روی خط زندگی
دلنوشته ها، خاطرات و تجربیات یک زندگی در حال انجام

همه در خوابند ...

سکوت ... تنها صدای فن لپ تاپم که آنهم در همین لحظه خاموش شد ... سکوت ...

در این لحظه از سحرگاه یکشنبه، آسمان انسان زیر بارش برف خداوندی است ... آسمانی که در توهم انسان، ضمیمه ملک بشر گشته است... دانه های سپیدی که همه چیز را پاک می کند و خود را آب ... از عرش بر فرش نازل می شود و حیات می بخشد پست ترین و آخرین منزلش را... قبرش را ... خاک را ...

از پنجره اتاق مشرف به خیابان، به بیرون نگاه می اندازم ... همه در سکوت و تاریکی به آرامی خفته اند... انگاری که هیچگاه بر این سنگ فرشها قدم ننهاده و روزشان را سپری ننموده اند ...

همه آن همهمه های روزانه مضاعف به این سرمای این شب زمستانی به یکباره رنگ باخته است و هیچ جز صدای انگشتان دستم، که بر صفحه کلید کامپیوترم می لغزد و می نویسد به گوش نمی رسد...

همه چیز در یخ فرو رفته است ... صداها ، ماشینها، ردپای آدمها و خطوط و نشانه های روی سنگ فرش خیابان ... این خطوط مدفون شده زیر برفهای تلمبارشده خیابان، دیگر به چه درد این دنیا خواهدخورد؟... آنها نشانه های اعتباری آدمهایی اند که همینک در خوابند... آن نشانه های رنگین، حیاتشان قائم به همهمه آدمهاست... و آنها اینک در خواب...

همه چیز در آرامش ... همه چیز آرام ... همه چیز یک فریم کشیده بی حرکت ...

بخوابید و آرامش باشید ... ای نسل انسان که در این گستره بر خط افق راست گشته اید بر فرش زمین ... هم تراز... برابر... میلیون ها سر، میلیونها هوا که در یک راستا جفت یکدیگر گشته اند... بی تبعیض ... بی تفاوت ... همه در یک مرگ موقت زمستانی...

خدایا از این نعمت سکوتت شکرگذارم ... آیا می شود صدای رویاهایشان را شنید؟... صدای کابوس ها، صدای رویاهای شیرینشان... خنده ها و گریه ها و فریادها و قهقهه های در خوابشان را ... تصور شنیدن این همه صدا در این شب آرام ذهنم را مورد هجوم حمله سرسام آور فریادهای انسانهای بلند شده از گورهاشان در روز رستاخیز می دهد...

این چه رازیست که هرکدام، سیر در جایی غیر از این مدفن نرم زمستانی شان و در تاریکی اتاقی مسافر زمان و مکانی فی الارض به سیاحت مشغولند ... خشک و یخ زده ... جسمشان اینجا و خود در کدام سوی ... جسمانی که در ظلمت این شب در جای جای پرتراکم این شهر رها گشته اند...

خداوندا! این من آدمها همینک در کدام منزل میهمان و جسمشان مستاجر این زمین است؟!...راز این آرامش و سکوت و مرگ شبانه در چیست؟ ... این گور دسته جمعی از چه زمان این میزان برچشمان این انسان خیره سر علی السویه گشته است؟ ... مرگ شبانگاهانه ای که عادت روزانه همه این مخلوقات پرادعاست...

آیا این تمرینی برای یک مرگ ابدی است؟...

آری ... من هستم ... من بیدارم و آنها در خواب ...

از پس این دیوار این خانه دو خوابه! ... عزیزانم هم در خواب شیرینند... پسرم ، همسرم و دخترم ...

خداوندا آرامند ... صبورند و ساکت ... انگاری که هیچگاه مرا درک حتی به نگاه کوتاهی و صدای گذرایی نیز نکرده اند... در این سوی و آن سوی به حال خود رهایم و رهایند ... آنها ساکت و مسحور، در پسزمینه رویاهای یک شب سرد برفی زمستانی، آرامند ...

خداوندا! ... به آن اتاق مجاور سری بزن ... آرام و پاورچین ... نکند که کودک کوچکم بیدار شود... فرشته من خوابیده و من در انتظار فردای او و دیدن لبخند زیبایش در این سوی به انتظارم...

خدایا ! آنها را همینک در رویایی شیرین بر کالسکه سپیدپوش یک تکه ابر مهربان شبانه، بر فراز این شب برفی به فراسوی این زمین پرچراغ میهمانشان بگردان ...

خداوندا ... تاصبح این شب تاریک، آنها را به تو می سپارم ... مواظبشان باش!

   + علی اصغر فاریابی ; ٥:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱۱/۱۳
comment نظرات ()
علی اصغر فاریابی
نویسنده و کارگردان تلویزیون در عرصه مستند و فیلم کوتاه متولد 1360 از شهرقم.
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :