روی خط زندگی
دلنوشته ها، خاطرات و تجربیات یک زندگی در حال انجام

داستان یک شب سرد زمستانی!

هوا بسیار سرد بود و برف شدیدی می بارید ... ساعتی بعداز نیمه شب پریشب و در حال بازگشت به خانه ،فردی در کنار خیابان ایستاده بود ... برایم دستی تکان داد تا او را سوار کنم ... مردی نزدیک به پنجاه سال، که چند توبره بزرگ به سبک خیابان خوابها بر کولش قرارداشت... ریشهای بلند و ظاهری ژولیده ...

با توجه به جای خلوتی که او ایستاده بود، شکل و شمایلش و البته عجله ای که در رسیدن به خانه داشتم، به او توجهی نکردم... کمی از او دورشدم ... سرمای ماشین که حتی با درجه سه بخاری آن نیز به سختی در حال از بین رفتن بود، پاهایم را برروی ترمز فشرد... در آن برف فراوان و هوای سرد و خیابان خلوت و فاصله زیاد از مرکز شهر، حتما تا صبح همانجا خواهد ماند!...

کمی عقب رفتم... او زودتر از من خود را به ماشین رسانید... وسایلش را روی صندلی عقب گذاشت و کنارم نشست... از سرمای هوا توان حرف زدن نداشت و تنها زیرلب دعا می کرد ... دستان یخ زده اش کاغذی را از جیبش به سختی درآورد و به سمتم گرفت ... نامه ای خطاب به اداره بهزیستی از سوی کلانتری محل ... او درنظر داشت به یک کمپ استراحت بی خانمانها برود... ایشان آقای فلانی را درصورت امکان به دلیل سرمای زیاد بپذیرید... مردی که ظاهراً غریب و مسافر و بی جا و مکان بود ... می گفت کرمانشاهی ام... هرچه بود انسان بود ... انسانی که سرپناهی نداشت و محروم از چشمان منتظری که نگران حال وی در این نیمه های شب سرد برفی باشد ... بهرصورت او را بردم و رسانیدم... بگذریم...

چیزی که برایم دردناک بود، واقعیتی است که برایم روشن تر شد ... برخی چیزها تا هست هیچگاه به اهمیتش پی نخواهیم برد... تا هست پی به بودنش نمی بریم... از وقتی چشممان را بازکرده ایم، پدر و مادر و خانواده و دوستان را در کنارمان دیده ایم، سقفی که بالای سرمان بوده و دستانی که ما را نوازش داده و چشمانی که نگران بازگشتمان حتی از کوچه بغلی بوده است ... این ها از ظن ما، داشته های کوچکی بوده اند ...

به گونه دیگری عرض می کنم ... مثالی روزمره که بارها و بارها شاید تجربه اش کرده ایم...

تابحال دقت کرده اید... بعد از مدتها یخچال خانه مان اتومات خاموش شده، یا آبگرمکن پرصدایی که بی صدا شده یا چراغی، نمی دانم ... فنی یا تلویزیونی که صدایش منوتون به گوش می رسیده، از صدا افتاده و گفته اید: وای! چقدر صدا ... چقدر خوب شد؟ آخیش!

خیلی چیزها را تا داریم نمی دانیم که داریم! البته تا زمانیکه از بین برود ... آنگاه است که در هر دو صورت... یا به عذابش و یا به موهبتش پی خواهیم برد ... نکته مشترک در هردو این است که برخی چیزها تاهستند دیده نمی شوند ...

یکی از همین داشته ها امنیت است ... داشتن یک حریم شخصی ...

زمانیکه جلوی درب خانه رسیدم، کلیدی را که دردستم بود برانداز کردم ... به من حس جالبی را القاء می کرد... شاید تابحال تنها برایم یک درب بازکن! معمولی ای بیش نبود و بس و حال! ... آن دیگر همان ابزار همیشگی نبود ... از میان میلیونها خانه این کلید تنها می توانست این قفل را باز کند... او تنها کلیدی بود که با تمامی خانه های بزرگ و کوچکتر از خود بیگانه بود و آنها هم با او ... قانون دنیا این را می گوید که اگر کلید یک قفل را نداشته باشی، با هرآنچه که در آن است غریبه ای ... حتی اگر سوئیچ ماشین خودت را داخل خودرویت جاگذاشته باشی ... ماشینت باتو غریبه است بی تعارف!

کلید را داخل قفل چرخانیدم... از سویی شادمان و از سویی غمگین ... شادمان برای خودم که سقفی بر روی سردارم، مامنی برای حفظ شدن و کانون گرمی برای زندگی کردن و ناراحت ... برای آدمهایی که از کنارشان به آسانی گذشتم... آدمهایی که آرزوی داشتن یک کلید را دارند... کلید ساده ای که برای آنها یک آرزوست ... کودکانی که هیچگاه نعمت یک سرپناه و خانه و اتاق و تخت و ... خود را درک نکرده اند... برای آنها داشته های ساده ما یک رویای دیرین است... آنزمان که از کوچه ای عبور خواهندکرد، باخود می گویند: خدایا! نمی شد یکی از آنها... جایی برای من داشت! ... خدایا نمی شد، من هم در این ماشین کنار آن کودک که شادمانه می خندد... می خندیدم... یا دیگری می گوید: خدایا! نمی شد من جای پدری بودم که کودکش را شادمانه به هوا می اندازد! خدایا.... و خدایا! .. افسوس از دلهای آدمهایی که نمی بینمشان ... و افسوس بر خودم، اینها را زمانی دارم می نویسم که مشغول خوردن کیک شکلاتیم!! و آنها...

داخل خانه رفتم و مثل همیشه گفتم : سلام ...

دیگر از سرمای هوای بیرون خبری نبود ... دیگر نیازی به شال و کلاه و لباس های روی هم و دستکش و چکمه تا زیرزانو نبود.. اینجا خانه من است ...

پسرم در آن نیمه های شب هنوز بیدار بود... از دور به سمتم دوید و خود را آغوشم انداخت و مرا بوسید ...

همسرم از جا بلند شد و با حالت دلخوری گفت : عزیزم تا این موقع شب کجا بودی؟

این بهترین سوالی بود که می شد کسی در آن حال از من بپرسد... کسی که برایم نگران بود ...

پسرم... همسرم سلام!

از آنکه نگاهم به نگاهت و سلامم به جوابت پیوند خورد، خدا را شکرگذارم!

خداوندا آن میزان نعمت هایت عیان است که ما از دیدن آنها عاجزیم ... تو به کرمت و لطفت از این ناآگاهی ما بگذر و آنها را از ما مگیر! ...

   + علی اصغر فاریابی ; ٦:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/۱۸
comment نظرات ()
علی اصغر فاریابی
نویسنده و کارگردان تلویزیون در عرصه مستند و فیلم کوتاه متولد 1360 از شهرقم.
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :