روی خط زندگی
دلنوشته ها، خاطرات و تجربیات یک زندگی در حال انجام

اعتقاد داشته باش به هرچه خواهی 2

پیرامون پست "اعتقاد داشته باش به هرچه خواهی..." و کامنت زیبایی که یکی از دوستان لطف کردند - و اینجانب در جواب معروض به تکمیل و نگارش این پست گشتم – باید مطالبی را اضافه نمایم...

 

نکته اول ...

برخی به عبارتی، حرفه شان حرفه درگیری و اوباشی و بزن بهادری است... چیزی که در فوت و فن های کاریشان از منظر دیگران نهفته است، تکنیک های آغاز و مدیریت و پایان یک نزاع است ... به یک سبک و قالب درگیری را آغاز می کنند و فرد روبرو را مرعوب و از وی زهرچشم گرفته و او را رها خواهندکرد...

حتماً دقت کرده اید، معمولا این درگیریها - در سطوح بالایش البته!! - با یک خودزنی شروع می شود... فردی که می خواهد قدم اول را غیرمترقبه و محکم بردارد و خود را غالب بر ماجرا تا پایان درگیری حفظ نماید، معمولاً به خود - قبل از شروع نزاع و در جلوی چشمان فرد متخاصم- لطمه وارد می کند... این خودزنی نتایج جالبی در برخواهدداشت ...

خودزنی می تواند خودبخود یک عمل پیشگیرانه برای رفع حمله افراد تلقی گردد ... یعنی اینکه فرد با خودزنی به فرد و افراد دیگر می فهماند :

آی بدانید و آگاه باشید! که من به خودم رحم نمی کنم چه به شما!... این راز خودزنی قبل از شروع دعواست ...

 

نکته دوم ...

فردی را فرض نمایید که در حال شروع رابطه جدیدی با یک خانم است...... مرد جهت بدست آوردن شرایط مطلوب، حق و حقوق همسر اصلی خود را در مقابل زن مذکور نادیده می گیرد...

زن فوق الذکر اگر کمی باهوش باشد این جمله را به مرد خواهدگفت: تویی که به همسری که سالهای سال شریک زندگیت بوده است پشت می کنی و منکر امتیازات حقه وی هستی، چگونه باید من تازه از راه رسیده، از صحت تحقق وعده هایت اطمینان حاصل نمایم؟

 

نکته سوم ...

ملاحظه فرموده اید برخی اوقات از کسی خواسته ای دارید و وی امتناع می ورزد ... خدا، پیغمبر، قرآن و امام و هرچه مثلاً در آئین وی اهمیت دارد، حجت قرار می گیرد... ولی باز وی از انجام آن عمل امتناع می ورزد... به ناگاه می گویی – در مثال - جان عزیزانت، روح مادر و گذشتگانت ... فرد مذکور به حرمت آنچه که برایش عزیز است راه رفته را باز می گردد و یا کارتان را انجام می دهد؟! ... اینجاست که می فهمید، بالاخره در ناکجا آباد ذهن وی حرمتی و اعتقادی برای تمسک به آن وجود داشته است ...

 

با استفاده از نکات بالا، چیزی که بدیهی به نظر می رسد نقش "کرامت من" و قائل بودن به یک "ارزش " در "تابش وجه بیرونی من" مذکور در جامعه انسانیست ...

چگونه از شخصی که کرامت خود را نادیده انگاشته و برهیچ قاعده ای استوار نمی باشد، انتظار حرمت و انصاف و خیر و صلاح را می توان داشت؟

بر این اساس در بسط دامنه ارتباطی مان، چگونه می شود معیاری برای گسترش و گزینش با افراد پیرامونی مان قائل شد؟...

تا کجا می توان انتظار رفاقت و همراهی از دیگران را تصور نمود و معیار ما برای این گزینشها چیست؟

و سوالهای دیگر که جوابشان در یک کلام نهفته است ...

جواب در میزان "اعتقاد" انسان خواهدبود...

در این نوع نگرش در وهله اول این "اعتقاد" است که محلیت خواهدداشت و "به چه اعتقاد داشتن" در مرحله دوم موضوعیت پیدا خواهدنمود...

اعتقاد به سنگ، چوب، گاو، گوسفند، بز و گوساله تا بت و آهن و سنگ تا خدای یگانه برای فرد مذکور... - برای مواجه من با وی- در مرحله اول هیچ فرقی بایکدیگر ندارد...

