روی خط زندگی
دلنوشته ها، خاطرات و تجربیات یک زندگی در حال انجام

6 روز

سفر ماهی تنگ بلور...

تابحال تاملی نموده اید که این هزاران ماهی کوچک "سرخ نژاد تنگ بلور"! از کجا در این روزهای خاص نوروزی سر و کله شان به یکباره پیدا می شوند؟ ... هزاران جانی که نادیده گرفته می شوند در این بازار پررونق شهر، از جانی! دوهزار آغاز و در آخرعیدانه مان به چند جانی پانصد نیز نزول قیمت خواهندنمود... شاید کمی بیشتر یا شاید کمی کمتر...

تکنولوژی ساخت این موجود زیبا، بسیار رقت انگیز است...

هزاران جان که در حوضچه ای کوچک بر هم سوارند و در حال رشد... آرام ها بالغتر و چابک ترها به هوای جهیده و به قصد رهایی از آن اجتماع پرتراکم ، برلبه "استخرچه" ها می افتند و می میرند...

حوض به حوض و جای به جای در تغییر مکان...  

... و لحظه موعود فرا می رسد ... زمان سفر ... صیاد ته کش حوضچه ها را می کشد و آب آرام آرام پائین می رود و پائینتر...  آرام و بی دغدغه و خونسرد، راحت تر از گذشته با دستانی بی رحم تن نحیف ماهیان را مشت کرده، در لگنچه ای بزرگ تلمبار و آنان را به چنگ می آورد ... در میان این صیدهای مکرر، زیر چکمه های بلند صیادان چه بسیار تنها که با زمین عجین می شوند و نابود... بی توجه، بی اهمیت، بی آمار...

و همه چیز برای انتقال آماده است ... کیسه ها پر از ماهی های کوچک گلی است... کپسول هوایی اکسیژن لازم را می دمد در کالبد یک کیسه پرتراکم، برای تنفس هزاران ماهی قرمز همسفر با یکدیگر... سفری که بسیاری از آنان از انجامش باز مانده اند... زیر چکمه های مرگ، روی لبه سرد استخر... بی توجه، بی اهمیت، بی آمار... در انتظار ورود به اجتماعی بزرگ... یک جامعه انسانی ... یک محفل شهری ...

درب کیسه پلاستیکی به سختی بسته می شود... با فشار هوایی بسیار، با ماهیانی متراکم...

اینجا بازار عمده فروشان ماهی های سرخ سفره های هفت سین است... پایانه مبداء ورود ماهیهای عیدانه آدمها ...

کیسه ها باز می شوند و باز و باری دیگر تخلیه... و در این حین عده ای باز می میرند... زیر دست و پای آدمها ... بی توجه، بی اهمیت، بی آمار...

خریداران، فروشندگان مغازه های شهری، دستفروشان خیابانی و عمده خران توزیع کننده مناطق چندگانه شهری! سر و کله شان بالاخره پیدامی شوند...

عید نزدیک است... کیسه های کوچک آغشته و مالامال ماهی های قرمز سفره های هفت سین است که راهی مغازه ها می شوند...

سفری دیگر به بازار عیدانه آدمی زاد... و اینک در چهارچوبه یک آکواریوم بزرگ نسبتاً زیبا... صدها ماهی در جلوی دکانی، در مقابل دیدگان مردمی قرار خواهدگرفت... در یک بسته حقوق مندانه!... در تنگی زیبا و آکواریومی بزرگ... جایشان فراخ است و آبشان پاک...

آفتاب گونه هایشان را، صورت نحیفشان را سرخ می کند... تا زیبا در نظر آیند و بزک شوند، صورت رنج کشیده نحیفشان ... تا خریده شوند... پول شوند... نقد شوند... خواسته شوند، باتوجه، با اهمیت و باآمار...

رهگذری از ره می گذرد... دوان دوان کنار شیشه بزرگ ماهیها می آید و یکی را انتخاب... از میان دهها جان که آرام و بی خیال آرام به این سوی و آن سوی قدم می گذارد... یکی را نشان می دهد...

یکی که دیگر عادت کرده است به انتخاب... بدون واکنشی جدی تسلیم است... تقدیم می شود... او عرضه می شود... و جدا می شود از جامعه اش... از همسفرانش و تنها می شود و یکی از آنان کم... و می رود برای شادی مهترش... بی توجه، بی اهمیت، بی آمار ...

"ماهی تنگ بلور" در خانه مردی است ... در خانه زنی و کودکی شیطان... می چرخد، یکه و تنها ... در جایی با یک حریم شخصی بزرگ... در تنگی بلور، در جایی بزک کرده، در آبی صاف و انحنایی صیقل خورده... جایی برای دیده شدن... برای رقصیدن، برای نمایش دادن... برای طنازی... یک "استیج" ... یک مکان "دنس"...

صورتکی کج و معوج می شود، در آنسوی تنگ بلور، در چشمان ماهی هراسان محصور در آب... و او می ترسد از این همه نزدیکی، از این همه تماشا، که با ولع تنها به او چشم می دوزد... و نگاه آدمی که تنها به او خلاصه می شود و با دیگری تقسیم نمی گردد... چرا که او تنهاست...  و او می رود تا برهاند خود را از کانون خطر... برای یافتن راه فراری... در این گردونه مدون بر حول محور پرگاری... و راه فراری نمی یابد جز چرخیدن به دور خود... در مکانی محصور... در زمینی از جنس تنگ بلور...

باید بچرخد، شناکردن را بازی کند... تا نمایش دهد زندگی کردن را...  و بخنداند آدمی را از پس آن تنگ بلور ... و رقص بنمایاند جهدش را ... آخرین جانهایش را ... بی توجه، بی اهمیت و بی آمار... از نگاه آدمها ...

و این پرده آخر این ماجراست ... هه جا تاریک است... روزهاست که دیگر کسی او را نمی پاید، سبزه زرد کنارش بلندتر شده است از روزهای پیش در ذهنش... بی هرس، بی آرایش و آشفته...

تنگ بلورش تیره به آب خاکستری پرمدفوع است... ها می کند با لبهای فراخ و چشمان از حدقه در آمده، بر شیشه کثیف تنگ بلور... تا آدمی بیابد...تا تمنایی بکند تا هوایی بیابد...

ولی هیچ ... خانه ای بی آدم... چراغهایی خاموش ... همه رفته اند و او تنها... بی توجه، بی اهمیت، بی آمار...

... و این سرگذشت محتوم ماهی قرمز شادی بخش "سفره پرسین" عیدانه ماست...

و البته پایان سفر او نیز برایم آشناست... در چاه فاضلابی، سطل زباله ای، سنگ فرش خیابانی ... این پایان سفر ماهی تنگ بلور خانه ماست...

   + علی اصغر فاریابی ; ٢:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٢٤
comment نظرات ()
علی اصغر فاریابی
نویسنده و کارگردان تلویزیون در عرصه مستند و فیلم کوتاه متولد 1360 از شهرقم.
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :