روی خط زندگی
دلنوشته ها، خاطرات و تجربیات یک زندگی در حال انجام

راسته روضه فروشان!

بدو بدو! حراجش کردم، سیب و پرتقال و هویج و قیصی! همه درهم... هرچی می خوای بیا اینطرفه بازار!

این جملاتی است که بارها بارها در میادین تره بار و بازارهای میوه شنیده ایم و انقدر این صداها در هم ادغام شده اند که ترکیب آنها تنها یک صدای پس زمینه آهنگین در ذهنمان نقش داده اند و چه بسا که این صداها کسی را نیز حتی به خود جلب نکرده و این فروشندگانند که فریادزنان کار خود را می کنند و خریداران طبق اصول خود سر در میوه ها دارند و قدم زنان آنان را برانداز می کنند... صرف نظر از آنکه به لبهای جارچی های بازار نگاه کنند آنها را لال فرض کرده و به گشت و گذار خود می پردازند.

داستان فروشندگی و قواعد آن خود قدمتی طولانی دارد... هر فروشنده ای به دنبال فروش بیشتر و قیمت بالاتر و نهایتا سود کلانتر است و هر خریداری متقابلا! بدنبال کیفیت مناسبتر و البته قیمت کمتر ...

خیلی چیزها را می شود فروخت از رخت و لباس و میز و کمد تا خانه و ملک و مستغلات و غیرو همه چیز را می شود بالاخره فروخت... از این چیزهای مادی که بگذریم چه بسا که معنویات هم در بازار حراج برخی فریاد می شود... از شرف و آبرو و حیثیت این و آن تا تن و جان و بدن آدمی! تا دین و ایمان و مذهب ... از بهشت و نهرهای آرمیده در زیر شاخسار درختان تا چاله چوله های اسفل السافلین ... همه را می شود فروخت ... یا بهتر بگویم در گوشه کنار بازارچه ها برخی می فروشند...


این روزها تنور پخت رسم و رسومات معنوی - چون مجالس عزا داغ است - طبل و سنج و دمال و علم و کتل و اسب و شتر و کجاوه...

در این بازار خیلی چیزها خرید و فروش می شود، چرا که اصل داستان هم حکایت از یک داد و ستد دارد.. سمتی اشقیاء و سمتی اولیاء ... سمتی زر و سیم خریدند و سمتی اعتبار و آبرو، شرف و آزادی... و الان ... در این هزاره مترقی هم این داستان دو سویه ی برابر دارد... عده ای زر و سیم تقسیم می کنند و عده ای سلام و صلوات ... این روزها پاکتها جای خود را به حسابهای بانکی داده اند... پرداخت قبل از موعد... امروز خیلی ها دیگر مدیر برنامه دارند و تعدادی از افراد این صنف هم بی بهره از این نعمت نمانده اند... امروز دیگر خیلی جاها خبری از آن صله های خود خواسته میزبان نیست بلکه تعرفه های نجومی ی حاکم شده است که عدد و ارقامش جهت رفاه کاسبانش به دقت محاسبه شده است...

"چند می گیری گریه کنی" ها سوی مقابلی هم دارد: "چند میگیری بیشتر بگریانی" ! ... و هرکس تعرفه ای دارد و هیچ تعزیراتی هم اتیکت برچسب قیمت کالای عرضه شده را کنترل نمی کند... کالای تقلبی بجای اصلی... کالای بنجل بجای باکیفیت... خریداران اکثراً هیچ علامت استانداردی را ردیابی نمی کنند و هیچ حساسیتی نسبت به فاسد و مسموم بودن کالاهای برخی از این فروشندگان ندارند... جنس چینی را جای جنس باکیفیت اصل جا می زنند و چه سودهای هنگفتی به جیب می زنند! ... برای آنها تنها نظر مخاطب مهم است و ذائقه او... در مقام تشبیه مسابقه پیامکی راه می اندازند و آن را چماق بر افراشته منتقدان می کنند که : مردم این شوی تلویزیونی را دوست دارند! این درصد اقبال عموم است پس ما کارمان درست است!... در این تفکر قانون حق و باطل و تشخیص آن براساس سیره اهل بیت (ع) جای خود را به قانون عرضه و تقاضای بازار داده است ... چون او خوشش می آید پس من حق می گویم!... این قاعده این بازار است و اینجا در مفاهیم معنوی نیز یک صنعت شکل داده اند: برخی می سازند ... برخی دلالند ... برخی می خرند و برخی می فروشند ... اینجا راسته ای تشکیل داده اند به نام :"راسته روضه فروشان" بازار دین فروشان!
    

   + علی اصغر فاریابی ; ۳:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٩/۱٧
comment نظرات ()
علی اصغر فاریابی
نویسنده و کارگردان تلویزیون در عرصه مستند و فیلم کوتاه متولد 1360 از شهرقم.
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :