روی خط زندگی
دلنوشته ها، خاطرات و تجربیات یک زندگی در حال انجام

خون و گوشت و آهن!

پرده پنجره اتاقم را که کنار زدم، در نور خفیف صبحگاهی همچنان برف در حال باریدن بود ... نگاهی به خیابان کردم... تلمباری از برف تمام اتومبیلهای کنار خانه ام را سفیدپوش کرده بود.. تنها می شد چند جزء از اجزاء آن ماشینهای زیر برف را شناسایی کرد... کمی از قسمتی لاستیک، آنتن و شیشه ها ... واقعاٌ همین ... نمی شد گفت نوعشان چیست، رنگشان چیست، مدل چندند و قیمتشان چقدر... همه یک شکل بودند ... همه مدفون بودند ... همه زیر بار یک بار سرد بودند ... سفید ... مثل یخ ...

دلم برای آن ها سوخت ... یاد اتومبیل خودم افتادم که در پارکینگ خانه ام زیر یک سرپناه گرم و خشک و اختصاصی جای گرفته است و آنها در این خیابان پربرف و آب ، زیر خرباری از یخ و برف سرد و مرطوب رها گشته اند... اندک اندک می پوسند... منجمد می شوند...

احساسشان چیست... آیا می شود از یک تکه آهن انتظار انتظار داشت؟... انتظار توقع از جامعه ای که به مردمانش سرویس می دهد؟... به آدمهایش سواری می دهد؟ ... به خلقش رفاه و استقلال می دهد؟

شاید الانی که با خود زیر یک تلمبار یخ سفید تنهایند نزد خود می اندیشند ... به گذشته شان ... و به حس امروزشان ... شاید یک حس بردگی ... یک حس استثمار ... یک حس پست و ناچیز ... یک حس تبعیض در اجتماع هرچند برای آنانی که ماشینند ... مگر آهن پاره های مردم که در سرپناهند ماشین نیستند؟... چرا صاحبان آنها بدانها حساس و صاحبان ما بی خیال در رخت خواب خرناسه می کشند؟

و این حسی است که می تواند از یک ماشین به یک انسان نیز قابل تعمیم باشد ... غم مشترک میان اینها و ما انسانها ...

پیش خود گفتم شاید آنها از آهن باشند ولی دلهای ما که از گوشت و خون است ... چرا برای آنانی که در گرمترین روزهای سال نیز سرمای هوای اطرافشان کشنده است فکری نباید کرد ... آنها که دیگر از سنگ نیستند ... فرزند او، مادر و برادر و همسر او که دیگر از آهن نیست ... آنها انسانند ...

انسانی که در این جامعه پرتورم و سرد به حال خود رها شده اند ... زیر تلمباری از مشکلات ... زیر خرباری از معضلات ... حتی در گرمای تیرماه ... حتی در گرم ترین روزهای سال ... کانون خانواده اش سرد است ... زمستان است ...

به خودم آمدم ... گفتم ای فلانی!... یا پرده اتاقت را بینداز و خود را به خواب بزن و بیرون را تماشا نکن و این اراجیف را نسراء ... یا فکری کن برای آنان ... مانند کودکت که برروی یک تخت دو نفره به تنهایی خوابیده است ، فکری کن فلانی! ... اگر می شناسیشان...مثل همسرت ... مثل فرزندت ... مثل پدر و مادرت برای آنان کاری کن ...

حس پوسیدن .. حس مشترک خون و گوشت و آهن ... حس بد فراموشی...

   + علی اصغر فاریابی ; ۸:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱۱/۱۳
comment نظرات ()
علی اصغر فاریابی
نویسنده و کارگردان تلویزیون در عرصه مستند و فیلم کوتاه متولد 1360 از شهرقم.
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :