روی خط زندگی
دلنوشته ها، خاطرات و تجربیات یک زندگی در حال انجام
نویسنده: علی اصغر فاریابی - ۱۳٩٦/٧/۱٢

 

 سلام بر دوستان و عزیزان و سروران گرامی:

سالهاست که اینجانب در صدد آن هستم که مطالب و نوشته های خود را از میان آثار فیلم های مستند، خاطرات و دست نوشته هایم در این محیط سالم، زیبا و آرامش بخش جهت اشتراک با تمامی عزیزانی که بر سر این بنده منت می نهند و آن را مطالعه می فرمایند قرار دهم... این اتفاق هم اینک افتاد و من قابل آن دانسته شدم که در این وبگاه باطراوت حضور یابم ... امیدوارم که از نظرات با ارزش خود اینجانب را مستفیض نمایید.

.........................................................................................................................

نویسنده: علی اصغر فاریابی - ۱۳٩٤/۱۱/٢۳

به اطلاع دوستان بسیار عزیزم می رسانم، سروران عزیز می توانند جهت پیگیری مطالب اینجانب بصورت مستمر به صفحه اینستاگرام اینجانب مراجعه کنند... شاد و پاینده باشید.

 ali_faryabii : intsta

https://telegram.me/alifaryabi

نویسنده: علی اصغر فاریابی - ۱۳٩٤/٩/۱٥

 

 

از پس نقاب صورتم طلوع کردم...آدمهای شهر، مرا ببینید... من یکی بودم مثل شما... یکی که هرصبح از کنارم خونسرد و بی تفاوت گذشتید، امروز از کنارتان خواهم  گذشت... سرد و سنگی!

وقتی سلاحم را از نیام بر می کشم، یعنی صدای قبضه شمشیر و برق تیغ در دستم از نهیب فریادهای سربه نیست شده جامعه کوفتی تان بلندتر است.

مرا ببین ...

سربلند کن و با چشمان مضطربت قدرت مرا باز انکار کن!... باز!...

تمنای زندگی، تو را عاجز و مرا قادر... تورا بی دفاع و مرا آرام کرده است... چون دیروز تو...

من پشت سرت ایستاده ام... من و تو تنها... تیغ در دست من و بند بر دست تو... بهترین جای دنیا برای دیده شدن هردو ماست!

بیاد آور در این واپسین، روزی که از دستان جامعه ام، سرزمینت گریختم... توانستم!... اما تو راهی و نایی و پایی و صدایی برای رهایی نخواهی داشت...

من یک بازیگرم ... هالیوود زندگی ام اینجاست! ... من آرتیست پرده امروز سینماهای دنیای خود، یا دنیای تو...بی نقاب، نقش و حرفه و عقیده ام جزئی از یک بازی میلیون دلاری بر سینماها جای گرفته است ...

من عروسکی ام  که طنابش را برگردن گرداننده اش حلق آویز خواهدکرد...

همزادپنداری چه واژه پوچی!...

مام وطن مرا بر سرراه گذارد... بر دو راهی یک راه شیب دار... کالکسه ای که باشتاب گذشت و به دیوار خورد... و من کودکی که مادر هرزه اش را در بند خواهدکشید و برادرانش را خواهدکشت...

لباسم سیاه، پرچمم سیاه و افکارم سپید است ... یک تناقض آشکار... یک گذشته سیاه و یک آینده روشن...

من بیگانه ام!... بیگانه ای از میانتان سر برآورده... جنینی که دیگر آدم شده است... ناف بریده... شریان حیاتم، قطع و من خون دریغ شده ام را از رگهایتان دریغ خواهم کرد...

من یک داعشی ام!

 

 

 

نویسنده: علی اصغر فاریابی - ۱۳٩٤/٧/٤

 

 و باز ... یک حرف همیشگی ...

و باز ... یک عادت سرد ... و باز تسلیت!

برای آنانی که زیر دست و پای هوای آدمها، راه هوایشان بسته شد ...

 

 

 

 

نویسنده: علی اصغر فاریابی - ۱۳٩٤/٦/٢۱

اینجا حرم امن الهی!

طوفان که بیاید دیگر فرقی میان جزایر "پاتایای لختیها" و "کورن لادینها" و "مکه مکرمه" و "مدینه منوره" بادینها نمی گذارد...

طوفان که بیاید جاذبه ها تقلیل و دافعه ها تحکیم... سازه ها، کوچک و طبیعت بزرگ، انسانها الکن و حریم ها ناامن، زندگی ها بی ارزش، فله ای و گورها دسته جمعی، جانها بی عدد و آمار تلفات، عمومی خواهدشد...

می کند و می برد، هرآنچه برروی زمین سستش استوار کرده اند، دکه های فروش دین، بت کده های تزویر و دروغ... ساز و برگ های زاییده آدمهای بندانگشتی اش را..

اینجا حرم امن الهی!

کابلها، چراغها، دکلها، فن ها..منوره می کنند، تقدس می بخشند صحن و مناره و گلدسته و طاقدیسهایش را...

خلقی که حس بندگی خدا را خلق، ایمان آدمها را مهندسی و اعتقاداتشان را معامله می کنند...

راست می گردانند، صف می کنند، نوبت می زنند، رزرو می کنند ملاقات با جناب بت بزرگ، لات و منات و عزی... پول و شرف و آبرو می ستانند و خاطره ملاقات با خدا می سازند... سنگ می زنند از سرزمین شیطان بر شیطان ... تا مهیا شود آذوقه جنگ و نفاق و نسل کشی... سوخت سوختن زندگی آدمها ...

 

اینجا حرم امن الهی!

حالا چه فرقی می کند که کجا بلا بیاید... هزاران سال طوفانی از جنس شن و حال چیزی... سیلی که می شوید و برد آلودگیها... سیاهی معماری مهندسی شده مغز اقتصادی بشر شکم باره ... دکلهای اعتقاد ساز برافراشته بر مغز آدمی... ابابیلی که می تازد بر سپاه جهل و عداوت ابرهه... فرود می آورد نشانه هایش بر فرق ساده لوحان دین زده...

اینجا حرم امن الهی!

و این یک نشانه است ... نشانه برای او که بفهمد آسمان خدا یک رنگ دارد... بر فراز این زمین نه چندان پهناور، برگستره خاک آدمها...

تا پایان پذیرد جهل مستمر... گمراهی تاریخی "بانیان منار"... جرثقیل های ایمان ساز... کابلهای برق و "دکلهای نوری" معنویت ساز ... آنها که خدا را اینجا و آنجایی می کنند و مرغ همسایه شان را از ظن خویش غاز...

و این بتکده از ثروت بت هایش بمب می خرد، موشک استخراج می کند و نفاق برپا و خشونت برداشت...

آنجا دیگر حرم امن الهی نیست...

نویسنده: علی اصغر فاریابی - ۱۳٩٤/٦/۱٩

امروز دختر یکسال و چندماهه ام صدایم می کرد..

        : بابا!

گفتم: جانم؟!

باز گفت: بابا!

گفتم: بگو عزیزم!

گفت : باب با!

گفتم: عزیزم چی می خواهی!

و او اتفاقاً هیچ نمی خواست ... او فقط صدا می زد...

تازه فهمیدم آدمها وقتی بزرگ می شوند نیازهایشان پشت اذکارشان پنهان می شود... این مطلوب است که قربانی نیاز طالب است و معبود در راستای منافع عبد...

نویسنده: علی اصغر فاریابی - ۱۳٩٤/٢/٢٩

در این نبودنها، چه اتفاق، چه حادثه، چه جنایت، چه لبخند و چه اشک که  بر دل تاریخمان روا نگشته است.

زدند و بردند و کشتند و غارت کردند... ناموس خدا را سر زدند و بر یکی تاختند و دیگری را فروختند... به سکه ای و درهمی و هوایی ... خانه ای را غصب کردند و زمینی را پست و زمانی را نحس... و البته ما آدمها را خر فرض کردند...

چقدر دلم تنگ نوشتن است...

آدمی گاهی تصور خواهدکرد از کجا بگوید، از چه بنویسد، از چه شروع کند و به چه ختم کند...

و ختم پایان کار دنیوی ماست...

دوست دارم بنویسم... اینبار تنها برای خودم، برای آنی که آنم متصل به اوست، آنی که همراه اول من در ضمیر او و خواست من در اراده او نهفته است...

و باز ...چقدر دلم تنگ نوشتن است...

نویسنده: علی اصغر فاریابی - ۱۳٩۳/۱۱/۱٦

دخترکی در برنامه موسوم به پلاک 1 شبکه 1، به مناسبت ایام پیروزی انقلاب اسلامی اظهارنظر  می فرمود.

قسمتی از افاضات ایشان به تعبیر اینجانب مربوط می شد به کتمان هرگونه دستاوردی ار رژیم گذشته... رژیمی که به گفته وی جز عصیان و خرابی برای آدمهای زمانش رهیافت دیگری نداشته و شاه خائنی که بسیار ثروت مملکت خویش را چپاول و کارنامه سیاهش بدون هیچ بهره و نقطه ای سپید به دست تاریخ سپرده شده است...

با ادای جملاتی که تاریخی را به سخره و آدمهای زیادی را نادیده و کوششهای توده ای را در دل حکومت کشور بزرگی چون ایران نادیده می انگارد. و تریبونی که براحتی در شبکه های ملی مان دست به دست می شود، این بار بدون ممیزی، بدون فیلتر، بدون سانسور ...

چه راحت صندلی قضا گذارده و محکمه قضاوت در هر "پیاده راهی" برگزار و در این خلال چه بسیار حکمهای عوامانه ای صادر...

"سیاه نمایی صرف" شیوه رفتاری که نه تنها محدود به دوره خاصی از زندگیمان نمی شود، بلکه همه نسلها را به گونه ای "مبتلا به" خویش خواهدنمود... یک پدیده اجتماعی نامیمون و یک ناهنجاری رفتاری فراگیر...

... و اینگونه چه بسا که این سونامی قدرناشناسی و عادت به قضاوتهای بیجا و ناجوانمردانه، به گذشته های دور بسنده نخواهدکرد و دامان دولتمردان این زمانی را نیز لکه دار به حضور وی خواهدنمود...

تیغه دو دمی که دسته خود را نیز بزودی خواهدبرید ... به گونه ای که هر از چندگاه در صدق و صحت کامل خدمات سیستم حاکمه حکومت فعلی نیز پس از هرمقطع سیاسی و پس از هردولت جدید شک، خدماتش کتمان، پس از دولتی دولت قبلی منفور، زحماتش نادیده و تلاشش بی دستاورد، آدمهایش فاسد، روش و مرامش منحرف، عملکردش مردود تلقی خواهدشد...

به گونه ای که تصور حضور دولتمردان قبلی در صحنه های سیاسی بعدی، در اثر تخریب بی حد و حصر آنان در اذهان عمومی اصولاً غیرممکن جلوه می نماید.

در این چرخه مکرر و تصویر خیانت دائمی و مستمر، دیگر چه انتظار به اصلاح قضاوتهای ناروای تاریخهای دور... نسلهای قبل و زمانهای بعید... که ملاک حال فعلی افراد منوط شده است به حال فعلی خویش تا عدالت عقلانی افکار عمومیشان...

ای کاش کمی بهره گیرد انصاف به بهره هوشی مان، تا خوب در کنار بد و بد در کنار خوب، هر دو دیده شود، هردو گفته شود...و آمرزشی نثار آدمی نماییم که گامی و قدمی در راهی کوشیده و جهد و طریقی پیموده تا آیندگان نیز به یمن این فرهنگ، به شکرانه این نعمت، طلب مغفرت نمایند برای ما آدمهایی که قبل از ایشان زیسته و پیش از آنان زندگی نموده ایم... مایی که گامهایمان -به مانند گذشتگانمان- به یقین خالی از لغزش و میل به بیراهه نبوده است...

آری... اینگونه است که مصلحت ایجاب می کند تا برای آرامش و شادی روح خودمان نیز که شده، زبان دشنام به متانت ببندیم تا از گزند یاوه های آیندگانمان در قبال خود در امان مانیم...

 

نویسنده: علی اصغر فاریابی - ۱۳٩۳/۱۱/٤

نویسنده: علی اصغر فاریابی - ۱۳٩۳/٥/۱٦

 امیرپارسا پس از مدتی سکوت گفت:

-          باباعلی اینها چرا بچه دوست ندارن؟

گفتم : کیا رو می گی باباجون؟

گفت: اونا

گفتم: چطور؟ شما از کجا می دونی بچه دوست ندارن؟

گفت: آخه، آخه...(آب دهانش را قورت داد) می دونی، می دونی... تو این سبدا بچه ندارن که!

منظور امیرجان سبد چرخدار فروشگاه موادغذایی بود، در حالیکه خود در یکی از آنها نشسته بود و در راهروهای پراز کالای فروشگاه گشت و گذار می کرد...

گفتم: خوب بابایی بچه هاشون خونست حتماً...

گفت: چرا؟

گفتم: خوب دیگه، چرا نداره!... (بنظر شما چی باید می گفتم؟)

(در حالیکه داشت با یک شامپو بچه گانه خرسی در درون سبد مواد غذایی بازی می کرد، گفت:)

-           یعنی تو خونه تهناس نی نیشون؟ چرا تهنا میزارن بچه شونو؟...

گفتم: نه بابا، حالا یه چیزی گفتم... نی نی کوچولوها رو که تو خونه تنها نمیزارن...

(و تیر آخر رو پس از لحظاتی انگار مچ من را گرفته باشد، آقاامیر رها کرد)

-          دیدی گفتم ... باباعلی دیدی... دیدی.. (آب دهانش رو باز هم قورت داد و انگاری یک کشف علمی کرده باشد)

دیدی گفتم مردم! بچه دوست ندارن! ... اگه تو خونه نیس، اینجا نیس پس کجاست؟

نویسنده: علی اصغر فاریابی - ۱۳٩۳/٤/۱٧

آی خدا! بعید است که در آن بالاها به این کوتوله های ناقص الخلقه  که غرق در دغدغه و مشکلاتشان، کوه می سازند و دره می کاوند و راه می طلبند، نگاهی می کنی، جدی شان گیری!

 لشکر مورچگانی که سر و پا و دست یکدیگر را گاز می گیرند، می کنند، می برند، حمله می کنند و در آخر فراری می شوند...

از آن بالاهاست که راعش و داعش و مالش و فاحش و زایش و خواهش و عایش، سایش و کاهش و جاهش و جایش و ... هرچه بروزن این کلمات بی ارتباط و بی اعتبار باشد از درجه اعتنایت ظاهراً خارج است...

آی خدا!... کمدی الهی ات را خوانده ای؟ جوابت هرچه باشد به تصورم قبل از آن، تو براریکه ات بی اعتنا، در حال نظاره کمدی خلق خود، به استراحت مشغولی!... صحنه هایی در پس پرده های تاریک و بی نور، تماشاگرانی که خود بازیگر این سیاهچاله پرنشیمن و پرهیاهویند...

جان خدا چقدر از این نمایش مضحک می خندی و ما را نهیب می زنی تا خلقت، خود را تا این میزان براین خاک بی وسعت پرارزش فرض نماید؟!

سرت به کاری دیگر و ما را به هوایی دیگر رها، به تائید گاهی سری می تکانی تا بگوییم ای خدا حواست به ما هست... یا الهی انظرنی!

دمت گرم ای خواهر، برادر، پدر یا مادر مقدس جهانیان!...

هرچه هستی خوب ما را برسر این کارزار بر لب تیغ و بمب و انتحار و تباهی آرام رها کرده، در این جمع تفریق، ضرب بر گناهان عوامانه مان، چوب خدایی ات را گسترانیده، در نقش معلمی سخت گیر حواست به قسط و زن و دیار و روزمره ات در دیگرسوی این دنیای انسانی گرم است!...

آی خداجان بخند!... برزیر نقاب تاسف!... در زیر پوست یک خدای جدی، یک اله مسئولیت پذیر!...

آدمها پیوسته در این تاریخ های تکراری له می شوند، زیرچکمه جنگ، خودخواهی و آتش جنگ بشرهای بی رحم دیگر...

کودکان این طفل کهنسال نابالغ تر از پدرانشان، در گورهای دست جمعی بی آمار چال می شوند و تو به نظاره، سری تکان می دهی به تاسف، لبی می جنبانی به تاثر... چشمانت را می بندی و به چک هایت، سفته های در بانکت، چشم می دوزی و ناگاه با صدای یک بمب مهیب، یک کمربند انفجاری، یک گلوله بزرگ و در پی یک آوار دیگر، به خود می آیی تا آمار جدیدترین کشتگانش را آپدیت کنی، تا مگر حساب خدائیت کسری نیاورد، نظمش بی نظم نشود، دفترت خط خطی به اصلاح آمار غلط نگردد... سرشماری کنی و "تکه های مثله شان" را واکاوی...

به کدام گناه، به کدام نوشت نامه، سرنوشت مستضعفی زیر یک ماشین انتحار "جنگ دین مدارانه ای" سوزانده می شود و به چه حقی تو آرام در نظاره نابودی نسل و ناموست، روحت، روان دمیده ات براین فرش خاکی به سکوت، آرام در حال نظاره سجده فرشتگان در عیشی، در جبروتی، در عرشت نشسته ای آرام؟!... ای خدا!

آی خدا!... با تو ام!

دور و برم را دیده ای، عینکت را بردار و تنها - به نقد - فقط حول این نقطه،  اینجا را ببین!...

توجهت بر گرد پرگار این شعاع محدود کافیست، تا ببینی مردمان هم عهدم چه ها می شوند، ماضی می شوند و ماضی ها بعید!... کاری بکن برای یک دست جنباندن، برای یک ضرب العجل، برای یک گزینه خاص برروی میز خدائیت... که در غربم آتش، در شرقم دود ، در شمالم سلطه و در جنوبم ریاست... یک ریای مبتنی برریاست حاکم است...

وای که چقدر کافر شده ام امشب، یک مهدورالدم باعیار... امشب یک کافر تمام عیارم...

صاعقه ای برمرکز این پرگار، برفرق سر این بنده ناقصت، در این پاسی نمانده از شب فرودآر، تا دهان بنده ای ناسزاگو، به رسم قلدران دولت پیشه ات مهرشود و مومش برقطره اشک آتش شمع وجودش خاموش...

خدایا! ... امشب صدایم بلند است... طلبکارم از تو... طلب کارم از خدایی که برسرش امشب فریاد می کشم ... تا تنها  کمی به خودبیاید، تاغیرت خدائیش بجوشد! کاری کند براین فرزندخوانده ناخوانده زمینی اش !... انسانش، بنده رهاشده اش ... در بندش!

-          امشب طلب دارم از تو خدا... سرت را برگردان و هان! بگو...

بگو بنده ام... عزیزم! چشم... هوا تاریک است و همه در خواب... آفتاب پایان مهلت شب زمینیان است...

برو و آرام در بستری به امید صبح دل انگیز تابستانه ات بخواب... تافردا که نازل شوم برزمین و راست کنم کجی های کوچه های پرپیچ گنداب زده استضعاف مخلوقاتم را...

عزیز بنده ام با تو ام! هوا تاریک است... چشمانت را ببند و هیچ نگو... برو و دیگر بر روی تشک نرمت، زیر لحاف گرمت، زیر سقف مستحکم خانه ات، در کنار دلدار، در جوار طفلان خود بخواب و هیچ برزبان نران تا صبح...

-          بله چشم... خدایم کاری؟

-          شبت خوش ...

-          خوابهای خوب ببینی... خدایم بوس!

نویسنده: علی اصغر فاریابی - ۱۳٩۳/٤/۱٥

امروز مشغول بازی با تبلت آقاامیرپارسا بودم... یک بازی جالب که البته نمونه بومی اش را شخصیت اندفعه کارتونی شده"کلاه قرمزی" برعهده دارد و البته بازی مورد اشاره ام این نسخه ارجینال فرنگی اش است به نام Subway Surfers...


بازی جالبیست... مرحله به مرحله ، لحظه به لحظه، هرچه زمان بازی می گذرد بایستی سرعت عمل و دقت بیشتری داشته باشی تا این "کودک فراری ایستگاه راه آهن" گرفتار پلیس تعقیب کننده و البته سمج خود نشود...

می دود، می پرد، سر می خورد، هرکار می کند تا گیم آور نشود، تاجائی که بعنوان پیش برنده او متعجب می شوی از توانائی در عکس العملهای آنی و بموقع و البته سریع خود...

چپ می روی، راست می روی ولی یکدفعه ...  ای وای! ... ببین به ناگاه بین دو قطار گیر کرده ای و فکر می کنی که ای بابا!... اینجا که غیر از این راه، گزینه دیگری نداشت برای فرار... ولی کمی تامل به تو می گوید که : نه! راهت را از کمی جلوتر براثر فهم نادرست از روال بازی بد انتخاب کرده ای! تا بدین جا به این بن بست گرفتاری!... از ادامه مسیرت وا مانده ای و جامانده ای...

امروز زمانیکه مشغول بازی با تبلت آقاامیرپارسا بودم به نتیجه ای جالب توجه دست یافتم...

جالب است که این بازی توست و عامداً به گونه ای طراحی شده  تا تو را در کام ناکامی مسلم قرار دهد، اما باز بن بست ندارد...

این توانائی ماست که در سیر مراحل باید تقویت شود، رشد کند تا ما را از مرحله ای به مرحله ای دیگر عبور دهد و این راز "انسانیت و کمال" است...

سازنده یک گیم، یک بازی رایانه ای هیچگاه بن بست نمی آفریند...

 یک گیمر به سازنده یک بازی ایمان دارد... اعتقاد دارد که برای هر مرحله از آن راهی در پیش پایش خواهدگذاشت، حتی اگر انتخابش دشوار باشد، راهی که زحمت طی طریقش او را محک زند، آزمایش کند، توانائی اش را به رخ همگان کشد، تمیز دهد از دیگران، دست چین کند برترین ها را، ستاره دهد مجاهدان آن را ...

این سازنده و خالق است، همان کسی که راه می آفریند و مسیر رهرو را دشوار می سازد تا قدرت وی را در سیرمراحل پیچیده و متعالی تر محک زند... و این قاعده بازی، روال زندگی است...

این قدرت تصمیم اشتباه، عکس العمل عجولانه و قدرت فکری پائین انسان، رهرو، گیمر، اویی که طی طریق می کند برای خود بن بست می آفریند، شکست می سازد، گیم آور می کند خودش را...

امروز راز یک بازی خوب در میدان زندگی را از قرارگرفتن در یک گیم به ظاهر بی ارزش فراگرفتم...

این زندگی با تمام فراز و نشیبهایش، با تمام پیچیدگیها و قواعد و قوانین دشوارش "بن بست" ندارد!...

خالق بزرگ بازی هستی ما برای هر مسیری دشوار، پیشرویمان "راه" ساخته است، آزمایشی از "آسان به دشوار" و البته بی بن بست که میزان پیشرفت و تفاوتمان با یکدیگر، بستگی به حال و احوال، توانائی ها، ظرفیت و نبوغمان خواهدداشت...

و این گیمرهای کوچک... در چشمان این آدمهای بعضاً نحیف چشم از کاسه در آمده "ایمان" جاریست...

ایمان به عقل برتری که هیچگاه گیمش را عبث و بیهوده نمی آفریند... ایمان به شعور مافوق شرایط یک بازی... قدرت مطلق طراحی یک عاقل برای ارتقاء به مرحله ای بالاتر از آنچه که در آن می دود، زندگی می کند...

