضوع دهم، باز مطلب دراز و عناوین، بسیارخواهدبود.. ولی چه می شود کرد که باید مراعات حال دوستان عزیز را در توالی عناوین مختلف و مفاهیم متفاوت نمود و از این بابت خدا را شاکرم که بهانه ای ایجاد شده است تا در این محیط زیبا و پرنشاط، دیده ها را روایت و نادیده ها را از شما عزیزان بیاموزم...

زمانیکه از دریچه ای به بیرون می نگریم، جهت نگاهمان از طرفین مختلف آن روزنه به قضایای مقابل متفاوت است ... اگر در داخلیم و مشرف به بیرون و بیرونیم و مشرف به درون، توجهمان به فضای پیرامونی خود به گونه ای متفاوت در ذهنمان تعبیر خواهدشد...

در این پست توجه ذهن آگاهتان را از دریچه ای دیگر به زندگی در جریان یک خیابان شلوغ جلب می کنم... زندگی که شاید هیچگاه به مذاقمان خوش نیامده و جذابیتی برایمان نداشته است... از دریچه محافظت شده و فنس کشی شده و تور توری یک ماشین حمل زندانی... مبداء از دادگاه و مقصد ... زندان...

برایتان جالب خواهد بود بدانید یک زندانی زمانیکه برروی صندلی یک "خودروی مخصوص حمل خود" با غل و زنجیر و دستبند و بعضاً پابند از پنجره مجاورش به زندگی آدمهای یک خیابان در حال عبور نگاه می کند، به چه می اندیشد؟

فارغ از آنکه چه حکمی انتظار او را در آینده خواهدکشید... محکومیت کوتاه مدت، بلندمدت، حبس ابد یا اعدام ... مشاهده زندگی در جریان بیرون برایش چه مفهومی دارد؟... قطعاً خارج از هرحکمی که در آینده به او تعلق خواهدگرفت، این تماشا خود یک مجازات است... زندگی درجریانی که با  اختلاف یک پوسته فلزی از او در حال جریان است و البته وی محروم از آن...

آدمهایی که  "بیرون از آن داخل" دیده می شوند، می توانند اینها باشند!... آدمهایی که در انتظار سبز شدن چراغ عابرپیاده مانند همیشه در انتظارند و ناشکیبا... کودکی که در کنار پدر برروی صندلی مجاور خودروی وی نشسته است و آرام به بیرون چشم دوخته است... موتورسواری که کلاه کاسکتش را همسرش بر سرگذاشته - و با کودکی که درمیانشان به سختی نشسته است - شتابان می رود... مردی که سر درگریبان دارد و بی اعتناء به دیگران و بی اعتنا به وی، هیچ کس او را نمی پاید و غوطه ور در افکارش، گامهایش را می شمارد و قدم برمیدارد ... دیوارها، درها، فروشگاهها، درختان، گنجشکها، همه چیز در یک کلام برای او معنایی دیگر دارد... تصاویری که تا جزئی از آن هستی مفهومش متفاوت از زمانی است که بیرون از آن "محکومی" به تماشای آن نشسته است... حتی زشتیها، غمها، آلودگیها، فحش ها و ناملایماتش هم حسرت زاست ... حسرتی برای آدم پشت میله های یک خودروی در حال عبور... خودرویی که "سان" می بیند و زجر می دهد و افسوس می کارد، در دل راکب خود، در روح یک زندانی محکوم...

خوشبخت بودن نسبی است... او این مفهوم را خارج از یک لفاظی ادبی با روح و جان خود می فهمد و آنها که بیرونند آن را مطلق دانسته و اندوهگین و غوطه ور در حسرت سبک متفاوت زندگی و رفاه دیگران راه می روند و سر می جبنانند...

ای کاش من هم جای او بودم... حتی جای یک بدبخت آن بیرون... این تفکر مجرم غل و زنجیرشده در یک خودروی حمل زندانی است... صورتش را برشیشه پشت فنس می چسباند و خیره می شود....

ای کاش مردمان آن بیرون بدانند که چقدر خوشبختند... با تمام بدبختیهایشان!...

آری ... لطفاً از این رصدگاه به زندگی خود بنگرید!... به همسرتان، فرزندان،پدر و مادر و بستگان و دوستان دوست داشتنی تان، مال و اموالتان حتی با تمام کاستی هایش و مهمتر از آن آزادیتان... آیا باز هم باید خود را بدبخت بدانیم؟ ما می توانیم زندگی خود را تغییر دهیم و او نمی تواند... ما آزادیم... آزادتر از او!

/ 18 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شهاب

belakhare ma adama bayad ye jori dele khodemuno khosh konim dge .hamin ke sar darim bayad khodaro shokr kard[متفکر]

اکرم

در بزرگراه زندگی همواره "راهت" "راحت "نخواهد بود.هر چاله ای "چاره ای "به من آموخت،برای جلوگیری از "پس رفت"پس،"باید"رفت" و ای کاش قبل از باختن "مسیر "را بیابیم...وگرنه همان زندانیم ولی بظاهر "آزاد"و نگاه ما به همه دنیا همان نگاه حسرت و ندامت است... و بستگی دارد به "حکمی "که دنیا برای ما صادر میکند که فرصت جبران مافات را بما میدهد یا نه، یک "اعدامی "....[وحشتناک]

اکرم

یه دنیا حرف تو ذهنم صف کشیده ،هر کدام میخواهند صف را بشکنند و از دیگری سبقت بگیرند و از دریچه زبانم خود را آزاد کنند و من زبان میبندم با غل و زنجیر....میدانم جایی امن تر از زندان ذهنم نیست پس....[ساکت]میشوم

دکمه

بلی... منافقم... یعنی موافقم. [گل]

رضا

تو عمرت به هر کجا که مي خواهي، برو! هر کاري که دوست داشتي ،بکن! فقط به مسجد نرو! همه چيزت را ازت مي گيرند! يک دفعه اي حس مي کني که بي هويت شده اي! باور کن دوست من! باور کن حقيقت را مي گويم و لا غير! و در آخر ...

پرنده مهاجر

سلام همیشه برای اینکه قدردان نعمتام باشم خودمو میذاشتم جای آدمایی که در شرایط بدتر و سخت تر از من دارن زندگی میکنن، آدمایی که نگران نون شب و جای خوابشون هستند کسانی که برای خریدن یه خودکار یا یه دفتر برای بچه دانش آموزشون هزار بار سرخ و سفید میشن و چندین شب بی خواب تا پولشو چطور جور کنن، که البته اینجور آدما کم هم نیستن متأسفانه، ولی هیچ وقت تا حالا خودمو از آزادی محروم نکرده بودم. باعث شدید یه نگاه نو به نعمتهام داشته باشم... ممنونم با اجازه لینکتون کردم...

رضا

پرسیده بودید: What's the Matter? موضوع به خودم مربوط می شود! سربسته و کلی می گویم! سه نفر به من خیانت کرده اند! دو تا شون، دشمنم بودند! اما سومی ، دوستم بود!!! دوست صمیمی! که دومین دوست صمیمی ام در طول زندگیم بود! چشم در چشمم، به من دروغ گفت! خیانت کرد به من! باعث شد که دیگر من به هیچ کس اعتماد نداشته باشم! حرف هیچ کس را باور نکنم! حتی به چشمهایم نیز اعتماد و ... نداشتم! چیزی را که ببینم، نیز باور نمی کنم! چرا؟ جوابش را خودم نیز نمی دانم! تاسف انگیز است ... حالا فهمیدی؟ DO YOU UNDRETAND?

رضا

مسجد، جریانش جداست! با دوست صمیمی ام، اولین بار در مسجد آشنا شده بودم! مکان عبادت بندگان خدا!! ( که بعدا فهمیدم، جایگاه اصلی شیطان بوده!) شیطان در بدجاهائی ، کمین می کنه؟ از نقطه ضعف آدمها استفاده می کنه!! من، آدم زودباور و ساده( به قول امروزی ها!) بودم! به آدمها از روی گفتارشان، اعتماد می کردم!... بقیه اش! بماند.... گفتنش ؛ دردی را دوا نمی کنه! فقط ...

خاطره

سلام.خیلی زیبا بود .. [گل]