روی خط زندگی
دلنوشته ها، خاطرات و تجربیات یک زندگی در حال انجام

صبح بخیر آقا... صبح بخیر خانم ...

شاید کمی بعداز نیمه شب پریشب جزیره... مدتی پس از آغاز یک خواب موقت... سقف، دیوار و کف خانه محل اقامتمان چون گهواره ای لرزید...

بدون هماهنگی، بدون اعلان قبلی و بدون اطلاع...

ویژه برنامه ای که در لیست هیچ توری پروگرامیزه! نشده بود...

5/3 ریشتر واحد برای یک وحشت جمعی... برای آدمهایی که برای هرچیز پیش پا افتاده ای شماره 110! را می گیرند...

برای هرمزاحمتی کوچک، برای حتی شنیدن یک "تو"... برای خوردن یک "تنه"... برای عطسه نابهنگام "سگ توله شان"... برای هرچیز که آسایششان را برهم زند، امنیت ذهنیشان را تهدید کند و دایره حریم شخصیشان را کوچک کند...

زلزله ای به وسعت چندریشتر ناقابل کافی بود، ستونها و نرده ها و سنگهای گرانقیمت و لوسترهای پرجبروت و مجسمه های باشکوه سنگین خانه های ویلایی شان را از ترس سقوط بر پیکر نحیفشان، ترک گویند و خیابانها را برخلاف معمول، مامن و جان پناه خود گردانند...

5/3 ریشتر تکان برای یک خواب جمعی در خیابان، خواب در اتومبیل های 2013 "حومه شهر کشوری بنام ایران" ...که از قضا، با حومه شهرهای اطراف پایتخت کلانشهرمان تهران متفاوت و غیرقابل مقایسه است... جزیره شهری بنام کیش!

یک خواب اجباری بر سنگ فرش خیابانی و اتومبیلی و بوستانی، برای آدمهایی که هیچگاه به صورت طبیعی نمی شود آنها را از رخت خوابشان بیرون کشید... یک خروج وحشت آور ترس آلود، که توانست موتور محرکه شان را تحریک، آدرنالین خونشان را ترشح و عزمشان را برای زنده ماندن جزم نماید...

آدمهایی که پریشب علیرغم شبهای قبل برسنگفرش خیابانها آرام گرفتند و خوابیدند و هیچ نگفتند... سکوت کردند و حتی با هیچ ارگانی نیز از سر اعتراض تماس نگرفتند!...

--------

 

چشمانم را بازکردم و به سقف بالای سرم نگریستم ...

همه چیز تنها در لحظاتی اندک به اتفاق یکدیگر حرکت کرد... آرام، نرم و بدون توقف ...

تنها عملی که در خود می دیدم، تماشا، تنها واکنش دیدن و تنها اقدام بی کاری بود...

لذت بردن از یک حس غریب و یک تجربه جدید، حس کودکی در گهواره ای که خواب برچشمانش سنگینی می کند...

حس خوب کرختی، بی عملی و بی تصمیمی...

پریشب آرام چشمانم را بستم و تا صبح خوابیدم... آرام و بی خیال و البته مطمئن...

از دستان مادرانه! خدایی که گاهواره ام را می تکاند تا چشمانم در خوابی شیرین پس از یک خستگی روزانه آرام گیرد...

پریشب جزیره ام بر یک کشتی،  احساسم بر موج دریا و عقلم بر باد هوا سوار بود...

زلزله ای به اندازه 5/3 ریشتر... هدیه ای برای آدمهای "جزیره شهر حومه" یک کشور بزرگ!...  که خانه های میلیاردی ییلاقی شان را در طرفه العینی به سنگفرش سرد خیابانهای شهرشان اجباراً فروختند و تا صبح در آن منزل و سکنی گزیدند...

آدمهایی که به انتظار صبح و دیدن آفتاب روز بعد معتکف خیابانها گشتند و چندمتر پارچه ناقابل را فرش زیرپایشان نمودند و بخواب فرورفتند...

طلیعه دم، درب خانه استیجاری مان! را گشودم، خمیازه ای کشیدم و هوایی چند به ریه های منقبض شده ام واصل فرمودم... نگاهی به آنسوی خیابان انداختم...

آقا و خانمی آنسوی تر،  همچنان در خوابند... نگاهی به آنها انداختم و از کنارشان گذشتم... خواستم چیزی بگویم، تکانی بدهم آنها را و بگویم...

آقا!... خانم محترم! صبح شد!... لطفتان به ادامه کارتان برسید... صبحتان بخیر...

   + علی اصغر فاریابی ; ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۸
comment نظرات ()
علی اصغر فاریابی
نویسنده و کارگردان تلویزیون در عرصه مستند و فیلم کوتاه متولد 1360 از شهرقم.
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :