رای باز

زندانیانی وجود دارند که می توانند صبحدم از محوطه زندان خارج و پس از یک کار روزانه و پیش از غروب آفتاب بار دیگر خود را بدانجا معرفی نمایند... آنها مشمول قبول یک تقاضا هستند... خواسته ای بنام "رای باز".

از صبح تا غروب آفتاب در شهرکی بدور از خانواده و تحت کنترل های خاص، بایستی تنها کار کنند و بدین طریق روزشان را به شب رسانند ... پول در آورند و عرق بریزند و باز... بازگردند ... فردا و فردای دیگر و فردای پس از آن ... روز از نو و روزی از نو... این یک قانون است ... قانونی برای زندانیانی که مشمول این آزادی اند ... آزادی از قبل یک تبصره به نام "رای باز"...

آنها زندانیان آزادند ... و دیگرانی که آزادان در بند!

در ساعات پایانی شب، پای بر یک واگن قطار یک متروی زیرزمینی می گذارم... قیافه آدمها بسیار در این واپسین دقایق شب عجیب و اطوارشان ناباورانه خیره کننده است ... چشمانی بسته و دهانهایی باز... و سرهایی که در میان زمین و هوا سکندری می خورند...همچنان بیهوش... همچنان مدهوش در هوا چرخ می زنند و در جایی آرام می گیرند... باز همچون یک جسم بی روح سقوط می کنند... دوباره در هوا خود را جمع می کنند و دوباره و دوباره و باز...

آدمهایی که لحظاتی پس از طلوع دم، برروی این صندلیها چرت خواهندزد و لحظاتی قبل از نیمه شب، پس از یک روز سخت کاری، فجیع تر از احوال صبحشان در خواب رقت انگیزی دست و پا خواهندزد... و ساعتی دیگر ... کلید قفل خانه ای آرام می چرخد ...مرد پای در راهرو خانه و کودکانی که در گوشه ای در خواب آرامی فرورفته اند... جسدی که به بستر می رود تا به انتظار صبحی دیگر باز زنده شود...

کودکانی که تنها سهمشان از پدر، خرناسه های شبانه اوست ...خاطرات سیاه و سپیدی از کارگری بنام پدر که تنها خاطرات غالب کودکانه های یک کودک از پدران خانه های متراکم شهرکهای انسانی حومه های یک شهر بزرگ است ...

کارگری بنام پدر ... که می تواند پزشک باشد ... می تواند مهندس باشد، یک کاسب یا یک دورگرد دست فروش یا یک کارگر شهرداری ...

زندانیان خود خواسته ای! که خود را شب به شب نه به خانه هایشان بلکه به خوابگاههایشان معرفی می نمایند... و باز در این روزمرگی مسحور شده با چشمان باز در خوابند...

براستی آیا این یک امتیاز برای آدمهای در بند این اجتماع خاکستری است... آیا این سبک نوین، همان بهشت وعده داده شده یک زندگی شهری رو به توسعه و شکوفائی است...

آزادی موقت از بند زندان خانه ها، خانواده ها... به بهانه تامین معاش و نانشان ... نانی که در خواب تقسیم می شود ... مالی که در باد کسب می شود ... در طوفان خرج می شود...

امروز آدمها مست و شادمان قبول "رای بازیه " جامعه شان با افتخار و وقاحت سرهاشان بالاست ... آنها با صدای بلند فریاد سرداده اند: آی بدانید که من ... یک زندانیم ...

آنها در سرعت خیره کننده یک واگن قطار لبریز... می آیند و می روند و نمی مانند ... آنها مشمول تقاضای یک حقنند... خواسته ای بنام آزادی ...

آزادی از قبل یک تبصره به نام " رای باز" ...

/ 9 نظر / 318 بازدید
خدایا شکرت

بله، متاسفانه همینطوره که به درستی اشاره کردید.[افسوس]

بانوی میلیاردر

واااااااااااای عالی بود.... اینو جدا عرض میکنم... قلمتونو دوست دارم... تصویرسازیتونم فوق العاده س...اینم کاملا قبول دارم که (جسدی که به بستر می رود تا به انتظار صبحی دیگر باز زنده شود... ) دقیقا چیزیه که دارم توی اطرافیان میبینم....امیدوارم همه چی حل شه....راستی خیلی دلم میخواد منم توی حرفه خودم شروع کنم و دست به قلم شم امیدوارم ی روزی بتونم مثل شما بنویسم....[گل]

اکرم

بیشتر ما آدما فقط زنده ایم ،زندگی نمیکنیم ......مطلبتون بسیار زیبا بود مثل همیشه ....موفق باشی عزیزم.[تایید]

reza

کدام آزادی!!! دربند و در قفس هوس و خودخواهی و کبر و برتربینی و .... محبوس شده ام! خدا به دادم برسد "یا غیاث المستغیثین"

خاطره

لطفا نیمه پر لیوان زندگی را بیشتر بنویسید .. آدم غمگین می شود توی این هوای برفیو یخی ..

ulduz

من هم زندانی ام

عباس

شما شرح حال خيلي از مردم را شرح داديد كه ظاهرا آزادند ولي محكوم به زندگي در زندان افكار برخي و معذب به عذاب ماحصل اين افكارند بهر حال عزيزم از ماست كه برماست اگر ديدي ملتي بهتر زندگي ميكنند اين از رشد فكري وفرهنگ خود ان ملت است باورهاي غلط خرافات عقايد پوچ وووو همه اينها همچون زنجير بر گردن خودشان نفسشان را ميگيرد براي سودجويان خودي وناخودي چه چيزي بهتر از اين قطعا از ان حمايت هم ميكنند. حق گرفتنيست

خاطره

از وقتی هوا برفی شد من خیلی شادی کردم و خیلی سر حال شدم . ولی وقتی متوجه شدم هم وطنانم و مادرم در شمال برفگیر شده اند و در رنج زندگی می کنند دلم گرفت . یعنی برفی که در کاشان نعمت است در شمال مایه رنج و عذاب ؟!! البته من لذت برف را برده ام . و شاکر هستم . از این جهت عرض کردم نیمه پر لیوان را بنویسید ..چون شخصا نیاز به مطالعه و شنیدن خبرهای مثبت و خوب دارم . خدا رو شکر که پست بعدی تان شاد است . برای موفقیتتان تبریک

پریسا

اشک تو چشام حلقه زده واقعا چرا؟ این برمیگرده به نظریه ی ماکس وبر(قفس آهنین} انسان جهان متجدد نمیتواند از قفسی که برای خود ساخته رهایی پیدا کند [ناراحت][گریه]