درود بر ایمان گیمرهای قرتی... آنانی که شکست خود در مرحله ای از بازی را تنها در ضعف توانائی، عکس العمل و قدرت و تجربه و نبوغ عقلی خود جستجو می کنند تا نقص در طراحی طراح و مقدر و خالق گیم خود...

آنانی که دوباره بازی می کنند به امید راهی نو، به امید توانائی بیشتر، تجربه ای بهتر برای گذر از مرحله ای به مرحله بالاتر...

نویسنده: علی اصغر فاریابی - ۱۳٩۳/۳/٢۸

در این سوی دنیای دور از واقعیت قابل فهم و درک او، ما در انتظار وی، آماده، امیدوار و البته شادمان از حضورش لحظه شماری کردیم...

او هیچگاه نمی دانست بی اطلاع از آخرین دقایق واپسین سوق به دنیایی بزرگ، در گذر از دنیایی به دنیای دیگر، آرام و غافل، دلخوش محفظه ای تنگ و تاریک، بی اطلاع و منفعل، معلق در یک زندگی حداقلی انسانی است...

نور، رنگ و هوا... اتمسفر اجتماع بی مرز انسانی... واقعیتهای بیرونی ای که او از وجودشان بی اطلاع و جهان در این استمرار روزمره اش، هزاران نفر را هرروزه بدین گونه ترانسفر این جابجائی بزرگ می گرداند...

آگاهی  و بی اطلاعی... واقعیاتی که در مقاطع مختلف زندگی ما انسانها، میزبانانشان تعویض خواهندشد... در پس هر دنیایی، در زمان هر جابجائی، هرسفری...

روزی کودکی در رحم و روزی این مائیم در سراشیبی مرگ... هردو غفلتمان از ماهیت دنیای فرارویمان زمینه اضطراب و پریشانی، امتناع و تمرد و عصیانمان را فراهم خواهدساخت...

این مای شادمان و این اوی غمگین... شادمانی از وجود دنیای واپسین و جذاب برای آدمهای این سوی و غمگینی از یک انقلاب، جابجائی، خشنود از ظلمت دنیای پیرامونی خود، در آستانه سفری بزرگ برای آدمهای آنسوی... انسانی و جنینی بی پناه که توان جلوگیری از بروز سرنوشت محتومش را در وقوع قطع شریان عادات و اطوار روزانه اش نخواهدداشت... خداحافظی برای پایان یافتن دلبستگی های مادی قابل فهم و عجین شده اش...

و این ما بودیم که آگاه از زمان محتوم هجرت و سفر مسافر کوچکمان، عزیمت قریب الوقوعش را پیش بینی و آماده سازی برای این انتقال را اسباب تراشیده و البته او از این جریان ناآگاه...

غافل از این عزیمت پرقیل و قال، بسنده و دلخوش به حداقلها، گذر از تنگناها و خوشبخت از شرایط موجود خویش در اثر بی اطلاعی از دنیای پیش رویش، قانع به شرایط موجود خویش روز را شب و شب را روز می خواند...

و تولد ... آنگاه که مهرسایم چشمانش را به این دنیا گشود...

در آن لحظه که مسافرکوچکم، از دنیای کوچک خویش بدین فضای عظیم رخت عزیمت بست و هزاران مسافر کوچک دیگر نیز هم قطار او و به موازات یکدیگر، قامتشان در دستان آدمهای پیش رویشان دست به دست شد،آنسوی این چرخه هستی بخش نیز، خیل آدمهایی که از پس این دنیای بزرگ و این رحم بزرگ اجتماع انسانی، به سوی سرایی دیگر رخت عزیمت بستند...

لحظه شماری برای ورود آدمهایی که شاید در آن سوی نیز، عده ای به انتظار عزیمت قریب الوقوعشان در تدارک ورود و برای حضور شادی بخششان دست می کوبیدند و همچون ما به واقعیتی آگاه و ما از حضور جهان بزرگشان بی اطلاع...

ناآگاه از دنیایی بزرگ که ذهن مان با قبر مادی تاریک و تنگی ظاهری،  شرطی شده است و ما را از اصل این انتقال بزرگ و تولدی دوباره غافل نموده است... دنیایی که در نتیجه ذهنیات عوامانه ما از واقعیت محتومی بنام مرگ، دنیایی بس بزرگ، پرنور و پرجبروت را در قهقهرا سیاهچاله های ذهنیمان سقوط داده است...

دنیایی دیگر که لایق بشر، همان مخلوق ارشد خداوندگار بزرگ جهانیان، برازنده قامت او دوخته شده است و او بی اطلاع...

تولد و مرگ، واژگان قراردادی که شاید هردو در معنا در یک ریشه مشتق یکدیگرند...

انتقالی از سرایی به سرای دیگر...از رحمی کوچک به دنیایی بزرگ... چرخه ای که هیچگاه از حرکت وا نمی ایستد...

تولد، مرگ... واژگانی از یک جنس، از یک معنا...

تولد! تجربه ای که در زیر سلطه کلمه ای بنام مرگ به فراموشی سپرده شده است...

خداوندا برای این مسافرکوچک، این فرشته زیبا و این پرنده مهاجر زیباروی... نسیم فروفرستاده شده از عالم بالای روحانی خویش، هدیه لطیف و کوچکی که در صحت و سلامت و کمال کریمانه خویش به ما بخشیدی تو را شکرگذارم...

نویسنده: علی اصغر فاریابی - ۱۳٩۳/۳/٢٥

با تشکر از کلیه دوستان عزیزم که در این مدت به من لطف داشتند و جویای احوال مهرسای کوچکمان بودند، سلامتی، بهروزی و شادکامی تمام عزیزان، همراهان و دوستانم را از خداوند بزرگ خواستارم...

خاصه از دوست عزیزم همکار محترم وبلاگ نویس، کارشناس محترم مامایی "پرنده مهاجر" که از هیچ کمکی در مشاوره و راهنمایی های بی دریغانه شان دریغ ننمودند کمال تشکر و سپاسگذاری را دارم...

برای مشاهده تصاویر دیگر به ادامه مطلب مراجعه بفرمایید...


ادامه مطلب ...
نویسنده: علی اصغر فاریابی - ۱۳٩۳/۳/٩

دیروز نشانه های چسبندگی تو اوقات ما را قدری آشفته کرد...

چسبندگی به جفتی که ممکن است شرایط باز نمودن چشمانت را به این دنیا، حساس تر و خاصتر از آنچه که تاچندی پیش برایمان قابل تصور بود، گرداند...

فرزندم!

بدان دنیا به آن اندازه به تو می چسبد که هیچ گاه جفتت، اولین هم آغوش، معتمد و هم خوابت نیز به تو این میزان نزدیکی نجسته است...

این علقه ها هستند که تو را در بند می کشند، آزادی ات را سلب و تو را در قفس هوای زمینی محصور خواهندنمود...

می چسبند، نفست را می گیرند، هوایت را می دزدند و صدایت را خفه خواهندنمود...

فرزندم!

جفتی تو را در آغوش گرفته است ... سخت!... این تجربه اولین جفت، اولین همسر، اولین عشق، اولین دلدار، تجربه معاشقه یک رگ و پی و گوشتی از خون آدمیزادی به توست...

کسی که مراقب توست و به همان میزان ناتوان از بروز یک آسیب... آسیبی که تعلقش به تو لطمه ای سخت خواهدزد... در بزنگاه تولدی، ورود به مرتبه ای نو، تو را همچنان به سختی در آغوش می فشارد و راهت را سد و پایت را در زنجیر خواهدکشید...  

و این نقطه آغاز عشقهای زمینی است... عشقهایی که تو را در بند هوای خود خواهد نمود و این تویی که در بزنگاهها باید بگذری تا آزادگردی...

رها و خرامان راه روی، بدوی و پرواز کنی در عشق بیکرانه اله، شعور عظیم جهان و درک کنی و رد شوی از گوشت و خون و آهن...

 

دخترم مهرسا!... این آخرین روزهای حضور در این بستر گرم و آرام، در پرتو صداهای گنگ اطراف، ضربان قلب مادرت –همسر من- کسی که او را مادر خواهی خواند... و در حال پایان است...

پایانی برای آغاز راهی دوباره و پرمخاطره ... روزهایی که از پس آن هویت و شخصیت خواهی یافت، احساس، عشق و عقل را درک خواهی نمود... آمار خواهی گرفت...

آدمی می شوی، نفسی مطمئن و انسانی آزاده ... برای آدمهای هم عهدت، زمانه ای که متعلق به آیندگان ماست... به گذشتگان موثر نسلهای بعد از خود...

دخترم!... در این آخرین دقایق بارگذاری، دنیا در حال آماده سازی تو  برای خروج و ورودی تازه خواهدبود...

آخرین آخرینها و هرچه که به آن در این راه سخت و طولانی بدان نیازمندی کریمانه به تو عطا خواهد نمود.... کاملت خواهدکرد...

عزیز دخترم مهرسا!... لباسهایت را رخت آویز کرده ایم و اتاقت را آماده برای آمدنی شاد... برای سقوطی دلنشین، برای شیبی ملایم و عزیمتی نازک خیالانه...

 

روزگاری برتابلویی از شیشه برای تنها برادرت نقشی حک شد و اینک نوبت توست...

دخترم!

در این سال، ماه، روز، ساعت و لحظه ای که چشم می گشایی بر این دنیای پرنور و رنگ، وظیفه بودنت آغاز خواهدشد...

بیا بر دستان ما، آرام چو کبوتری از آشیان دور،از رنج راهی طولانی خسته ... چون تیری از کمان دلدار رسته ، چون عطری از پیراهن معشوقی برهوا جسته...

بتاب چون شعاع نورانی از یک خورشید گرم... یک منبع بعید یک عصاره فیض سفر کرده از راهی دور... از یک گلوله رحمت، یک دامنه ازلی تا یک قله ابدی ... از یک بی ادعای گرمابخش، ذخیره وفا، آتشکده عشق، روزی بخش بی انتظار...

بسان خورشید!... بتاب بر این پیکره های سنگی...

دخترم!

از این جهت نام تو را مهرسا گذاردیم!

تا همگان از پرتو مهر بی دریغ، از گرمای وجود بی بدیل، از پرتوی روشنای شراره های بخشنده و بدون انتظارت  وام گیرند...

 

بارالهی! ... گیسوانی چون شب زیبای زمستانه و عمری چون یک روز گرم تابستانه، بلند... چشمانی چون آهو خرامیده در بستری آرام، سیاه... سیمایی چون گلبرگ خیس و نازک گلی بهاری، زیبا و دلی پاک چون قطره های به هوا برخواسته از یک دریای پرمتلاطم وعمیق و بی مثال به این فرشته کوچک در حال ورود به این پهنه زیبای انسانی، دنیای عشق و امید و آرزو ارزانی بفرما...

نوشتاری برای دخترم مهرسا... پسرم پارسا و همسرم فاطمه...

نویسنده: علی اصغر فاریابی - ۱۳٩۳/۳/٦

اعدام... حکمی که به اجراء در می آید تا جان آدمی را بستاند...

سوم خرداد سال و ماه جاری حکمی به اجراء درآمد و فارغ از قضایا، احوالات و داستان پیچیده اش، آدمی مجازات شد...

شخصی خاطی که تاوان عملی را با جانش داد... با تنها موهبت الهی، با تنها فرصت زندگی... زندگی اش!...

اعدام تجلی اوج قهاریت حکومت... زمانی که انسانی جای خدا می نشیند و کار خدایی می کند... جان می بخشد یا جان می ستاند... قلمی که برلبه پرتگاه سقوط پیکری می لغزد، حکم می دهد تا ببخشد و تخفیف دهد... یا نبخشد و تشدید کند...

دستور مجازات عملی یکسان با آرایی متفاوت، رایی که در دادگاه بدوی به گونه ای و در دادگاه بعدی، بگونه ای دیگر تلقی خواهدشد...

جایی مستحق مجازاتی و جایی دیگر در نقطه مقابل رای قبل قرارخواهدگرفت... با وکیلی به گونه ای و با مدافعی دیگر جور دیگری تفسیر خواهدگردید... می برند با تیغ قضا یا با تیغ قدر...

فارغ از هرآنچه که به شرع منسوب است یا به قانون... خبر اعدام "مه آفرید امیرخسروی" دلم را لبریز از اندوه کرد...

تفسیر متفاوتی از عملی که درجایی مدال افتخار قهرمانانه مستحق شانه های ستبر و گردن قطور پیکر تنومندش می باشد و جایی دیگر طناب سرد و بی رحم چوبه داری پایان بخش اطوار مدیرانه و احوال بلندپروازانه اش خواهدبود...

آدمی که از اوج لذائذ به فرش دنائت و فرومایگی سقوط می کند...

"مه آفرید امیرخسروی" مثل خیلی های دیگر اعدام شد... مانند هزاران نفر دیگر... مانند جنایتکاران، قاچاقچیان، محاربان یا مفسدان... به هرگونه ای که جرمش همخوان آن است، بهرترتیب مستحق مرگ از سوی قانون حکومت برآمده از شرع زمان ماست...

او علیرغم خیل دیگری در این جامعه که در حال جهاد اقتصادی! اند، پیش قراول مجازاتی شد تا عطش مردمی در میدان گلادیاتوران... فریاد "بمیر بمیر!" سرداده اند، فرونشانده و شادمان راهی خانه هایشان، راضی و خشنود در خواب زمستانه دیگری فرو رفته... بی تفاوت و کور و کر، مسیر مفسدان دیگر باز و فراغ بازشان تامدتها تضمین... تا انفجاری دیگر و قربانی دیگر...

چرخه ای که ادامه پیدا می کند، بدون درنظر گرفتن اصلاح جامعه ... تنها بمنظور سرریز نشدن احساسات عمومی جامعه برای بقاء حکومت جاری...

آری! اعدام... ظلمتی که هجوم می برد بر نور... بررنگهای یک زندگی پرهیجان... می میراند، فریز می کند آرزوهای آدمی را بر اوج...

انسانی که جان انسانی دیگر را می گیرد... با یک حق خداگونه... باادعای صفات الوهانه... رحمانیت و قهاریت مطلق خداوندگار جهانیان...

 

سوم خرداد سال و ماه جاری حکمی به اجراء درآمد و فارغ از قضایا، احوالات و داستان پیچیده اش، آدمی مجازات شد...

شخصی خاطی که تاوان عملی را با جانش داد... با تنها موهبت الهی، با تنها فرصت زندگی... زندگی اش!...

نویسنده: علی اصغر فاریابی - ۱۳٩۳/٢/٢٧

برخی اوقات اولویتهای زندگی ما تغییر می کند...

این انسان عجیب، همه چیزش عجیب و شگفت انگیز است... علایقش، احساساتش، آرزوها و سلایقش همه در برهه های مختلف متغیر است...

گاهی به چیزی علاقه مند و گاهی از همان چیز منزجر... گاهی چیزی او را شاد می کند و گاهی همان او را اندوهناک...

گاهی چیزی به او امید می بخشد و گاهی همان او را مایوس...

براستی این در نتیجه تغییر متغیرهاست! یا تغییر در ذهن آدمی؟...

روزگار می چرخد و این انسان است که پوست می اندازد، تغییر می کند، چیز دیگری می شود...

احساساتش، عواطفش، روحیاتش و یا حتی ذائقه اش دگرگون و به چیز دیگری اشتغال می ورزد...

دیگر نمی شناسدت، نمی خواهدت، نمی پذیردت...

این از شگفتی های آدمی است، ازشگفتی های ذهن آدمی، ذهن پیچیده ترین ارگانسیم طبیعی جهان...

اوست که قوانین خودساخته خود را خود نقض می کند... بررویش راه می رود و نادیده اش می گیرد...

این اولویتهای زندگی ماست که گاهی تغییر می کند...

