روی خط زندگی
دلنوشته ها، خاطرات و تجربیات یک زندگی در حال انجام

بر بال فرشته ای بنام مادر!

 

تقدیم به همه مادران عزیز هستی بخش!... و تقدیم به همسر عزیزم فاطمه! و فرشته کوچکی که چشم به راهش هستیم "مهرسا"

 

پرده اول

همه جا تاریک... هیچ نه می شنوی و نه می بینی... صدایی گنگ در پس زمینه واپسین دقایق یک خواب... خواب و سکوت و سیاهی ...

چشمانت گرم یک خواب طولانی است، در رویایی تکراری از یک محفظه گرم و آرام ...

... و درد... حسی مافوق تصور یک سلسله اعصاب تازه شکل گرفته ... بالاترین درجه تحمل یک آستانه تحمل نوپا... به یکباره تک تک جوارحت را در خود می فشارد و تو را درمی نوردد... حسی فراتر از حدی قابل تصور... یک درد عمیق ... حسی ناآشنا...

و کودک می گرید ...

 

پرده دوم

تولد... لحظه ای برای زندگی، زمانی برای زیستن...

می گریی!... گریستن تنها واکنش تو به این انقلاب بی شرمانه است... یک سقوط ناگهانی ... یک کودتای غافلگیرانه ...

همه را از تو گرفتند و تو نیز در معرض خطری... جفتت را، سقف بالای سرت را و کیسه آبت را، پناهگاهت را غصب کردند و خانه ات را ویران نمودند و اینک در محیطی ناامن و ناآشنا بردستان یک غریبه... کیسه آبت، جفت همنشینت و خانه و سقف بالای سرت، تمام داشته ها و دلخوشی ات را نابود و تنی بی جان -کمی آنسوی- نقش بر یک تخت سرد و بی روح جای مانده است... کالبدی که از او هبوط کرده ای برروی یک فضای غریبه ... یک اتمسفر پرفشار، یک مکان پرخطر...

وای خدا!... چه خواب سنگین و شیرینی، چه جای گرم و آرامی ... من همینک در کجایم؟!

و صدای گریه کودک ...

 

پرده سوم

سری در کنار سری دیگر می روید... سرها سرک می کشند از بالای یک سرکوچک... هرم نفسهایشان مرا آزار می دهد... با چشمهایی گرد و دندانهایی براق... آنها مرا می پایند، با صداهایی مبهم و نگاههایی مرموز، باولع! همچو گربه نابکاری برسر تنگ یک ماهی قرمز بلور...

کز کرده ام و هراسان!... بغضم می ترکد ... خدایا اینان از جان کم فروغم! از آتش کم رمق وجودم، در این باد و هوای طوفانی، چه می خواهند؟!

... و همه بر گریه ام می خندند!...

و صدای گریه کودک ...

 

پرده آخر

گرمایی مطبوع و صدای یک ضربان قلب آشنا... چقدر این نوا را دوست می دارم... چقدر این دما برای من آشناست...

آخر خدایم! صدایم را شنیدی و فرشته ای بر من نازل کردی؟... خدایا! او را از ازل می شناسم، فطرتم! غریزه ام مرا تسلیم آغوشش نموده است، آرام!

پس از یک درد طولانی و یک استرس طاقت فرسا... پس از ترشح ساعتی "آدرنالین" وجودم یکپارچه غرق در دریایی "مورفین" شده است!... این اولین کرختی عمرم... اولین حس لذت و ارضاست!... آرام برروی یک ابر نرم و گرم لذت بخش... در جزیره ای امن در دستان فرشته ای مهربان، در امواج آرام یک دریای پرمهر و حرکتی بر محور افق آرام...

خدایا از اینکه صدایم را شنیدی از تو شکرگذارم ... با چشمان بسته حضورش را و گرمای وجودش را و صدای ضربان قلبش را حس می نمایم...

می مکم، شیره وجودش را تا فارغ از فرونشاندن حسی به نام گرسنگی، عطش سیری ناپذیرم را سیراب کنم... عطش حس کردن یک حامی، حس خوب فرشته ای محافظ، فرشته ای که دو بالش را چتر بر تن نحیفم کرده و الواری شده بر دریایی مواج و طوفانی، رشته طنابی بر یک پرتگاه عمیق و شکافی طولانی...

تنها آشنایم در میان این خیل غریبه... تنها صدایی که از ازل با نوایش شکل گرفته و با طنینش رقصیده ام ...

صدای دلربای مادر! کانونی گرم و امن، آغوش والاترین فرشته جهانم ... مادر!

مادرم دوستت دارم!...

   + علی اصغر فاریابی ; ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٩
comment نظرات ()
علی اصغر فاریابی
نویسنده و کارگردان تلویزیون در عرصه مستند و فیلم کوتاه متولد 1360 از شهرقم.
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :