7روز

علاقه مندم تا پایان امسال تمام عناوین و موضوعات متغیری که به ذهنم خطور می کند را تعطیل و تنها در مورد این تغییر شگرف، نوروز بنویسم...

و علاقه مند خواهم بود که شما عزیزان و دوستان زیبارو، زیباسرشت و زیبا اندیش، مرا از این بابت عفو نموده و قلم بخشش بر قلم شکسته ام برکشید...

کمی بخاطر خودم... فی البداهه خواهم نوشت هرچند، هیچ در ذهن نداشته و هیچ در ته مانده های این "رسوب کده" یافت می نشود! ...

هیچ عنوانی، هیچ مطلبی ... تاچه افتد و چه در نظر آید... خدا داند!...

باز شبی دیگر... و در ادامه ...

 

... برخی جملات آنقدر تکرار می شوند که دیگر آنگونه که باید و شاید معنی آن عبارت دیگر از وی استخراج نخواهد شد...

بارها و بارها شنیده ایم که می گوییم و می گویند: "عید... نوروز برهمگان مبارک"...

و سوال .. سوال اینجاست ... ای همگان! ... این "همگان" که ها هستند؟...

"همگان" مائیم، شمائید؟ کیست این جمع مکسر در مجموع آدمهای یک اجتماع بی مرز روانی؟!

این موسوم به "همگان" و این "مبارکا" می تواند جزئی از آرزوهای خشک و خالی و آمین های بی ریشه و بی نتیجه ما باشند...

کمی اندیشه کردم... خدا را چه دیدی اگر اینها بودند، اگر اینها شدند، مشمول کدام "مبارکی" است، ای عاقل!

پدری... که ... خجل ز روی خانوارش، لباس کهنه فرزند برتن می بیند... روی زردش... احوال پریشانش و دل خموده اش...

هیچ نمی تواند، هیچ نمی گوید، هیچ نمی یابد، هیچ نمی داند، هیچ نمی سازد، هیچ نمی ماند... هیچ نمی خوابد...

کودکی ... که ... لباس مندرس بر تن، نان خشکی بر دهان می جنباند و خیس می کند و آب می اندازد در کاسه تن فرتوتش تا برسر گور مردگان عیدی خود را برچیند... دستانش سیاه و رویش خاکستری...

هیچ نمی بینند او را... کودکم با لباس عیدانه می رقصد و او رویش سیاه و لباسش قرمز... حاجی فیروز "روی سیاه" خیابان تا شاید کمی از پس نمایشش نانی به کف آرد و قلبش به تپش باز براند...

در بندی! ... که ... پشت میله های سرد زندان... نادم... گناهکار... بی گناه ... هرچه هست تنهاست... در اندیشه یک اتاق، یک جای گرم، یک صدای پرشور، یک صدای کودکانه، یک صدای زنانه، یا آوای مادرانه، یا تحکم پدرانه ...

هیچ نمی تواند، هیچ نمی گوید، هیچ نمی داند، هیچ نمی خوابد...

و روزگار... می چرخد بر یک پدر، یک مادر پیر... رها شده در یک خانه... خانه ای برای پیرمردان، پیرزنان...

و برای فرزندان... دلهایی که غم دیدار، گوش شنیدار و لبان تشنه یک بوسه از صورت گلان پرخارشان را آرزو دارند...

و هیچ نمی توانند و هیچ باز نمی خواهند، جز روی گل گلزار هستی شان... فرزندشان، فرزندانشان...

سال نو برهمگان مبارک ... چه آرزوی محالی!... چه آرزوی بعیدی!... چه تعارف بزرگی! ...

تا زمانیکه تنها خود هستیم، ما نیستیم!... یک ماشین دعاگو و ثناگر... فوت می کنیم، باد می کاریم، طوفانی می بریم...

دست می دهیم، روی می بوسیم و تف می چسبانیم... به صورت این و آن و می گذریم و می رویم و می خوابیم...

در خواب یک فصل زمستان انسانی... در آغاز یک بهار تقویم افلاکی...

نوروز بر همگان مبارک باد...

کاش می شد کلمات را بشوئیم ... کاش می شد فرهنگی دیگر در اندازیم!... در یک جامعه فرهنگ زده بی فرهنگ...

کاش می شد، روزی که روزگار جامه نو بر تن خواهدکرد، تکرار نمی شدیم...

کلیشه ها را دور و دوردستها می انداختیم و چیزی دیگر می شدیم... کسی دیگر، آدمی دیگر، مخی دیگر، عقلی دیگر، سیمایی دیگر...

وای که چقدر کلافه ام ... از این همه آدم که راهشان پشت یک میش به بیراهه راه کج کرده است ... از خواب غفلت ، از یک فرهنگ مریض، از یک ماه بیمار، از یک سال طاعون، یک ویروس مسری... یک بیماری همه گیر...

همه مریضند و نشانه ها در همه یکسان ... این جهت پاک می دانند خود را این مردم عوام... چون من و او یکی هستیم... چون مرگی دسته جمعی است... چون ذلتی جمعی است... چون آدمها بی رحمند، چون انسانها ناپاکند...

وای که چقدر امشب کلافه ام!...

و چقدر دوست دارم بشنوم این " برهمگان مبارک..." را از یک ایستگاه تلویزیون ... از یک کانال رادیو!... درب پنجره اتاقم را باز کنم و پرت کنم آن ماشین دروغ پراکن را! ... در میان راه بی راهه کوچه جنب زندگی ام... که چقدر فریب، که چقدر دروغ...

من کلیشه ام را دور می اندازم و نقشی دیگر خواهم زد... نقشی در این سال نو... نقشی در این راه نو...

وای که چقدر امشب کلافه ام!...

/ 20 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رضا

وای که چقدر از زندگی کلافه ام!... چرا که کاری نمی توانم انجام دهم! فقط حرف می زنم و حرف ...

رضا

و یک لطیفه! بچه ای که از دیدن عکسهای برهنه و عریان خانمها! در کامپیوتر پدرش! ذوق زده و ... شده بود! دستهایش را به آسمان برداشت و دعا کرد که: خدایا برای این خانمها، پوششی و لباسی بفرست![نیشخند]

اکرم

ای وای بر این کلیشه ها ،این تکرارهای بی محتوا ... تقلیدهای کورکورانه...نمابش ، نمایش ،نمایش ...فقط حرف ،حرف ،حرف...[افسوس]

اکرم

بی ربطه!...ولی دقت کرده اید که بابانویل مسیحیا بهشون هدیه میده اما بابانوروز یا حاجی فیروز ما از ما هدیه میگیره!!!...[گریه][قهر]

عباس

ما همه گمشدگانيم ره به ناكجا آباد ميرويم .بلدان راه فانوس از دست ما ربوده اند .بلدان خود به كجا رفته اند فانوس بدست .من را تو را او را ما را در اين دشت حيراني سرگشته رها كرده اند از پي كار خود رفته اند .برگرد اي بلد به راه راست برگرد اي بلد .از راه خودخواهي برگرد اي بلد .اين همه ما همه منتظر تواند اي بلد .به تو اطمينان كردند فانوس و راه را به تو سپردند پس به اعتمادشان به اعتمادمان خيانت نكن اي بلد راه .به راه درماندگان برگرد تا خيلي دير نشده برگرد .تا آه در راه ماندگان و خشم اعتماد كنندگان دامانت را نگرفته به جمع ما برگرد .تقديم كردم به همه آنهايي كه مستضعفان اين مرز وبوم بدانها اعتماد كرده و ناخدايي كشتي وطنشان را بدانها سپرده اند ..

عباس

واقعا ديگه نميدونم مال اين پست شما چي نميشه گفت ممالكي كه تنها ماليات ميدن مردم منتظر يك آتوي كوچيك از دولتهاشونن تا اعتراض كنن از نميدونم چي تا اعزام نيرو به كجا همش بايد جواب بدن اونوقت ما قدم بر ميداريم بايد پول بديم وپول بديم و پول بديم غير از منابع ملي و در آمدهاي صادرات و واردات آخرشم توي جشن نيكوكاري بايد وضعيت وخيم هموطنامونو سر و سامون بديم .همش كه شد مردم مردم مردم ...تا كي مردم مال خودشونو گدايي كنن .عيد مباركي خشك و خالي كه بدرد نميخوره بريد يك فكري بحال گرفتاراي ثروتمند بكنيد منظورم هموناييه كه لنگ سنار سه شاهي پولن و سهم مليشون بيش از اين حرفاست

دکمه

دستانی که کمک می کنند مقدس تر از لب هایی هستند که دعا می خوانند... فقط همین.

اکرم

دوست دارم سرخ باشم در گلی زیبا و بی خار[گل] تا که با دستان پرمهر محبت،بر دل افسرده ای شادی ببخشم. دوست دارم آب گردم در پی چندین سراب از لبان تشنه ای خشگی بگیرم پس بمیرم. دوست دارم نور باشم تا که در شبهای تار نا امیدی بر اتاق بی فروغ کودک مسکین بیماری بتابم. دوست دارم تا که با دست محبت بر سر آشفته آن کودک مسکین بی کس شانه باشم.[رویا]

خدایا شکرت

زیبا بود، هم متن، هم احساس زیبای یک هنرمند دردمند.[گل] ممنون.