روز بدنیا آمدن امیرپارسا

بی هیچ اهمیتی برای آدم می آیند و می روند و اصلا دیده هم نمی شوند، اما همان روز تکراری در زمانی تبدیل می شود به یک وقت خاص که در تقویم زندگی برای همیشه تاثیرگذار و به یادماندنی خواهدماند... بعضی روزها اونقدر مهم نیست که چه ساعت 7 صبح بیدار بشوی یا 12 ظهر اتفاق خاصی در زندگیت نمی افتد، ولی برخی روزها اگر 5 دقیقه دیر به سر آزمون مثلا کنکور برسی ممکن است آزمون آن سال را از دست بدهی و مجبور شوی یکسال دیگر معطل بمانی و سال دیگر به احتمال قوی رشته دیگری را قبول شوی و سرنوشتت دست خوش این چنددقیقه تا پایان عمر قرار گیرد...

صبح روز 24 اردیبهشت 1390... تاریخی که چرخید و چرخید و چرخید تا روی آن ایستاد تا صبر چندین و چندماهه مان به پایان رسد... بعضی ها که کاملا هم مستند حرف می زنند اعتقاد دارند هدف و انگیزه باعث زنده بودن می شود و من می گویم همان هم اتفاقا باعث پیری خواهدشد... دیگر حواست به خودت نیست و تمام هم و غمت بر آن است که به او برسی و از خود خیلی وقتها غافل خواهی شد... از زمانت، از روزی که در آن هستی و از شرایط زندگیت... هرچه قدر هدفت بزرگتر باشد و انگیزه ات بیشتر، طبیعتا تمرکزت و کشش روحیت و دلت بیشتر با آن خواهد بود و لحظه ات را از دست می دهی تا به لحظه اش برسی... این طبیعت آرزوست شاید عمرت را زیاد کند ولی زود تو را پیرخواهد کرد... حالا آرزو هرچیز باشد: پول، علم یا مقام باشد ویا مورد اشاره من "فرزند"...

امروز که این متن را می نویسم بیش از دو سال و نیم از آن روز دنیا آمدن امیرپارسا می گذرد و همینطور که تا حالا گذشته است، بخواست خدا چشمم را ببندم و باز کنم او به مدرسه خواهد رفت و دبیرستان و بعد احتمالا زمزمه های این را می شنوم که پسرم انقدر بزرگ شده که فلان شخص را دوست دارد یا فلانی ... آن روز جوانی او به چشم می آید و ماشاء الله و بارک الله از پس و پیشش... و اما من؟ ... به امید بزرگ شدن او می نشینم و غافل از اینم که چیزهایی را بدست می آورم و چیزی را از دست خواهم داد...جوانی ام را...

صبح روز 24 اردیبهشت 1390... مثل آنوقتهایی که بچه مدرسه ای بودیم و قرار بود با همکلاسیهایمان به اردو برویم... ذوق زده شب را به یک چشم بهم زدن صبح می کردیم و خیلی هوشیار می خوابیدیم... آنروز از صدای مختصر (همسرم) فاطمه بیدار شدم و خیلی زود خود را سرپا دیدم... آماده شدیم و قرآن بالای سرش گرفتم و به سمت بیمارستان راه افتادیم... و اما حالا که این را گفتم این را هم بگویم که قرآن سرگرفتن هم ازآن کارهایی هاست که بنظر من نوعی ادب است که در مجموع آداب را می سازد... یک نشانه اتکا به نیرویی خارج از خودت که اتفاقها را می سازد... ایمان به او و اعتماد به او ... چیزهایی که دیگر کنترلش کاملا از دستت و تواناییت خارج است.

بیمارستان ولیعصر قم... محیطی بیمارستانی که برای من وجه دیگری داشت... آنروز فاطمه را تحویل مادر و مادرش دادم و کارهای اولیه را کردم و رفتم... او رفت و پشت شیشه مات قسمت زنان از جلو دیدگانم ناپدید شد...

بعضی فکرها مثل خوره امی ماند و فضای بیمارستانی مستعد پرورش اینجور چیزهاست... مثلا اینکه انسان مضطرب می شود و پیش خود فکر می کند که چه بسا کسانیکه از در این سالن داخل رفته اند به امید اینکه ساعتی بعد یکشان تبدیل به دو شود و دونفری خارج شوند و بعد هیچ کدام بازنگشته اند... اما اینها خیالات باطل است و باید دقایق را سپری کرد و انتظار کشید.ساعت 11:16 دقیقه بود که خواهر همسرم فاطمه زنگ زد به تلفن همراهم و خبر بدنیا آمدن امیرپارسا را داد، عجب لحظه شگفت انگیزی ... احساس بسیار عجیبی است... می توانم بگویم حتی از مثال عرفی "خوشحالی شب دامادی یا شب عروسی" هم که معمولا برای وصف شادی مفرط استفاده می کنند فراتر بود... احساس درونی ام به مراتب بهتر از روز ازدواجم بود و برای آن دلیل نیز دارم... آدم همسرش را قبلا روزها، ماهها و یا سالها قبل از ازدواج دیده و با او آشنا شده و یک احساس نرم رو به بالا را تجربه کرده است و حالا در روز ازدواج فقط آن را ثبت می کند نه تجربه ... بلکه روز فرزند دار شدن دقیقا عکس موضوع است ... کودکی که از هیچ ایجاد شده و تو رشدش را آرام آرام حس کرده ای و هرگز تحولش را به چشم ندیده ای ... برای خودت از او تصویرها در ذهنت ساخته ای هم اینک به تو می گویند بیا و ببینش!... این یک حس عجیبی است که می خواهی بفهمی چقدر میان تخیلت و واقعیت فاصله است؟ او مانند جعبه کادوپیچی است که ذوق آن داری از چیستیش به سرعت آگاه شوی...

 

به سالن بیمارستان که رسیدم تماسی با مادرم گرفتم و - از آنجائیکه ورود به بخش زنان قبل از ساعت ملاقات ممنوع است- قول گرفتم که امیرپارسای تازه به دنیا آمده را برایم به کریدور طبقه زنان بیاورند... البته می دانید که این امر محقق نمی شود جز دادن چشم روشنی و غیرو...

مادرم و خواهر فاطمه آمدند و امیرپارسا را که داخل یک پتو کادو پیچ کرده بودند جلوی چشمانم باز کردند و نشانم دادند...

دقایقی بیشتر نمی گذشت که او پا به فضای غریبه ای گذاشته بود که فعلا آرام و بی دغدغه بردستان متولیانش خوابیده بود... کسانیکه که اجبارا بر بام آنها نشسته است و او را صید دام خود کرده بودند...

فرزند دوست داشتنی من امیرپارسا به گواه خیلی ها از همان ابتدا مهرش به شدت به دل افراد چه غریبه و چه آشنا با یک نگاه نفوذ می کرد به گونه ای که تنها چند لحظه از جداییمان زمان نبرده بود که دلم برایش تنگ شد...

در اولین نگاه تشابه چهره امیرپارسا با نوزادی خودم بسیار شگفت انگیز بود... عکس او را که با عکسهای خودم مقایسه کردم بیشتر به این شباهت پی بردم اما هرچه بیشتر گذشت ترکیب صورتیش خیلی جالب تغییر کرد... به اعتقاد من پاکنویس من و مادرش شده بود و نکات مثبت هر دوچهره را به خوبی به ارث برده بود... چشمانش که به قول خیلی ها مثل چشمان بچه جومونگ بادومی بود... خوب این که به مادرش رفته بود، حتی بعدها یک روز که برای بازدید موزه سعدآباد رفته بودیم چند تا کره ای اون را اشتباه گرفتند و فکر کردند از خودشونه ... البته در پایان قائله با چند عکس یادگاری حل شد!

 

بعد ازظهر آنروز ساعت ملاقات بود... بالاخره بازار گل و شیرینی توی این وقتها در عیادت بیماران گرمه چه برسه به بحث زایمان ... نگاه از سر شوق آنهایی که برای ملاقات امیرپارسا و فاطمه آمده بودند بسیار دلنشین و زیبا بود و تابحال در ذهنم حک شده است ...

حس عجیبی است که برای اولین بار فرزندت را در آغوش می گیری... حسی زیبا و به یادماندنی و فراموش نشدنی... او به لحظه ای ضمیمه شناسنامه ات و تو قسمتی از شناسنامه اش شده ای و تا پایان عمر این تکه ای جدا ناپذیر از وجودت خواهد ماند... حال لحظه ابتدای آشنائیست و او به آینه ای کوجکی می ماند که خود را در آن می بینی... چون از توست.

آنروز هم گذشت و به امید ترخیص مادر و پسر در فردای آنروز، شب به یادماندنی ای داشتم ... شب تلفنی چندین بار با همسرم فاطمه صحبت کردم شاید، به ظاهر بشود با کسی که ماهها وجودی را در خود پرورش داده است و حالا در لحظه ای پردرد آن را عرضه کرده است همدردی کرد اما صدای لرزان و آرام و بیحال او موید رخدادی و حال و احوالی غیر از آنیست که برای منی که هیچگاه امکان تجربه آن را ندارم قابل درک باشد...

سرنوشت، انسان را در مسیری قرار می دهد که بعدها وقتی به نقطه شروع و ابتدای راهت نگاه می کنی، خواهی دید که همسر و همسفرت برحسب چه اتفاق کوچکی ضمیمه سفرت گشته است و حال چه میزان وجودت به وجودش نیازمند و وابسته است...

همسرم... از تو سپاسگذارم که در گنجینه وجودت، امانت دار ارزشمندترین گنج زندگیم بوده ای...

/ 1 نظر / 26 بازدید
خاطره

این پست شما سرار از نکات مثبت و حس های مثبت است [گل]