اعتقاد یک ترمز است... یک سوپاپ اطمینان... چیزی که به من این امید را می دهد که در یک بزنگاه شریک زندگیم، همکار کاری ام، رفیق محرم راز نهانم - در اوقاتی که با او ارتباط ضعیف و تنش زایی را خواهم داشت - اصولی را برای تطبیق با شرایط جدیدمان معتقد و یا به هر روشی برای تخریب و آسیب به من استفاده نخواهدکرد...

قاعده این بحث از یک اعتقاد کلامی و لفاظی پیرامون واژه ای بنام "خداپرستی" مستثنی است ...

اعتقاد -در اینجا- یعنی یک حساسیت ... یک دغدغه ... یک اصل و یک چارچوبه عمل ...

این مجموعه الزامات و قیود من در جامعه "در نظرگرفتن خدا" خوانده می شود و فرد عامل را "معتقد به خدا" – در ارتباطات وی با جهان خارج - قلمداد خواهندنمود...

طبق این نگرش، کسی که قیدی را در مواجهه با انسانهای دیگر برنتافته و تنها سود و منافع شخصی اش معیار تنظیم روابط وی با دنیای پیرامونیست ... انسان "بی خدا" تلقی می شود ... -البته از نگاه بیرونی- ... انسانی که معتقد به هیچ نیست و از هیچ اصل انسان مدارانه ای تبعیت نمی کند... در وهله اول بزرگترین لطمه را به دیگران خواهد زد و بعد به خود...

انسانی که کرامت انسانی اش را برای کسب سود بیشتر نادیده می گیرد یک خودزن است...

کسی که ارزش ها -در نگاه وی- جایش را به منافع صرف و پیشبرد اهداف شخصی اش داده است، جاه طلب خطرناکی است که نمی توان به او در شرایط حساس اعتماد نمود و از وی پشتیبانی طلب کرد ...

کسی که برهیچ اصلی در مناسبات اجتماعی اش استوار نیست "بی خداست" بی خدایی که چه بسا نماز می خواند... نمود خدا برای ارتباطات اجتماعی رعایت مرام همزیستی مسالمت آمیز با انسانهای دیگر است... ایمان موسوم به "خداپرستی" در عرف، "ایمان شهادتینی و زبانی" که به اعمال بیرونی مان لجام نیاویزد به چه کار جامعه خواهد آمد...

آنجایی خداپرستی موضوعیت پیدا خواهد کرد که ترمزها، خطوط قرمز و مرزهای اخلاقی و مرامی را در مواجهه با رخدادهای بیرونی شاهد باشیم ...

"با خدایی" در این نگرش "پادشاهی" می آورد... چرا که پادشاه اعتبارش را از مردم می گیرد ... از جامعه ... از خانواده دو نفری تا جامعه چندمیلیاردی ... شاه خانه تا شاه کشور ... چه فرقی می کند مرام شاهی یکیست و پادشاه قائل به این اعتقاد است ...

اعتقاد به خیر و صلاح دیگری، اعتقاد به عشق همنوع، اعتقاد به ایثار و فداکاری، اعتقاد به مهربانی، اعتقاد به پاکی، اعتقاد به پندار، گفتار و کردار نیک ...

این مجموعه اعتقادات "ایمان به خدا" در روابط اجتماعی یک فرد با جامعه اش تفسیر می گردد وگرنه تصدیق آنکه خداوند یکیست و دوتانیست چه نفعی می تواند در بقاء اجتماعی سالم نسل بشر داشته باشد ...

اگر مولا علی – در مضمون کلام - می فرمایند... اگر خلخالی را از پای دختری مسیحی در آنسوی بلاد تحت تسلط اسلام به ناروا در آورند من بایستی از غم بمیرم ... این کلام تبلور ایمان وی در سیره عملی اش می باشد ...

جامعه ای که آسیب در آن، دامنه دار، نهادینه شده و بسیار است، معرف آن خواهدبود که به جای خدا، کفر بدانجا حکومت نموده است ... هرچند آنکه حکمران جامعه، جماعت را به تقوی الهی دعوت نماید!

تقدیم به شما دوستان عزیز... با خدا باشید و پادشاهی کنید ... شاد، سربلند و پیروز باشید ...

   + علی اصغر فاریابی ; ٥:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱۱/۱۱
comment نظرات ()
علی اصغر فاریابی
نویسنده و کارگردان تلویزیون در عرصه مستند و فیلم کوتاه متولد 1360 از شهرقم.
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :