روی خط زندگی
دلنوشته ها، خاطرات و تجربیات یک زندگی در حال انجام

سه روز

آفتاب وقتی بر من نتابد...

آفتاب وقتی بر من نتابد دیگر چه فرقی خواهد کرد که لباس تنم، آنچه روزی از پشت ویترین فروشگاهی، از رگال "بوتیک بی مثالی" خریداری اش کرده ام، برتن چه کسی خواهدنشست...

آفتاب وقتی بر من نتابد، باد وقتی بر تنم نوزد، آب وقتی بر جسمم نلغزد، نور وقتی بر پوستم ننشیند، دیگر چه حاجت به لباسی و تن پوش و حجابی...

این منم که نیستم... این منم که ناظرم بر انگشت دانه هایم که خاک می شوند و موهایی که پریشان می شوند و اندامی که بر باد می شوند...

وقتی دیگر آفتاب بر من نتابد... این لباسهای منند که بی صاحب، تهی می شوند و بی هویت خواهندمرد و در گوشه ای شاید به یادگار خواهندپوسید...

و امروز دیگر تنی محتاج آستری و رویه ای و پوششی برای یک معاش روزانه نیست...

امروز لباسهای "سرکار خانم دکتر ناهید مستقل" هرتکه اش برایم برگی از یک فلسفه اندوهناک زندگانی بود...

احساسی که بازگو کردنش دشوار خواهدبود... حسی ماورای ذهنی که خروجیش مرّکب است، جوهر است، ابزارش قلم است، کلمه است...

احساسی که تنها یک احساس است، یک رفلکس مغزی، یک لحظه بدون توضیح ...

امروز لباسهای خانم دکتر، هرتکه اش تکه ای شد... برای مستمندی، برای انسانی که قطعاً نخواهد دانست این مارکهای بااصالت عزادارند...

عزادار تنی که شماره اش، سایزش، قواره اش با عدد مندرج در پشت لباسی یا کفشی یا دامنی همخوان و برازنده وی بوده است...

لباسی که ویژه اندامی هماهنگ و پوششی منطبق بر احوال صاحبش خواهدبود... انسانی که دیگر نیست و این همنشینی تنها در خاطره ها می ماند... همنشینی انسانی و لباسی، پیراهنی و تنی...

ستهایی که امروز از هم جدایشان کردند... شالی همرنگ کتی، کفش همرنگ شلواری، کیف همرنگ دامنی... جفت هایی که از یکدیگر رهاگشتند و بی هم رفتند...

هریک به خانه ای، هریک به خدمت آدمی دیگر...

زنی خواهد پوشید، کفش پاشنه بلندش را، کت و دامن ذی قیمت مجلسی مارک دارش را، یا شال ابریشمی "ست شده" با یک لباس شب که روزی با یک وسواس زنانه انتخاب شده است... کیف چرمی دست دوزی، یا چکمه بلند بارانی روزهای بارانی اش را...

... می پوشد و می چرخد و تاب خواهدخورد، در مقابل آینه قدی اتاقش... نگاهی از سر به پا می اندازد و تنها خود را می بیند... خود را برانداز می نماید تا مگر آفرین گوید بر قامتش، بر اطوارش و بر احوالش ...

زنی که می چرخاند قامتش را تا تجسم کند نگاه دیگران را بر تن خود... غافل از آنکه بداند روزی این حجاب بر تن دیگری بوده است و امروز عاریه ای برتن وی...

عاریه ای که نزدیکترینهای تن یک آدم است، الیافهایش، رنگها و نقشهایش... روزی حجاب جسمی بوده اند و امروز در فقدان صاحب خود داغدار ...

امروز چمدانی در مقابل دیدگانم باز و با من حرف می زد... لباسهایی که گواه هزاران خاطره از یک انسان بود... لباسهایی که جزئی از حریم خصوصی شخصی است و اینک در حال تقسیم... بی صاحب، بی مدافع و غریبانه...

هرتکه اش به تکه ای ... و هرتکه ای به قسمتی از شهر، به خدمت آدمی، به قامت انسانی دیگر...

لباسی و کتی و  دامنی و شلواری و شالی و پیراهنی و کیفی و چکمه بلند بارانی و در نهایت چمدانی...

 

 

باعرض پوزش از دوستان گرامی به دلیل مشکلی پیش آمده تمامی نظرات ارسال شده رفرش شد...

   + علی اصغر فاریابی ; ٤:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱/۳
comment نظرات ()
علی اصغر فاریابی
نویسنده و کارگردان تلویزیون در عرصه مستند و فیلم کوتاه متولد 1360 از شهرقم.
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :