زمانی برای با خودبودن!

دیروز سربازی در "مبارکه اصفهان" از غم و رنج روزهای "سربازی گری" می گفت... تنهایی و روزها و شب های بلند فراغت و بی کسی... از بی هدفی و بی جهتی، از گذران وقت بی دلیل... از "سربازی گری"...

این پست را تقدیم می کنم به دوستانی که تنها شعار و ارزششان "وقت گذاشتن برای با هم بودن" است، اختصاص ندادن زمانی برای " باخودبودن"، وقتی برای "باخودگذاشتن"!...

به این مثال توجه فرمایید...

تابحال موزیک یا ویدئویی را - بدون آنکه دانلود کرده باشید- در محیط وب شنیده یا دیده اید؟... چیزی که حتماً به آن برخورده اید، قطع مکرر روند پخش موزیک یا ویدئوی مذکور برای بارگذاری است...

دلیل این امر تفاوت میزان سرعت ورودی دریافت دیتا و حجم فایل مذکور است... به عبارتی، به جهت آنکه سرعت اینترنتمان پائینتر از حدی مشخص است، سیستم کامپیوتر ما مجبور می شود هراز چندگاهی تامل نماید، تا مقداری از اطلاعات فایل مذکور را دانلود - یا همان بارگذاری - نماید، تا بدین روش بتواند قسمتی دیگر از فایل موردنظرمان را قابل شنیدن یا دیدن گرداند... حال چاره کار برای لذت بردن از یک فایل موسیقی و پخش یک پارچه آن "کمی تامل" است... ابتدا بایستی مدتی زمان به بافر کامپیوترمان فرصت داده تا تمامی فایل موردنظر از ابتدا تا پایان جریان یافته و بارگذاری شود یا در انتظار دانلود آن نشسته و  هیچ ندیده و نشنیده، تا زمینه آن محقق شود تا کمی بعد با خیال راحت ببینیم و بشنویم...

... انسانی که در سرعت سرسام آور روزمره گی هایش یکسره در حال دویدن و فعالیت است، نمی تواند تمرکز لازم را برای انجام صحیح امورات مورد اشتغال خود حفظ نموده و از لذت وافری در انجام امور عالیه - که مورد انتظار اوست - بهره گیری نماید... چاره کار چیست؟...

چاره کار در "زمانی برای باخودگذاشتن" آگاهانه و هدفدار است...

سرعت ورود اتفاقات در مقابل عکس العملهای ما همانند دیدن یا شنیدن یک فایل اینترنتی در مقایسه با "کامپیوتری باقدرت محدود و سرعت خطوط دیتا" بسیار زیاد است ... سرعت بسیار اتفاقات خارجی نمی تواند واکنشهای مناسبی از ما را در لحظات آنی به بار آورد و این واکنشهای کوتاه مدت باعث ایجاد روزمرگی می شود... و روزمرگی انسان را از برنامه ریزی های بلند مدت و استراتژیهای اساسی باز می دارد...

و حال ساعتی اختصاص دادن و تنهایی "آگاهانه" در روز و چک نمودن راه پیموده شده و مسیرباقی مانده می تواند کمی برنامه های کوتاه مدتمان را سروسامان دهد... ولی باز بنظر کافی نمی رسد...

فلسفه مناسکی چون "اعتکاف" می تواند از همین معنا استنباط گردد... "اعتکاف" آگاهانه تمرینی برای اختصاص زمانی برای "باخودبودن" است... برای ترسیم راه رفته و نرفته و نقطه گذاری برروی آن... کجا هستیم و کجا باید برویم و چه باید کرد ... و این رسم می تواند سیره ای شود که بارها و بارها در اوقات مشخصی از برنامه زندگیمان هدفدار، به صورت شخصی اجراء گردد...

به دوست سربازمان گفتم ... برادر عزیز... سربازی می تواند بالقوه یک "اعتکاف" بزرگ باشد... روزهایی که موبایلت زنگ نمی خورد، دغدغه تامین مایحتاج روزانه خانه ات، وقت و انرژی ات را دچار روزمرگی نمی کند، رشته افکارت را یک "چک در حال برگشت" به هم نمی ریزد و ... و حال می توانی ساعتهایی که در روز بالاجبار بایستی درون برجکی یا محوطه ای "پاسپانی" دهی و البته بدون مزاحمت... بدون حضور افکار مهاجم خارجی به زمانهای باقیمانده زندگی ات فکر نمایی، برنامه ریزی نموده و نقشه راهت را تبیین کنی... نقشه ای برای تبیین یک برنامه بلندمدت در زمان بازگشت به خانه، به جامعه ... ایجاد ظرفیتی که "بافرت" را بسیار پرحجم تر از وقایع بیرونی آینده خواهدنمود... عکس العملت را در چهارچوب یک برنامه وسیع با افقی بزرگ تنظیم نموده و از شتابزدگی می رهاند...

ما انسانهایی هستیم که از سرمایه وجودمان می خوریم نه از سودپولمان... برق تولیدی مان به مولدش فشار می آورد و کامپیوتر ذهنمان در واکنش به اتفاقات خارجی خیلی اوقات قفل می کند و ناکاراست...

زمانی برای با "خودگذاشتن" ... برای "نقطه گذاری" بر نقشه راهی که مقصد دارد، امری لازم به نظر خواهدرسید... تکلیفی که بایستی از امروز جزئی از برنامه روزانه مان شود...

/ 21 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رضا

از یکی از یشوایان دینی است که کمی می فرمایند:(قریب به این مضمون!) به حساب خود برسید، قبل از آنکه به حساب شما برسند( رسیدگی شود)! انسان نمی تواند به سرخودش کلاه بگذارد!! و باید زمانی را برای "با خودبودن" اختصاص دهد و به اعمالش و ... بنگرد!( کلاهش را قاضی کند!!!) "پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک"سه اصل مهم در ادیان الهی و آسمانی هستند.

رضا

سراسیمگی و ... حتی در نحوه تایپ کردنم، نیز به وضوح مشاهده می شود! حروف اضافی در کلمات ، بعضی اوقات ! معنی کلمه را عوض می کنند. به بزرگواری خودتان، ببخشید. امروز 28 فوریه و فردا اول "مارس" 2014 میلادی است! سه روز از ماه "فوریه" راستی چه شده است؟! در سرعت سرسام آور "روزمره گی ها" گمشده است!! شما چه نظری دارید؟ آیا این طور نیست؟

عباس

تنهايي فراق نيست تنهايي حرم خود با خود يا خود با معشوق است. من تنهايي را از فراق جدا ميكنم انسان هميشه از فراق عزيزانش تنفر دارد همينطور از جبر. حاضرست مدتها به ميل خود كاري بكند اما كسي او را مجبور به انجام ان كار نكند. اما نميداند از تنهايي با خود چگونه بهره ببرد بايد بياموزد نعمت خلوت با خود را .بايد بياموزد نعمت خلوت با معشوق را. انسان ناآگاه هر چه ميكشد از ندانستن است و گاهي به ندانستن خود تعصب ميورزد خدايا ما را به راه درست رشد وتكامل هدايت بفرما.

عباس

ميگم إقاي سرباز محترم مگه نگفتم برو عرق جورابتو بشور بعدا بيا ببينم چي ميگي. اصلا تو حرف حسابت چيه داداش. خدمتتو بكن برو ديگه چرا انقدر حرف ميزني اينهمه ادم خدمت كردن رفتن .تو هم بجاي اينهمه كل منكل با ما كارتو تموم كن برو. آره برادر آره قربونش ديگه بهونه گيري نكن برس به كارت. مگه با تو نيستم سرباااااااز !درست وايسا خببببردااااار.[عصبانی][متفکر]خدايا خودت يك صبري بده بلايي سر اين نيارم

دکمه

بهله... فهمیدم تو این زمینه، ذهنم با شعوره [نیشخند]

عباس

حالا كه هنوز پست جديد نيومده پس منم گير ميدم به آقا سربازه .راستي ميگم ديگه نبينم رو دكل چيزي بنويسيا!!!چي ؟!!شاخمو بكشم؟!ببين من اعصاب ندارما[عصبانی] فقط شانست بگه پست جديد بياد وگرنه برميگردم حالتو ميگيرم [متفکر]

دکمه

یادم نمیاد چی بود دقیقا ولی فک کنم درباره ی زمان گذاشتن و فاصله و مکث بین تصمیم و انجام دادن اون کاز... زمانی برای اینکه فکر کنیم و واسه خودنون صرف کنیم. امشب مسکن خوردم یهو یادم میره... بسکه دارو نمی خورم با یه مسکن میرم تو فضا. الهی العفو :دی

دکمه

منظورم اینه اصن اگه ندونم دقیقا چکار میخوام بکنم و برنامه ریزی نکنم ولسش، نمی تونم اون کار رو شروع کنم. شاید به خاطر رشته م. کلا باید بدونم کجام، چکار میخوام بکنم، چجوری انجامش بدم و بعد شروع می کنم. حتی شده این پروسه در چند لحظه تو ذهنم بگذره... درواقع چون معماری خوندم و واسه شروع یک طراحی، باید اول بشیتیم خوب فکر کنیم درباره ی محدودیت ها و امکانات و استفاده از هر دو، و اینکه اصلا چی میخواستیم و هماهنگی ه همه چی با هم. ذهنم با شعور شده گویا :دی

پریسا

من کاملا میدونم هدفم و سختی های راهم چیه ولی چون هدفم خیلی بزرگه اطرافیانم میگن نمیشه دلیلش میتونه ناکامی های خودشون در آرزوهاشون یا گذشته و بچگی کردنای من باشه این واضحه که هرکسی در طول دوران نوجوانی و بلوغ اشتباهاتی بکنه ولی من دیگه بزرگ شدم و درس گرفتم...این بی انصافیه/ضمنا من هدف من کاملا واضح و روشن هستش و فقط منتظرم تا امتحانات نهایی سال سوم رو بگذرونم و با شروع تیرماه 93 برنامه های من کاملا عملی میشه و تا سال 94 حدود 10%از مسیر طی میشه و اونطور که خودم برنامه ریختم انشالله تا سال 1400حداقل 70% نتیجه رو گرفتم 1400 واسه من سال طلایی و اوج زندگیم مشخص شده...من فقط حرف نمیزنم و مطمئنم فقط با اراده و هدف و برنامه بهش میرسم (من خودمو باور دارم) فقط نیاز به تایید پدر مادرم دارم همین البته من در هرحال به هدفم میرسم جه با تایید چه بدونه تایید [گل][لبخند]