روی خط زندگی
دلنوشته ها، خاطرات و تجربیات یک زندگی در حال انجام

کودک درون ما

همیشه ما بر سر انجام ندادن برخی از کارها با حضرت دوست جناب مستدام آقاامیرپارسا مشکل داریم ...

هرجوری می گویی: عزیزم! جانم! قربونت! جیگر! فدات شم! ... با چه زبونی دیگه بگم؟ "کن یو اسپیک پرشن؟!" ... نکن! ... به این دست نزن ...این خطرناکه ... اونجا فلان جوره ...

کوگوش شنوا ... نیست که نیست ... ایشان با سر زیر در برخی اوقات و با سر رو به آسمان در مابقی اوقات، به دلبستگی های خود خواهند پرداخت و مائیم و لبانی که تنها برای در و دیوار درفشانی خواهند نمود...

همین امشب مامان بنده خدای حضرت آقا، داشت بالا و پائین می پرید و در ذهن حضرت آقا با سرنگ تزریق می کرد که: امیرپارساجان این فلفله ... دست نکن داخلش ... آتیش می گیریها!!

امیرآقا با تعجب: مامان ساطمه (منظور همان فاطمه است) آتتیش؟ ... ( با اشاره به شعله زیرغذا) آتیش می گیرم؟ ... چجولی؟!

مامان جانش: منظورم اون آتیش نیست ... ( به ناگاه با دستان مامان که به سمت آتش واقعی نشانه رفته ... یاد آتش روی گاز می افتد و انگار پدیده جدیدی را کشف نموده باشد به سمت کتری آب جوش می رود) ... ای بابا! مامان دستت نبر طرف کتری!.. آب جوشه... اندفعه با آب جوش می سوزی ها!

آقا یاد فلفلها مجدداً ذهن فعالشان را مشغول می کند...

مامانش: امیرجان می گم تنده ... عزیزم این فلفله ...

دوست عزیز! ... مای فرند ... بی بی ... بچه؟! ... نشد که نشد ... اتفاقا بیشتر سعی کردند دست مبارک رو داخل فلفلها فرو کنند که کردند و اتفاقا سوختند ... نوش جان!

و البته برای ما اتفاق جدیدی در این سال و ماه و روز و شب جاری هرگز رخ نداده بود ... طبق سنوات گذشته برای ما واضح و مبرهن بود که ایشان اگر قبلاً قصد داشتند تنها انگشت مبارکشون رو فلفلی کنند، حالا با این نهی از منکر حکیمانه! با صورت قصد رفتن به داخل ظرف حاوی فلفل را خواهند نمود و صدالبته که هیچ قدرتی هم یارای مقابله با ایشان را نخواهدداشت ...

حتماً تصدیق می فرمایید که قصه ما و امیرپارسا، داستان تکراری بسیاری از انسانهای دیگری چون ماست ...... نمی دانم این چه سری است که آدمیزاد را از هرچه نهیش کنی به آن حریص تر خواهدشد ... ویژگی ممتازی! که کمی بعد از تولد با کودک انسان زاده می شود و تا لحظه موت و در کهنسالی با او خواهدماند ...

از آدم ابوالبشر "مبتلابه" دارد تا آدم آخرالزمان (علیه السلام و رحمه و العافیه انشاء الله تبرک و تعالی!)...

حالا دیگر فرق نمی کند خدا ناهی به آن منکر باشد یا آدم و جن و پری و قانون و جامعه و دکتر و غیرو ...

فرقی نمی کند هر پسوند نفیی که برسر هر فعل امری بیاید، تمایل و ولع حضرت آدم را به انجام آن بیش از پیش و آن را بیشتر از قبل لازم الاجرا خواهدکرد ...

نکن ، نرو ، نپوش ، نبین، نخون ، ننویس، نه نه نه ... معنی اش قلب به بکن ، برو، بپوش، ببین، بخون، بنویس می شود... البته با توان اضافه! ...

اینها عباراتی است که احتمالاً به ذهنتان آشنا خواهدرسید ...

سرکار یا به عبارتی سرکاره! هی خانم! حجابتو رعایت کن ... نمی خوام ... دوست دارم ... به توچه! ... اصلا بیا از جلو که سهله از عقبم میزارم بیرون! ... آقا ماهواره چیزه بدیه ووو ... جدی؟ تا حالا نداشتم حالا که میگی برم بخرم ببینم چجوریه! ... سایتهای غیراخلاقی فیلترند... عجب! فیلتره؟ حتماً چیزه جالبیه که زحمت کشیدن فیلتر کردن!... فیلترشکن خوب سراغ نداری؟ وی پی انی چیزی! ... فرار مغزها عجب پدیده نامیمونیه؟... چه جالب حالا که میشه فرارکرد ... میای ما هم با هم فرارکنیم؟!... آقا فیسبوک شرعاً، عرفاً، قانوناً، اً ... اً اً !! ... چیز فلانیه ... حالا که اینهمه داری ازش تعریف می کنی میرم بازکنم ببینم چه اتفاقی قراره بیفته!...

راستی عجب انسان موجود پیچیده و مرموزی است ... صورتش پیر و کودک درونش همچنان در حال شیطنت و عصیان و لجبازی است ...

بله از این حرفها که بگذریم ...

بهرصورت ما هستیم و امیرپارسا ... ما و کودکی با کودک درونش! ... دو کودک با یکدیگر ... خدا به خیر کند انشاء الله ...

   + علی اصغر فاریابی ; ٤:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱۱/٩
comment نظرات ()
علی اصغر فاریابی
نویسنده و کارگردان تلویزیون در عرصه مستند و فیلم کوتاه متولد 1360 از شهرقم.
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :