روی خط زندگی
دلنوشته ها، خاطرات و تجربیات یک زندگی در حال انجام

قبل از آمدن او

قصه اول از وسط

روزی که به سونوگرافی رفتم ...

 عکسی از آن روز

روزهای آخری بود که قرار بود امیرپارسا بدنیا بیاد... روزهایی که آدم بعد از یک صبر چندماهه دیگه نمی تونه برای بیشتر طول کشیدنش صبر کنه... ما آخرین باری بود که قاعدتاً به سونوگرافی می رفتیم. قبلا هم برای صحت و البته مشخص شدن جنسیت جنین به اینجا آمده بودیم...


ما خیلی زود بچه دار شدیم. بعضی ها بخنده تیکه بارمون می کردند که : ای بابا نکنه! ... نکنه! ... اما خودشون اگه یه کم فهم ریاضی داشتند، می تونستند بفهمند: اگه یکی 31/4/89عروسیش باشه و 24/2/90 زایمان کنه باز هم درچهارچوب عرف فضولها بچه دار شده... اما چکار کنیم که باید دهن همه رو بسته نگه داشت، هرچند که چگونگی آشنا شدن و ازدواج و چه و چه زندگی ما اصولا باب مزاج اینجور آدمهاست... از دوران آشنایی من و همسرم (فاطمه) و چگونگی وصل و عقد و عروسی که بگذریم و موکول کنیم به خاطرات خودش- که بعدا مفصل در این اوراق خواهم نوشت - می رسیم به این روزی که حرف می زدم ... روز سونوگرافی امیرپارسا... اسم امیرپارسا از همون وقتی به ذهنمون رسید که مدتها بعد تازه جنسیتش مشخص شد... از همون اول مثل خیلی از پدر و مادرهای ذوق زده - که اتفاقا بچه اولشونه - کتاب اسم گرفتیم و توی سایت رفتیم و به شور گذاشتیم و شوخی و جدی نظرسنجی کردیم ... ولی - همیشه از اونجایی که هم خودمون عادت کرده بودیم و هم به دیگران این عادت و داده بودیم که خودمون در امورمون تصمیم بگیریم - یه جورایی می دونستیم حرف اول و آخر رو تصمیم ما میزنه ... حالا نمی دونم من گفتم یا فاطمه، بهرصورت این ترکیب اسم امیرپارسا بعد از چندوقت برامون تصویب شد... عباس - برادر یکی قبل از بزرگترینه - یه جورایی مخالف بود و می گفت خیلی سنگینه و درست شاید نشه اداش کرد، ولی دیگران حرف خاصی نداشتند و خوششون اومده بود... منم با منطق و علم عروض و غیرو ، ثابت کردم که نه! این همون اسمیه که عقلا و شرعا باید روی این طفل کوچک معصوم گذاشته بشه و البته الحق و والانصاف عجب اسمی گذاشتیم... الان که دوسال و نیم یا حتی بیشتر از اون روزها می گذره، هربار که اون رو به اسمش صدا می کنیم، کلی کیف می کنیم که چنین اسم با معنا و باکلاس و البته تکی رو - که خیلی هم نشنیده ایم از دهن این و اون - رو بچه مون گذاشته ایم... اون روز ما به سونوگرافی - که در زیرزمین یک مجتمع تجاری درون خیابان صفائیه قم بود - رفتیم... البته بعد از ساعتها معطلی بدلیل شلوغی زیاد آزمایشگاه نوبت ما شد ... سالن انتظار چنین جاهایی خود منبع الهام هنرمندان ونازک بینان و ژرف اندیشانه ... هرکسی که درکنارت نشسته شخصیتی و داستانی داره ... یکی علائم ترس در صورتش هست، ممکنه سنش زیاده و از ناقص و مشکل دار بدنیا اومدن فرزندش تا حرف در و همسایه و دیگران ترسیده تا دختر کم سن و سالی که اولین بچه اش هست و علائم خوشحالی و هم اضطراب رو با هم در چهره اش می توان دید... حتی برخی هم برای امراضی مانند سنگ کلیه و غیرو، سونوگرافی می آیند، که آنها خودشون عالمی دارند... علی ایحال بازار آب خوردن داغه داغه، لیوان یکبار مصرفه که یکی بعد از دیگری خانمی درون سطل می اندازه و خدا خدا می کنه که در این آزمون سربلند بیرون بیاد و هی ذکر می خونه و تسبیح می اندازه... آدمهایی که در کنارت نشسته اند، هرکدام منتظر این هستند که جرقه ای توسط بغلیشون زده بشه و سفره دلشونو بریزند بیرون و البته این یکی از خصوصیات بارز چنین مراکزی است که در آن خانمهای محترم تردد می کنند... یادم هست که عروسی با مادرشوهرش آمده بود و اون دختره بیچاره، اضطراب این رو داشت که نکنه مثل بچه اولش این یکی هم ناقص ازکار دربیاد و مرده باشه و با کمال تاسف همین هم شد، آندو با حالتی گریان از اتاق آقای دکتر بیرون آمدند و رفتند... اینجاست که همه یه جورایی هم می خواهند به طرف دلداری بدهند و خود را شریک غمش، هم یه جورایی زیرپوستی خوشحال که وضع و حالشون بهتر از اونه و دنیا از پاشنه خوبیش براشون گشته و قسمتشون به شادی تقسیم شده و در نهایت همه حواسشون به شماره ایه که منشی دکتر می خونه تا خودشون برند تو...

ما بالاخره داخل اتاق رفتیم و من بعد از اینکه از آقای دکتر اجازه گرفتم، شروع به تصویربرداری کردم.

عجب لحظه جالبیه وقتی که صدای قلب فرزندت را می شنوی... عملا از یک بدن، دو صدای قلب بیرون می آید ... یکی متعلق به کسی که سرنوشتت به ناگاه با او در جوانیش گره خورده است و دیگری کودکی که از هیچ، او را بوجود آورده ای و قسمتی از وجودت در بدنی دیگر، به تپش در آمده و به امانت گذاشته شده است و تو هیچ دسترسی به آن نداری. احساس غریبی است که او را همینک - همچون ستاره ای در آسمان یا جنبنده ای در قعر آبها - اینگونه و در این صفحه نمایش رصد می کنی... هربار که آن حسگر تکان می خورد، کودکت از زیر آن آرام در درون رویاهایش می چرخد و می لغزد و زندگی می کند. تفسیر او از زندگی را باید دانست... او عجیب ترین و حیرت انگیزترین موجود خداوند است که همینک در جایی به مساحت کمی بزرگتر از خودش زندگی می کند و در سکوت و تاریکی لب و دهانش را دوخته است... او کمی قبل فاتح بزرگترین رقابت عمرش شده است... در میان میلیونها اسپرم او تنها کسی بوده است که موفق به فتح دروازه های حیات گشته است و درب را به روی دیگرانی - که آرزوی زنده شدن را داشته اند - بسته است... او در بزرگترین آزمون عددی عمرش شرکت و پیروز میدان شده است، سهمیه ای که فقط برای یک نفر در میلیونها نفر وجود داشته است ... و حالا نفس می کشد و قلبش می تپد و فکر می کند و حس ... کارهایی که ما در این سوی قادر به انجامش هستیم، او نیز در اعماق تن دیگری همان می کند و از وضعیت خویش خشنود است...

پسر عزیزم! امیرپارسای کوچک که صدای قلبت را از این فاصله می شنوم، تو معنای واژه پدر یا مادر را اگر ندانی، مسلما آن را درک خواهی کرد ... ما به عشق تو شب و روزمان را طی کرده ایم... پسرم! دلبند کوچک ما که از آنچه داری خشنودی، ما فقط به تو قناعت می کنیم... دوستت داریم عزیزم و منتظر آمدنت خواهیم ماند...

   + علی اصغر فاریابی ; ٤:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/۱٩
comment نظرات ()
علی اصغر فاریابی
نویسنده و کارگردان تلویزیون در عرصه مستند و فیلم کوتاه متولد 1360 از شهرقم.
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :