شاهدان کور!

مردم جامعه اش خبری بیاورد ... آی ایهاالناس بدانید که من این را دیدم... حال زبانی که هنرمند می خواهد حرف بزند دیگر می شود رشته هنری... مانند موسیقی، سینما، شعر، داستان، نقاشی و غیره...

همینطور که در سوال تاکیدی شماره 1 مطرح کردم، حافظ شیرازی هرگز معروف به یک شاعر نبوده است... یعنی شعر را برای خود شعر نمی گفته است بلکه به درجه ای از عرفان نائل شده است و سپس برای تعریف آن به سرودن نظم اشتغال ورزیده است، چرا شعر؟

حضرت مولانا می گوید:

هرکه اسرار حق آموختند    مهرکردند و دهانش دوختند

پس چون عارف نمی توانست اسرار حق را عریان بیان کند، صنایع ادبی را ایجاد کرده و در پرده سخن گفته تا از مقامی که حائز آن بوده افول نکند و مشمول تنبیه نگردد...

صنایعی مانند تشبیه، ایهام، استعاره ، کنایه و غیره همه به این جهت ایجاد شده اند تا یک خبر را در لفافه به اهلش انتقال دهند...

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند        گل عالم را بسرشتند و به پیمانه زدند

گیسوی تو دام بلا    ابروی تو تیغ فنا     در دست لوای دل روی تو بهشت برین

اینجا هم عارف حرف خود را زده است و  هم رندان و عقلا رمزگشایی کرده و منظور وی را درک کرده اند...

نتیجه آنکه هنرمند ابتدا بایستی به نقطه ای وصل و صاحب خبر گردد و بعد مصلح به تکنیک و فن... یعنی به عبارتی ابتدا "شهود" بعد "ابزار آکادمیک" یا "تکنیک"...

چیزی که در این عصر بسیار بسیار جایش خالی است همین "شهود" است... همه کوریم و کورکورانه ادای خبرداران را در می آوریم...

اگر در این عصر کسی بخواهد به مهارتی دست یابد اولین پیشنهادی که به وی می شود این است که : فلانی! به فلان کلاس برو... مثلا نقاشی، موسیقی، سینما و غیره...

اینجاست که این سوالات رایج را بعد از اتمام اکثر دوره های آموزشی در رشته های مختلف از افراد مختلف می شنویم:

سوالات:

  1. استاد! من کلاس فیلم نامه نویسی ام تمام شد، حالا چه سوژه ای انتخاب کنم؟
  2. استاد! من کلاس شعرم تمام شد، چه شعری بگم؟
  3. استاد! من کلاس نقاشی ام تمام شد، همه چیز را یاد گرفته ام، چه نقاشی ای بکشم؟
  4. استاد! من دوره فتوشاپم تمام شد چه طرحی بزنم؟
  5. استاد!...

این همان اتفاقی است که در دانشگاههای ما نیز می افتد... ابتدا افراد به مباحث تئوریک قضایا آشنا می شوند و بعد از استفاده از آن رشته عاجز می مانند... چرا؟

چون آنها به شناخت صحیحی از خود نرسیده اند تا رشته خود را انتخاب کنند و بعد آنکه به شناخت صحیحی از آن رشته نیز نرسیده اند تا به شناخت اثرات و آثار آن دست یابند و این سیکل نادرست باعث ایجاد یک چرخه ابتر در جریان آموزشی کشور می شود...

در این سیستم آموزشی رتبه داوطلب در کنکور که همان عدد مقام وی در رقابت است تعیین کننده حرفه او خواهدشد... رتبه های پائینتر مثلا رشته های علوم اجتماعی و مدیریت شرکت ها و بالاتر حقوق و غیره... چه کسی این عیار را برای ارزش این علوم مشخص نموده که کسیکه سطح سواد پائینتری دارد مثلا فلسفه بخواند و آنکس که آیکیو بالاتری دارد مثلا دندانپزشکی؟ چه کسی این قوانین را وضع کرده است؟

اینجاست که دانشجویان کمی، مولف پرورش می یابند و اکثرا مقلد... ایشان در پایان نامه هایشان به دلیل همان فقرفکری مجبور به بلغور اندیشه های نه چندان ناب دیگرانی می شوند که آنها نیز خالی از اشتباه نیستند... و نظریات را تنها کپی می کنند.

دانشجویان امروز از انتها وارد جریان می شوند... ابتدا قصد فراگیری تکنیکها را دارند و از این طریق است که فکر می کنند می شود به شناخت آن رشته دست یافت و چه بسا هم به همین مقصد نیز دست نمی یابند چه برسد به مقام "شهود"... و یکی از نشانه های دست یافتن به مقام "شهود" ایجاد یک سبک ماندگار در رشته خود است...

هنر در ادبیات ما به معنای "فضل" معنی گشته است ولی امروز آن را مترادف "ART" می خوانند و به هنرمند ARTIST اطلاق می شود...

تا مرد سخن نگفته باشد        عیب و "هنرش" نهفته باشد

صنعت مورد استفاده در این بیت "تصاد" است، یعنی آنکه "هنر" مخالف " عیب" و به معنای "فضیلت" است ...

سوالی که مطرح است این است که واقعا امروزه "هنرمندان " ما "فاضلند" یا "آرتیست"؟

/ 2 نظر / 3 بازدید
...!!

درست وقتی که کمیت ارزش بیشتری نسبت به کیفیت پیدا میکنه ما دچار مشکلات این شکلی و حتی بد تر از اون میشیم و کاملا هم غافلیم و برای بر طرف کردن مشکلمون هر راهی رو امتحان میکنیم جز اونی که باید...!!