این انسان عجیب، همه چیزش عجیب و شگفت انگیز است... علایقش، احساساتش، آرزوها و سلایقش همه در برهه های مختلف متغیر است...

مثله منی که می نویسم، گاهی نوشتن اولویت اول، گاهی دیدن، گاهی ندیدن، گاهی ننوشتن جایش را می گیرد...

تعریف "من" چیست؟...

گاهی برخوردار و گاهی محروم... گاهی منتفع و گاهی مغبون...

گاهی، گاهگاهی می خواهم خودم باشم... بخندم، گریه کنم، ببوسم، در آغوش گیرم یا نبینم و نادیده بگیرم...

این احساس من است که رها می شود، فارغ از جو عرفهای خیابانهای پر از تابلو...

فارغ از دستورالعملهای هندسی، فارغ از دستورات آئین نامه های مکتوب...

این احساس من است که گاهی مانند پرنده ای از سینه ام در حال پرکشیدن است و بال می کوبد برقفس، حبس می شود، زندانی می شود، سانسور می شود...

بهتر بگویم "خودسانسوری" می شود...

زندان و زندانی و زندانبان هرسه یکی و شاکی و متشاکی هر دو در یک تن اسیر و شاهد یکدیگر...

فریادبزن، پرواز کن، بخند و بخوان در این زمین و از زمین جدا شو!...

ای آدم! ای من! تا به کی ایده آلهایت از جنس مرکب، قلم ابزارت و مفاهیمت در صفحات کاغذ محصور است...

تا به کی باید آرزوهایت را بنویسی ، آرمانهایت را در افسانه ها جستجو کنی...

برخی اوقات اولویتهای زندگی ما تغییر می کند...

می خواهم ننویسم... می خواهم نگویم، تنها می خواهم آنچه را که نوشته ام عملی کنم... بسازم، به تصویر کشم، زنده کنم، ببینم...

از قفس سینه کاغذی ام بالی کشم و پرزنم از انحنای دو میله خم شده به هوا...

گاهی از کلمات متنفر، از حرفها منزجر و از شعارها فراری می شوم...

برخی اوقات اولویتهای زندگی ما تغییر می کند...

دیروز اولویتم "نوشتن" و امروز "عمل کردن" است ...

تا فردا ...

نویسنده: علی اصغر فاریابی - ۱۳٩۳/٢/۱۸

لینکهای زیر، برگرفته از جدیدترین ویدئو کلیپی است که حضرت ولیعهد! در حال بازی کردن در آن هستند...

(باعرض معذرت از وقفه ای که در بروزرسانی این وب پیش آمد، از لطف تمامی دوستان کمال تشکر و امتنان را خواهم داشت)

عکس 1

عکس 2

عکس 3

عکس 4

نویسنده: علی اصغر فاریابی - ۱۳٩۳/٢/۱۱

چندی پیش رانندگان سرویس یکی از مدارس دخترانه ابتدایی، جهت پاره ای از مشکلات کاریشان اعتصاب فرموده بودند...

داستان از این قرار بود که این قشر زحمت کش به اولیاء محترمه مدرسه اذعان داشته بودند که:

-           ای نسوان محترمه! ای بانوان محترم فرهنگی!... شمایی که با اولیاء دانش آموزان قرارداد 9 ماهه منعقد می کنید، چرا   با ما رانندگان بیچاره! روزشمار حساب می کنید و از آنطرف هزینه سرویس روزهای تعطیل رو از والدین می گیرید؟... روزهای جمعه و عیدنوروز و غیرو...

اینگونه شد که کارفرمایان محترمه زیربار نرفته و توجیه این عمل زیبا را خرج و مخارج مدرسه و کم و کاستی های بودجه و از این دست دلایل عنوان فرموده و صدالبته کو گوش شنوا...  

و باز اینگونه شد که این قشر معظم راننده، در اقدامی انقلابی در یک ظهر دل انگیز بهاری، زمانیکه شکوفه های بهاری در حال عطرافشانی و پرندگان زیبا در حال طنازی و شاخه های درختان در حال رقص و خودنمایی بودند،  ایشان نیز جنب مدرسه مذکور عربده کشان به طرز فجیعی حق طلبانه، از سوارکردن نسل آینده ساز این مرز و بوم! امتناع فرموده و تحصن کنان جلوس اعضاء فرموده بودند...

بله ... اینجانب اینگونه شد که به درخواست یکی از این رانندگان محترم -برای پوشش تصویری از خیال خوش ایشان و البته ارضای حس کنجکاوی شخصی خود - در محل حاضر و ناظر بر این مشاجره و بکش بکشهای حق مدارانه این شیرمردان و آن شیرزنان در این سوی و آنسوی دیوار بودم...

دقایقی بر همین منوال به فریادهای مردانه و توجیحات زنانه! گذشت تا در گیر و دار این وقایع، حادثه ای اندر حادثه، توازن قدرت را به نفع بانوان محترمه تغییر داد ... اتفاقی که مرا تا این لحظه در حد وصف ناپذیری منقلب و تا حدانفجار احساسات درونی ام را مجتمع یا بهتر بگویم متراکم نموده است...

تغییر آهنگ داستان زمانی رخ داد، که در این اثنی و احوال قمر در عقرب و داد و بیدادهای رانندگان محترم، "حاج آقا" ی روحانی مدرسه دوان دوان نزد ما آمد و پس از یک واکاوی گوتاه در طرفینش – به گونه ای که کسی زیاد متوجه حضور ایشان نشود- رو به لیدر محترم گروه رانندگان نمود و گفت:

-          برادر!... سلام علیکم ... خوب هستید انشاء الله ... عرضی داشتم ...

راننده که به ظن و تصور خود، فکر می کرد حاج آقا قصد پادرمیانی میان آنها و اولیاء مدرسه را دارد، گفت:

-          حاج آقا احترام شما سرجا!... لطفاً در این موضوع دخالت نکنید، بگذارید حقمان را از این نامردها! بگیریم...

حاج آقا عبایش را جمع کرد، زیربغلش گذاشت و عمامه اش را کمی به جلوی سرش هل داد و ادامه داد:

-          ببین برادر من!... مسئله اصلاً این حرفها نیست... شما بزرگواری کنید...

حرف حاج آقا ناتمام ماند...

-          ببینید حاج آقا ما چند ماهه دیگه داریم بزرگواری می کنیم... اااااا ... اینها پول رو از نه نه باباهای اینا می گیرند (اشاره به بچه هایی که از سر و کول هم در خیابان مجاور مدرسه بالا می رفتند) به ما ها نمیدهند...

حاج آقا سرش را جلو آورد و گفت:

-          ببین برادر من! من اصلاً کاری به این حرفها ندارم... شما حق خودتون رو بگیرید، حرفی نیست...

راننده با بی حوصلگی حرف حاج آقا رو قطع کرد:

-          پس چیه حاج آقا!... امرتون رو بفرمایید! (سر و صدای راننده ها بگوش می رسید، مرد نگاهی به همکارانش کرد و سری تکان داد و به حاج آقا چشم دوخت)...

 

-          راستش را بخواهید من هم با شما هم مشکلم...گفتم خدمت برسم عرض کنم حالا که زحمت می کشید و حقوقتان را مطالبه می فرمایید، یک زحمتی بکشید و این حق ما رو هم بگیرید!... (کمی باتامل) چطوریش به مرام و مردانگی شما...

 

به حاج آقا با تعجب و کمی شوخ طبعی گفتم: حاج آقا!... شما دیگه چرا؟... مگه حق شما رو هم ندادند؟

در این لحظات بود که ایشان دو لب مبارک را گشوده و کتابی فرمودند:

-          برادر من!...  5 ماهه در این مدرسه نماز ظهر و عصر برقرار کرده و متاسفانه حقوق مرا هم پرداخت نکرده اند!...

با تعجب گفتم: جدی میگید حاج آقا!... مگه شما چکار کردید که این خواهران از خدا بی خبر! پولتون رو ندادند؟

 حاج آقا با تاسف به گونه ای که انگاری خلافت بحق ایشان را یک مشت "زن فرهنگی نما" غصب کرده اند عنوان فرمودند:

-          روزی 4هزارتومان قرارمان بوده... متاسفانه پرداخت نکرده اند! 5 ماهی است که متاسفانه معوقه دارند!

بچه ها از سر و کول هم بالا می رفتند و هیاهویی بود ... نگاهی به آنها انداختم و رو به راننده تاکسی کردم و گفتم:

آقای ... بشین داخل ماشینت... برو... سوارشون کن دارند خیابون رو می جوند... تاتلفات ندادند بدید دست صاحباشون ، الکی هم اینجا وای نایستید...

پول نماز "حاج آقا" رو خوردند... چه برسه به حق شماها!

راننده بیچاره هاج و واج نگاه می کرد... نمی دانم به حرف حاج آقا و قضیه "پول نمازها" فکر می کرد، یا استراتژی حمله به مدرسه رو طرح ریزی می کرد... هرچه بود منقلب بود بنده خدا...

بهرتیب من بودم و رانندگان تاکسی و حاج آقا و بچه هایی که از سر و کول هم بالا می رفتند و یک مشت زن پشت دیوار مدرسه و تعدادی علامت تعجب و یک علامت سوال و بعدچندپایی که قرض کردم تا دچار عملیات گاز انبریه پلیس ضداعتصاب و ضدشورش نشوم...

اینگونه بود که از آن مهلکه فرارکرده و بی خیاله حس کنجکاوی و ماجراجویانه ام شدم و از آن جای متواری گشتم...

نویسنده: علی اصغر فاریابی - ۱۳٩۳/٢/۱٠

مسئول "قسمت گمشدگان بار فرودگاه" رو به دخترجوان کرد و گفت: خانم!... داخل ساک شخصیتون چی بوده؟

دخترجوان با ناراحتی، بغض و البته افاده ای بسیار با صدایی رسا گفت: خیلی چیزها!... آقا خیلی چیزها داخلش بوده!

مرد در حالیکه کمر خود را برروی کاغذهای مقابلش خم نموده بود باردیگر سوال خود را تکرار کرد.

-          خانم! من باید مشخصات موجودی داخل ساک دستی شما رو بنویسم... بگید لطفاً... بگید بنویسم! تا پیداش کنیم...

(دخترخانم با بی حوصلگی)

-          آقا! خیلی چیزها داخلش بوده... می گم خیلی چیزها...

مرد همچنان خودکار بدست و آماده برای نوشتن، در چشمان دخترجوان نگاه می کرد...

"دخترک ترکه ای لاغر" با موهای صاف بلندی که نیمی از صورتش را کاملاً پوشانیده بود با اعتراض ادامه داد:

-          باشه می گم...  یک عینک بوده پنج میلیون... (کمی تامل) فقط ده میلیون لباس داشتم داخلش (باعصبانیت) فقط ده میلیون کفش مارک داشتم داخلش ... (رو به مرد همراهش) ... ساعت این آقا حداقل 15 میلیون تومان... بازم بگم؟... میگم خیلی چیزها! آقای محترم!

مرد متصدی، عامدانه سرش را مدتی برروی کاغذهای مقابلش خم نگاه داشت و لحظاتی بعد سرش را بلند کرد و گفت:

-           تا یکساعت دیگه با شما تماس می گیریم...  پیدا میشه خانم!... مشکلی نیست شما بفرمایید!...

مرد روی از دختر گرداند و روبه من کرد و گفت:

-           آقا شما بفرمایید، داخل ساک دستی تون چی بوده؟

آرام زیرچشمی نگاهی به دخترک انداختم و بعد نگاهی به مرد سوال کننده، سرم را نزدیک گوش وی نمودم و به آرامی گفتم:

-          والله چه عرض کنم ... یک مقدار لباس... خدمتتون بگم... یک عدد برس مو ... فکر می کنم یک کفش و یک حوله و ببخشید یک قلیان مسافرتی!

-          همین؟

-          بله ... همین!... (به آرامی) برم آقا؟...

مرد نگاهی به دخترک کرد و نگاهی به من و لبخندی زد و باشیطنت گفت:

-          بفرمایید... خبرتون می کنم!

چشمک کوچکی به او زدم و گفتم:

-          مرحمت عالی مستدام! جناب!

 

زیر برگه را امضاء کردم و به آرامی از اتاق خارج شده و آنجا را ترک نمودم...

نویسنده: علی اصغر فاریابی - ۱۳٩۳/٢/۸

شاید کمی بعداز نیمه شب پریشب جزیره... مدتی پس از آغاز یک خواب موقت... سقف، دیوار و کف خانه محل اقامتمان چون گهواره ای لرزید...

بدون هماهنگی، بدون اعلان قبلی و بدون اطلاع...

ویژه برنامه ای که در لیست هیچ توری پروگرامیزه! نشده بود...

5/3 ریشتر واحد برای یک وحشت جمعی... برای آدمهایی که برای هرچیز پیش پا افتاده ای شماره 110! را می گیرند...

برای هرمزاحمتی کوچک، برای حتی شنیدن یک "تو"... برای خوردن یک "تنه"... برای عطسه نابهنگام "سگ توله شان"... برای هرچیز که آسایششان را برهم زند، امنیت ذهنیشان را تهدید کند و دایره حریم شخصیشان را کوچک کند...

زلزله ای به وسعت چندریشتر ناقابل کافی بود، ستونها و نرده ها و سنگهای گرانقیمت و لوسترهای پرجبروت و مجسمه های باشکوه سنگین خانه های ویلایی شان را از ترس سقوط بر پیکر نحیفشان، ترک گویند و خیابانها را برخلاف معمول، مامن و جان پناه خود گردانند...

5/3 ریشتر تکان برای یک خواب جمعی در خیابان، خواب در اتومبیل های 2013 "حومه شهر کشوری بنام ایران" ...که از قضا، با حومه شهرهای اطراف پایتخت کلانشهرمان تهران متفاوت و غیرقابل مقایسه است... جزیره شهری بنام کیش!

یک خواب اجباری بر سنگ فرش خیابانی و اتومبیلی و بوستانی، برای آدمهایی که هیچگاه به صورت طبیعی نمی شود آنها را از رخت خوابشان بیرون کشید... یک خروج وحشت آور ترس آلود، که توانست موتور محرکه شان را تحریک، آدرنالین خونشان را ترشح و عزمشان را برای زنده ماندن جزم نماید...

آدمهایی که پریشب علیرغم شبهای قبل برسنگفرش خیابانها آرام گرفتند و خوابیدند و هیچ نگفتند... سکوت کردند و حتی با هیچ ارگانی نیز از سر اعتراض تماس نگرفتند!...

--------

 

چشمانم را بازکردم و به سقف بالای سرم نگریستم ...

همه چیز تنها در لحظاتی اندک به اتفاق یکدیگر حرکت کرد... آرام، نرم و بدون توقف ...

تنها عملی که در خود می دیدم، تماشا، تنها واکنش دیدن و تنها اقدام بی کاری بود...

لذت بردن از یک حس غریب و یک تجربه جدید، حس کودکی در گهواره ای که خواب برچشمانش سنگینی می کند...

حس خوب کرختی، بی عملی و بی تصمیمی...

پریشب آرام چشمانم را بستم و تا صبح خوابیدم... آرام و بی خیال و البته مطمئن...

از دستان مادرانه! خدایی که گاهواره ام را می تکاند تا چشمانم در خوابی شیرین پس از یک خستگی روزانه آرام گیرد...

پریشب جزیره ام بر یک کشتی،  احساسم بر موج دریا و عقلم بر باد هوا سوار بود...

زلزله ای به اندازه 5/3 ریشتر... هدیه ای برای آدمهای "جزیره شهر حومه" یک کشور بزرگ!...  که خانه های میلیاردی ییلاقی شان را در طرفه العینی به سنگفرش سرد خیابانهای شهرشان اجباراً فروختند و تا صبح در آن منزل و سکنی گزیدند...

آدمهایی که به انتظار صبح و دیدن آفتاب روز بعد معتکف خیابانها گشتند و چندمتر پارچه ناقابل را فرش زیرپایشان نمودند و بخواب فرورفتند...

طلیعه دم، درب خانه استیجاری مان! را گشودم، خمیازه ای کشیدم و هوایی چند به ریه های منقبض شده ام واصل فرمودم... نگاهی به آنسوی خیابان انداختم...

آقا و خانمی آنسوی تر،  همچنان در خوابند... نگاهی به آنها انداختم و از کنارشان گذشتم... خواستم چیزی بگویم، تکانی بدهم آنها را و بگویم...

آقا!... خانم محترم! صبح شد!... لطفتان به ادامه کارتان برسید... صبحتان بخیر...

نویسنده: علی اصغر فاریابی - ۱۳٩۳/٢/٥

اینجا خیلی ها می گویند: آزادی نیست!

امشب تا همین ساعت سه و سی بامداد کنار ساحل... ساحلی به نام "ساحل تفریحی" و برروی اسکله زیبای عشاق!...

دخترخانمها، آقاپسرها... سر بر سر، سر بر بر!، سر بر پر!... سر بر ... همه باهم و همه در کنار هم... ضربدری، بعلواه ای، کسری، جزری... همه طوره حاضر و آماده به رکاب در حال استنشاق هوای بهاری....

بدون مزاحمت، بدون هیچ مشکل و بدون هیچ منعی...

با هرپوششی، با هر پوزیشنی،به هر استایلی ... می زدند و می نواختند... و می نواختند!... می آمدند و می رفتند ... بدون هرگونه واکنشی!... بدون کوچکترین حساسیتی!...

شهری که انگاری ساعات خواب و بیداریش با یکدیگر تعویض شده است...

"جزیره شهری" بنام "کیش" که پلیس را به ندرت در آن می بینی... بودنش را کمتر حس خواهی کرد و امنیتش را بسیار بیشتر درک خواهی نمود...

"کیش" جایی که همچنان خیلی ها معترضند...

اعتراض از حق ضایع شده ای بنام "آزادی"!...

آزادی!... مفهومی که تنها زاییده ذهن آدمی است... کلامی نسبی شده برزبان و اندیشه و خیال آدمها...

خیال متفاوت، اندیشه متغیر، زبان متعدد و کلام ناهماهنگ آدمی، تعاریف متفاوتی از این واژه گان را ارائه می نماید...

چیستی آزادی و تعریف این معنا سوالی اساسی است و دایره ای دارد پروسعت...

حال سوال این است ... براستی آزادی چیست و شرایطش چه می باشد؟                                                                                                                   

نویسنده: علی اصغر فاریابی - ۱۳٩۳/۱/٢۸

سه ساعت برق با سهمیه سقف 150 آمپر حق مصرف روزانه...

آب غیرقابل شرب... آب معدنی کوچک 4 دلار...

لوله هایی با آب شور دریای آزاد...

عدم انشعاب گاز شهری و صفهای بلند روزمره کپسولهای گاز...

و عدم حس امنیت دائمی...

 

اینها را دوستی از کشورش لبنان می گفت...

کشور مادری اش، عروس خاورمیانه...

نویسنده: علی اصغر فاریابی - ۱۳٩۳/۱/٢٧

بواسطه پست یکی از دوستان عزیز وبلاگ نویس، امروز راجع به پدیده میمون یا نامیمونی به نام مرگ تاملی کردم...

سوال آنکه چرا عده ای تا سنین بالا و کهولت و پیری و عده ای در جوانی یا میانسالی کیله عمرشان لبریز و لاجرم بناگاه حق انشعاب حیاتشان از مبداء هستی قطع خواهدگردید...

دلیل متغیر بودن سن آدمها در چیست؟

مثالی ذهن مرا تا اندازه ای سامان بخشید...

بسته های اعتباری تلفن همراه یا خدمات وایمکس و دیتای سرویس دهنده های اینترنتی ...

بسته هایی که زمان پایان یافتن حق انشعاب مشترکینش می تواند مثالی بر چگونگی وقوع واقعیتی بنام "زمان وقوع مرگ" باشد...

"زمان استفاده" و "حجم و ترافیک خدمات"...

دو شرطی که معمولاً برای پایان یافتن حق انشعاب اینترنت یا خط یک تلفن اعتباری هرکدام به تنهایی کافی است...

به کلامی در مثال بسته خدماتی اینترنتی شما 1 گیگابایت قابلیت سرویس و زمان مقرر در سقف استفاده از خدمات مذکور یکماه تعیین شده است...

با پرشدن سقف هریک از این پارامترها بدون لحاظ شدن شرط دوم خدمات خریداری شده توسط شما به سرعت پایان خواهدپذیرفت ...

این دلیلی برای نزدیکی ذهن مان در تفاوت میزان عمر انسانهای اطرافمان خواهدبود...

یکی بیشتر زندگی می کند و دیگری حتی بسیار کمتر...

دلیلش می تواند "میزان اعتبار حیات دنیوی" انسانها باشد...

"اعتباری" که قائل به دو شرط "زمان برنامه ریزی شده بالقوه در یک وجود" یا "مهلت محتوم زندگی" و دوم "ترافیک و حجم استفاده از امکانات" یا "سبک و شیوه انتخاب یک اسلوب زندگی" برای یک انسان باشد...

با این فرض، میزان عمر و مقدار زمان زندگی تقویمی و عدد روزهای گذشته براحوال یک انسان می تواند متاثر از یکی از دو شرط فوق باشد...

دوشرطی که هرکدام زودتر شرایطش محقق گردد، انشعاب حق حیات ما بدون نیاز به تحقق شرط بعدی قطع گشته و انسان خواهدمرد...

نویسنده: علی اصغر فاریابی - ۱۳٩۳/۱/٢٥

گفتم: امیرپارسا نکن!

توجهی نکرد...

گفتم : آقاپسر! نکن!

بی ملاحظه کار خودش رو همچنان ادامه داد.

گفتم: مگه بهت نمی گم نکن!... خطرناکه؟...

کودکانه گفت: می کنم! دوست دارم!...

گفتم: اگه منو دوست داری نکن!

گفت: باشه منم دوستت ندارم!...

گفتم: باشه!... منم دیگه "رنگین کمان" (نام یک شهربازی سرپوشیده)، "کافی شاپ"، "ژیمناستیک" ، "ساز دهنی" نمی برمت...

همچنان در حال خرابکاری پسرکم باصدای رسا اظهار فرمود...

-         باباعلی باهات قهلم!

 

بله در این گفت و گوی ها پسرانه و پدرانه ایشان همچنان نفهمید که میان "دوست داشتن من" و "او" یک فرق بزرگ است و میان قهرمان تفاوتی اساسی...

در "دوست داشتن" آنکه : من "بی نیاز" از اویم و او همچنان "نیازمند"... و در  "قهر" آنکه او "مغبون" و من "بی تفاوت"...

او "نیازمند"... چون نیازش از فراهم شدن یک شرایط زندگی راحت است و من بی نیاز به واسطه آنکه تنها او فرزند من است و من بدنبال تنها ارضای یک حس پدرانه...

او در "پاره ای اوقات" تنها به خاطر خودش مرا دوست دارد و من "غالب اوقات" تنها به خاطر خودش ...

در کلامی "او به دوست داشتن من محتاج  و من به دوست داشتن او بی نیاز!" و او ناآگاه...

و این ناآگاهی بزرگترین تفاوت "دوست داشتن میان من و خدای بزرگ عالمیان" است... "دوست داشتنی" که حتی اجرش را نیز از این بابت طالب و چون پسر و پدری چون من ناآگاه و همچنان همه ما درعصیان...

مطالب قدیمی تر »
علی اصغر فاریابی
نویسنده و کارگردان تلویزیون در عرصه مستند و فیلم کوتاه متولد 1360 از شهرقم.
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :