ندید بدیدها

همین مسئله باعث شده بود که همه با یک هیجان خاصی به دیدن ما بیایند و کلی هم اتفاقا ذوق کنند... بازار آخی آخی ها و جیگر و کلیه و جونم ها داغ داغ بود! جوری همه دور این پسره فسقلی حلقه می زدند که انگار فرض کنید یک گربه می خواهد از بالا به یک ماهی کوچک نگاه کند! یکی می رفت و دو تا می آمد... آمار خانه ما از عدد 6 به سختی پائینتر می رفت و این نکته کلیدی - برای مستاجری که از نعمت همجواری با صاحب خانه اش! برخوردار نیست - امر خوشایندی بود...

آنروزها برای کمک به ما خیلی ها بسیج شدند... خاله امیرپارسا یکی از آن آدمهایی بود که خیلی باتجربه عمل می کرد... از تهران فقط آمده بود که این بچه رو هرجوری هست از آب و گل در بیاره و تحویلش بده به ما و بره... همینم شد... تمام کارهای اولیه رو کرد و رفت... پدر و مادرمم که مثل همیشه سنگ تمام گذاشتند...

روزگار خوشی بود، انسان یک چنین اوقاتی است که قدر خانواده را می فهمد ... در کنار هم بودن و درک لذت صمیمیت و یکدلی...

همسرم فاطمه مادر شده بود و من پدر! خداوند به ما اعتمادش را ثابت کرده بود و لطفش را در حقمان تمام... برای انسان چه موهبتی بالاتر از یک زندگی با کرامت و آکنده از خوشبختی... خدا برای من تا به آن روز سایه ای بود که همیشه در مصونیتم از خطرات حسش کرده بودم و آنروز بیش از پیش درکش می کردم...

شکر مخصوص توست و من شکرگذارم ... خداوندا از اینکه فرزندی سالم، همسری مهربان و خانواده ای گرم و صمیمی به من بخشیدی از تو سپاسگذارم...

/ 2 نظر / 27 بازدید
...!!!

بعد از دو سه سال هنوزم اون جذابیتو براشون داره؟!!!