روی خط زندگی
دلنوشته ها، خاطرات و تجربیات یک زندگی در حال انجام

2روز

امشب شب چهارشنبه سوری بود... بزرگداشت آخرین چهارشنبه سال...

همه چیز در خیابانهای شهر شلوغمان قابل رویت بود، جز یک مراسم آئینی... نه خبری از "آتش" برافروخته ای و نه نشان از آدمهایی که بر روشنای آن خود را وصل به انرژی بیکران گرمابخشش نمایند...

نه آرامشی، نه سکوتی، نه نسیم گرم و هرم سوزانی ... تا پاک کنند، بسوزانند، آب کنند هرآنچه که منصوب به ناپاکیهاست ... صیقل دهند روحهایشان را از پلشتیها، از زشتیها... تا آماده حلول تحولی گردند، توبه کنند با آتشی که زبانه می کشد بردرونشان، ذوب کنند زنگار یک ساله روحشان ... تا جامه نو بپوشانند و بنشینند بر سرسفره عقد عیدانه و محرم شوند با ناموس فلک، هم حجله شوند با عروس هستی ... بانوی بهار... نماد زیبائیها...

امشب به عدد آدمهای شهرم نه هیزم بود، نه پاره های کوچک آتش رقصان...

امشب به عدد آدمهای شهرم، چکمه بود، دست بند بود، گاز اشک آور بود، در یک کلام "پلیس" بود...

مراسمی با چاشنی چوب، با ضمانت چماق!...

بو می کردند دهانها را، می گشتند جیبها را، می دیدند صندوق اتومبیلها را تا نظم برپا کنند، پیشگیری کنند از عصیان ، جلوگیری نمایند از نافرمانی ...

امشب شب چهارشنبه سوری بود... بزرگداشت آخرین چهارشنبه سال ... نه خبری از "آتش" بود، نه خبری از یک مراسم آئینی...

در جامعه ای که مدتهاست همه چیزش دست خوش تغییر است... آدابش، رسومش، فرهنگ و برنامه زندگیش...

اینجا در کلامی همه چیزش منطبق بر "اوباشی"  گریست..."ناسازگاری" و "بی بند و باری" ...

"عزایمان"، "عروسیمان"، "شادی" و "غممان"...

"عزاهایمان" با عربده های جنون آمیز... "عروس کشانمان" با نعره های مستانه دیوانه وار و آئینهایمان دست خوش یک تغییر اساسی، با اسامی سنتی و محتوای "من در آوردی"...

شادی هایمان چند ریسه چراغ رقصان و تعریف غممان در چند بیرق و یک علم و چندطبل توخالی!...

اوباشیگری، در یک استحاله فرهنگی!

و ... امشب شب چهارشنبه سوری بود... بزرگداشت آخرین چهارشنبه سال ... نه خبری از "آتش" بود، نه خبری از یک مراسم آئینی...

کارهایمان زیرسایه یک چوب بلند... تحت یک کنترل شدید امنیتی...

احوال شاگردان این "کلاس درس" تجدیدی! زیر "چوب انار" مبصری "کلاه برسر"، "نقاب برچشم" و "دست کش سیاه بر دست"، سامان گرفته است...تا نکند خدای ناکرده، مشق کناریمان را خط خطی کنیم، گوش دیگری را بکشیم، پا پله کنیم و سد نماییم آنسوی پای شاگرد خرفت کلاسمان را ، تا بخندیم براحوال زمین خورده نالانش باز...

اینجا همه چیزمان تصنعی است ... شادیهایمان تقویمی، غمهایمان مناسبتی است ...

اینجا هیچ چیزش درونی نیست، نه غمش، نه طربش، نه اندوهش و نه شادیش ...

دکمه ای که قرارداد شادمانی و اندوه ماست... ریسه چراغی که حضوری دائمی دارد در میدان اصلی یک شهر... روزی می درخشد و روزی تاریک... و این مردم شرطی شده گنگ با هر تغییر، هرهر می کنند و روزی هق هق ... روزی خط لبهایشان یک منحنی رو به بالا و روزی یک نیم دایره رو به پائین!

امشب شب چهارشنبه سوری بود ... بزرگداشت آخرین چهارشنبه سال ... نه خبری از "آتش" بود، نه خبری از یک مراسم آئینی...

نه آتشی، نه آواز خوش دف عارفانه ای یا دهل عاشقانه ای ... جز صدای مهیب چند ترقه که به ضمیمه آن چندناسزا، چند فحش حواله به روح پدر نوازنده آن می شد...

امشب شب چهارشنبه سوری بود... یک شب سرد، یک شب تاریک، یک شب بی نور...

   + علی اصغر فاریابی ; ٢:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٢۸
comment نظرات ()
علی اصغر فاریابی
نویسنده و کارگردان تلویزیون در عرصه مستند و فیلم کوتاه متولد 1360 از شهرقم.
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :