روی خط زندگی
دلنوشته ها، خاطرات و تجربیات یک زندگی در حال انجام

آخرین شب زندگی ...

یادم می آید حدود 6 یا 7 سال پیش برای تحقیق پیش تولید یک فیلم مستند به آدمهای دربندی موسوم به بند اعدامیها برخورد نمودم...

چیزی که در قوانین زندانها حکم فرما بود و شاید باشد، جداسازی محکومین به اعدام در چیزی حدود 24 ساعت قبل از اجرای حکم قصاص از دیگر زندانیان بود... آدمهایی که بایستی قبل از اجرای حکم اعدام در طلیعه صبح آینده قرنطینه می شدند ...

مطالب موردنظر من شاید تنها یک تجربه شخصی از لحظات خاص حکمفرما براین شب پایانی در میان این آدمها باشد... لحظاتی سخت و سنگین و بی نظیر که کمتر مورد توجه دیگر انسانها قرارگرفته است ... شب پایانی منتهی به حکم قصاص ... شبی موسوم به شب مرگ ...

لحظاتی که بریک زندانی محکوم به مرگ در شب پایانی زندگی اش می گذرد، از لحظه ارتکاب به جرم تا روز قبل منتهی به صبح اعدام حال و احوالی کاملاً متفاوت خواهدداشت ... شبی که معمولا محکومین تا رسیدن به طلیعه دم اجرای حکم، خواهند مرد و تنها یک انسان نباتی پای چوبه قصاص حاضر خواهدشد... قرنطینه تمام بی تفاوتیهای احیانی آنان را که متاثر از در جمع بودنشان است به یکباره فرو می پاشد ... دیگر اوست و یک اندیشه ... اندیشه ای به نام مرگ ... مرگ و پس از مرگ ...

شاید این عبارت هنوز برای انسانهایی چون ما کلیشه ای از تکرار شده باشد... ولی برای اویی که در صف مرگ در انتظار قطع نفسهایش ایستاده است، معنای دیگری خواهدداشت ... ساعتها... دقایق و ثانیه ها، پیام دیگری از پس دم و بازدمش خواهندداشت...

این اوست که مطلع از ساعت محتومی در طلوع دم صبح آتی در انتظار قدمهای مرگ در گوشه ای زانوی انتظار مرگ آور را بغل نموده است و لحظه به لحظه ورود اجل عمرش را از درب سلول زندان لحظه شماری می کند ...

زمانیکه خواب آرامی پس از یک شب سخت به چشمان پف کرده اش سرازیر می شود و گیجی مبهم با پس زمینه های ذهن نیمه هوشیارش روحش را فرامی گیرد، به ناگاه صدای لولای زنگ زده درب سلولش همه امیدهایش را برای به صبح نرسیدن آن شب، نقش برآب می نماید... شبی که از پس آن اطمینان خواهدداشت، در چنین ساعتی در روز بعد هرگز نخواهدبود ... ماهیت و کجائی و چیستی اش در فردای آن شب ... سوالهایی است که چون خوره ای روحش را آزارخواهد داد ... همه چیز برای او رنگ و بوی دیگری خواهدداشت ... دستانش ، پاهایش ، گودی چشمانش، لبها و موهایش ... آنها در چنین ساعتی در روز بعد چگونه خواهند بود؟ ... از احوالات محتملی که به یقین برآنها مستولی خواهدشد ... مرگ ... آنها به چه کیفیتی رها خواهندشد ... این مهمترین سوال یک محکوم به اعدام در آخرین لحظات زندگی اوست...

آخرین شب زندگی برای یک اعدامی، شب عجیب و خاصی است ... شبی که خواهددانست مسلماً شبی دیگر را درک نخواهدنمود ... شبی که موسوم به شب مرگ است ... آخرین شب زندگی...

و البته ما و آنها ...

آن آدمها و ما آدمها در مقوله مرگ در یک نکته مشترک و در یک نکته راهمان از یکدیگر جداست... مشترکیم چون هر دو آگاه به فرارسیدن مرگمان هستیم و متفاوت از فرارسیدن زمان محتوم اجرای حکممان ...

آنها می دانند و روحشان ناآرام است و ما نمی دانیم و آرام ... آرامشی که حکم خواب آرام درغفلت یک ورشکسته ناآگاه را دارد ... آرامشی کاذب که سبب خسران و نابودی صاحب خود را در روزمرگیهای بی ثمر فراهم خواهدنمود...

"تزکیه روحانی" دستاورد شب مرگ است ... احوالی که بنا به ظرفیت هریک از محکومان در واپسین دقایق زندگیشان خواهید دید... شبی که اگر زودتر از آن چه بسا تجربه اش کرده بودند، احوالاتی دیگر برایشان بدین روز رغم خورده بود...

و اما ما ... ما نیز در تفسیرمان از زمان مرگ دچار یک سوء تفاهم توهم زا هستیم ... آنچه که اجل معلق می خوانیمشان همان اجل محتوممان است ... همانکه از همان ابتدا شمارشهای معکوس برای رسیدن به آن، آغاز شده است و از وقوع آن بی اطلاعیم ...

بی خیالی ... ویژگی متمایز کننده ما و آنهاست ... ناآگاهی از زمان پایان عمرمان و میزان نزدیک شدن به واقعیتی بنام مرگ ... بی خبری از لحظه قصاص نفسمان در طلوع دمی دیگر قبل از طلوع دم صبح فردایی دیگر ...

این ما و آن آنها هیچکدام تفاوت چندانی در مواجهه با واقعیتی بنام مرگ نخواهیم داشت ... این و آنی که به آنی به یکدیگر تبدیل خواهندشد ... محکومیت به مرگ ... او در طلوع دم فردا ما در طلوع دمی دیگر ... تنها با کیفیت اجرای متفاوت در حکمی ثابت...

و اما "ترس" ... چیزی که روح محکوم به مرگ را در شب پایانی عمرش تزکیه خواهدنمود... ترس از مرگ ... موهبت بزرگی که گاه از "جسارت نفسمان" کارکردش بر تزکیه روح آدمی بیشتر خواهد بود ... ... ترس!... اولین دستاوردش "احتیاط" و احتیاط اولین فرزندش "پاکدامنی و خویشتنداری" ... احساسی که پله ی پلکانی برای رسیدن به معبود است ...

ترس ... احوالی که در یک زندانی محکوم به اعدام دیدم ... اما در عابر آنسوی یک قبرستان هرگز نیافتم ...

   + علی اصغر فاریابی ; ٦:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱۱/٧
comment نظرات ()
علی اصغر فاریابی
نویسنده و کارگردان تلویزیون در عرصه مستند و فیلم کوتاه متولد 1360 از شهرقم.
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :