روی خط زندگی
دلنوشته ها، خاطرات و تجربیات یک زندگی در حال انجام

اولین برف بهاری!

... امروز از دم دمای عصر، اولین برف رسمی و قابل توجه زمستانی در شهر من – قم – شروع به باریدن کرد... برفی که به یکباره شروع به باریدن نمود و تا بدین لحظه همچنان شهر را سپیدپوش کرد...

امشب اولین باری بود که امیرپارسا - در نزدیک به سه سالگی اش - برف را از نزدیک لمس و آن را تجربه می کرد...

امروز اولین تجربه یک آدم کوچک از یک پدیده تکراری برای ما آدم بزرگها بود... واکنش حضرت آقا بسیار در نوع خود جالب توجه بود...

به محض بیرون آمدن از خانه نگاه حضرت ایشان به یک اتومبیل سپیدپوش افتاد و جالب است بدانید از من سوال کرد که : باباعلی! این چرا کثیف شده؟!

گفتم : بابا جون! این برفه! سفیده... از آسمون میاد... تمیزه... تمیز می کنه نه کثیف! این چه حرفیه می زنی؟

ولی کوگوش شنوا... حتی همین عکسی را که دقایقی بعد از این سوال حکمت آمیز از او گرفتم، موید این است که حضرت آقا با نگاه به کفشهایش نگران این است که با برف کثیف نشود!...

در هر حال ما خوشحال بودیم و حضرت ایشان نگران و ناراحت و هیچ ذوقی هم از این تجربه جدیدش در هیبت مبارک ایشان بروز نداد که نداد... این برف برای ما پیام شادی داشت و برای او یک تهدید عجیب و غریب که نمی دانست به حرف ما گوش دهد و شاد باشد و خوشحال ... یا به ذات محتاطش مراجعه کند و نگران... و در نهایت ندای ذاتش را لبیک گفت و از شرایط موجود ناراضی بود...

از او سوال کردم بابایی برف چطوره ، دوستش داری؟ ... نگذاشت و برنداشت و گفت: از برف بدم میام... چرا بابا؟... سرده ... کثیفه ...

چنددقیقه بیشتر در پارک سپیدپوش وقت گذرانی نکرده بودیم، که امیرآقا گفت سرده و تصمیم گرفتیم، سریعا به ماشین مراجعه کنیم و برگردیم...

ما از آن سرما خلاص شدیم و خیلی سریع با گرمای اتومبیل آن احساس را فراموش کردیم، اما تاسف خوردم برای آدمهایی که شادمانیهای ما برایشان تهدید است... بی خانمانها ... بی سرپرستها و یا بدسرپرستها و هرآنکسی که محیط اطرافش سراسر برای او نگرانی است... حتی شرایطی که برای ما یک احساس شادمانه برمی انگیزد، برای آنها دلهره و دلواپسی از چگونه مواجه شدن برای درامان ماندن از گزند تهدیدات احتمالی آن است...

ما اگر باریدن باران را یک موقعیت رمانتیک فرض می کنیم و طبع شعرمان را نهایتاً تحریک می کند، آدمهایی هستند که اگر باران ببارد، فکر سوراخ کفشانشان هستند و نگران پاهای نم کشیده کودکشانند...

ما اگر در مواجهه با یک بارش برف زمستانی، شوق ساختن یک آدم برفی در ما ایجاد می شود، افرادی هستند که سرمای هوا تنها برایشان آنفولانزاهای بلندمدت فرزندانشان در خانه ای که به سختی گرم می شود، معنا دارد...

ما اگر چند ده هزار پول ناقابل را فرصتی برای یک تفریح شبانه، رستوران و پارک بچه مان حساب می کنیم، کسانی هستند که مدتها منتظر دریافت یارانه 45000 تومانیشان روزشماری می کنند، تا از خجالت زن و بچه و خانوارشان کمی کاسته شود...

ما اگر هیچ مشکلی برای رد شدن از عرض یک خیابان شلوغ نداشته باشیم و آن را راهی تکراری برای رسیدن به کار و زندگی مان خواهیم دانست، برای آنانی که چشمشان بی فروغ است، یک کابوس همیشگی برای در امان ماندن از شر ندیده شدن توسط بینایان محترم یک خیابان شلوغ و خطر زیرگرفتن آنهاست...

خوشیهای ما چه بسا کابوس ناخوشی دیگران است!... همانگونه که امروز برای امیرپارسا چنین حکمی را اولین برف زمستانی اش، در بهار زندگی مختصرش داشته است...

از خداوند خواستارم، بارالها! به ما توفیقی عطا کن که خانه، اتومبیل و سرپناهمان سقفی به وسعت آدمهای پیرامونمان گسترده نماید...

روزگارتان بهاری...

   + علی اصغر فاریابی ; ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/۱۱
comment نظرات ()
علی اصغر فاریابی
نویسنده و کارگردان تلویزیون در عرصه مستند و فیلم کوتاه متولد 1360 از شهرقم.
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :